هنوز چند قدمی برنداشته بود که متوجه شد یکی از آن دو نفر از جیبش شکلات بیرون آورد و یکی به دوستش داد و یکی هم برای خودش برداشت و بعد هر دو روکش پلاستیکی شکلاتها را باز کردند و آن را در دهان گذاشتند و پوستهاش را روی زمین انداختند. زهرا با تعجب به آنها نگاه میکرد و از رفتارشان ناراحت شده بود و سعی کرد آنها را بشناسد ولی موفق نشد چون کمی سرعتشان بیشتر از او بود. در همین موقع دید که این بار دختر دومی از جیبش یک کیسه پلاستیکی بیرون آورد و چند عدد پستهای را که داخل آن بود با دوستش خوردند و البته پوست پستهها را روی زمین ریختند و بعد از تمام شدن پستهها کیسه را هم پرت کردند و به راهشان ادامه دادند!
وارد حیاط مدرسه که شدند زهرا به دخترها نزدیکتر و تازه متوجه شد که همکلاسیهای خودش هستند. اولش تصمیم گرفت موضوع را به آنها بگوید، اما پیش خودش گفت شاید ناراحت شوند. بنابراین فکر دیگری کرد و تصمیم گرفت ماجرا را با خانم معلم در میان بگذارد، اما دوباره فکر کرد نکند خانم معلم دعوایشان بکند. ولی باید یک طوری موضوع را به آنها میگفت اما چطور، خودش هم نمیدانست؟ خیلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که ماجرا را به خانم معلم بگوید، اما از او قول بگیرد بچهها را دعوا نکند و با آنها مهربان باشد. بنابراین قبل از این که خانم به کلاس بیاید پیش او رفت و همه چیز را به او گفت و البته خواهش کرد موضوع را یک جوری بگوید که همکلاسیهایش ناراحت نشوند و خانم معلم هم به زهرا قول داد ناراحتشان نکند.
سر کلاس خانم معلم وقتی درس دادنش تمام شد رو به بچهها کرد و گفت میخواهد در مورد یک موضوع مهم حرف بزند و با این که به زهرا قول داده بود، اما او باز هم کمی ترس داشت که نکند خانم بچهها را صدا بزند و جلوی بقیه با آنها صحبت کند هر چند کار آنها خوب نبوده، اما دلش نمیخواست باعث ناراحتی همکلاسیهایش شود. زهرا در حال فکر کردن به این مساله بود که خانم معلم شروع به صحبت کرد و در مورد نریختن آشغال در کوچه و خیابان و کلاس و حیاط مدرسه حرف زد و گفت که شما بچههای خوب وقتی داخل ماشین کنار پدر و مادرتان نشستهاید نباید زبالههایتان را از پنجره بیرون بیندازید و در راه آمدن به مدرسه باقیمانده خوراکیهایتان را روی زمین نریزید و فکر کنید اگر هر کسی هر چیزی توی جیبش است بیرون بیاورد و روی زمین بیندازد همهجا کثیف میشود که هم جمع کردن آن سخت است و هم ظاهر خیلی بدی دارد و شما بچهها باید حتی به دیگران هم بگویید که لطفا زبالههایتان را هر جایی نریزید حتی اگر هم خیلی کوچک باشد.
حرفهای خانم معلم که تمام شد زهرا به آن دو نفر نگاهی کرد و خیلی خوشحال شد که به قولش عمل کرده و به بچهها حرفی نزده است و با خودش گفت خدا کند آنها متوجه کار بدشان شده باشند و دیگر تکرار نکنند و همینطور خودش هم تصمیم گرفت از این به بعد بیشتر مراقب باشد و آشغالی روی زمین نریزد.
رضا بهنام