مریم معظمی از بروجرد: من همیشه منتظر دوشنبه هستم که زودتر چاردیواری رو بخونم. بخش از خواستگار تا پاتختی خیلی جالبه. حیف که عکسها واضح نیستند و درست مشخص نیست. اگه واسهتون مقدوره اصلاح بشه.
یه پله برو پایین جوابش رو بگیر!
بدون نام: قسمت عکسهای کودکان چند وقتی است بد و تار چاپ میشود. البته با تشکر از زحماتتون.
ممنون از توجهتون. با تغییر دستگاههای چاپ ضمیمه، همونطور که خودتونم متوجه شدین، از شمارة پیش کیفیت چاپ بهتر شده. البته خوانندگان محترم هم باید عکسهای باکیفیتی ارسال کنند.
محمد رضا از اراک: چه عجب که در چاردیواری 18 دی، صفحه 16 یک عکس شاد با عنوان ماهیگیر گذاشتید. ممنون.
نادر از تهران: چرا کمیک استریپ را کتاب نمیکنید؟
مسئولان انتشارات جامجم گفتن چه از این بهتر؟ مام همچی تصمیمی داریم ولی متأسفانه در شرایط کنونی کمبود کاغذ، همچین امکانی میسر نیس. گفتن: امید که بزودی این تصمیم اجرایی شود.
کوروش گرجی از شاهرود: عکس صفحة آخر ضمیمه چاردیواری را چگونه میتوانم تهیه کنم؟
به قسمت آرشیو سایت jamejamonline.ir یا آرشیو جامجم عکس در همان سایت مراجعه بفرمایید.
هلاله: اونقد غم داشتم که خندیدن داشت یادم میرفت اما وقتی اسمم رو تو صفحة بروبچ دیدم معنی واقعی لبخند از ته قلبم رو حس کردم.
تو بخند، من کوچیکتم هستم.
بدون نام: قسمت آشپزی خیلی خوب و کاربردیه. واقعاً ممنون که اضافه کردین.
موسوی از میانه: لطفا تیراژ روزنامه رو ببرین بالا که داره قاچاق میشه.
چشم، اما یه عده بد باور میگن با این گرونی کاغذ، تیراژ از اینم که هس پایینتر نیاد کلی کاره! فک کنم منم باس صبحا زودتر بیدار شم تا روزنامه گیرم بیاد!
بدون نام: جای تعجب داره که یک صفحة کامل رو به آگهی اختصاص دادید!
نه دیگه ببیییین! یخده منصف باش خُ! آگهی یه بخش مهم از منبع درآمد رسانههاست. شما که فکر نمیکنی هزینههاشون با مبلغ تکفروشی درمییااااد؟ هوم؟!
بدون نام: به نظر من قسمت فال توهینه. چون آینده نرسیده و قابل تغییره و با تدبیر و دوراندیشی میشه جلوی اونها رو گرفت یا عوض کرد. همه چیز دست خود انسانه، چرا باید سرنوشت خودش رو از طریق [باور به] اوهام جستوجو کنه؟ با توکل به خدا و عقل و درایت همه چیز حل میشه. اون ستون رو ببندید.
به نظر شما احترام میگذاریم، اما همین بالا در این باره توضیح دادیم.
بیتا، 30 ساله از ایلام: نوشتههای این دفعه که تو صفحة بروبچ چاپ شدن خیلی بهتر بودن. نوشتة حسامی هم خیلی قشنگ بود.
اگه بدونی چقد خوشحالم که رضایتت رو فراهم کرده! دارم از خوشحالی میمیرم (آخ... وصیت نکردهم که! یکی یه قلم بده به من! زووود!)
بدون نام: لطفاً دربارة ایمنی کودکان در منزل و [در مواجهه با] وسائل نقلیه مطلب چاپ کنید.
دبیر چاردیواری به یکی از خبرنگاران فرمود: شنیدی؟ بجُنبهاااا! (اگه خود خبرنگاره با وسائل نقلیه برخورد سخت نکنه، برا رضایت خاطر شمام که شده بزودی با دست پر برمیگرده)!
بتول مستوفی 45 ساله از تهران: لطفا درباره روشهای گفتوگو و حل مشکلات بین زن و شوهرها بیشتر بنویسید. ممنونم از چاردیواری خوبتان.
به روی چشم. این کار را انجام میدهیم. ما هم از شما سپاسگزاریم.
ساناز از تبریز: مادرم چاردیواری سالهای قبل را به شکل مجلد برایم آماده کرد و سر جهیزیهام گذاشت. مطالب شما در زندگی مشترک خیلی به دردم خورد.
به اندازه یک دنیا خوشحال شدیم که توانستیم سهم کوچکی در زندگی شما داشته باشیم.
نازی، 24 ساله از اردبیل: هر هفته تو رو نخونم مگه شب خوابم میبره؟ حتی دوشنبه وقت نکنم، سهشنبه همه شهر رو میگردم روزنامه رو پیدا کنم. «حس بودنت کنارم، آرامشیست که مرا به ژرفا میبرد».
بدون نام: خسته نباشید به خاطر ده سال تلاش خالصانه و کمتوقع. همه بخشها خوبه و با زحمت تهیه شده. ممنون. فقط یه گله دارم. فکر میکنید کمیک استریپ 2 بهمن بیاحترامی به سالمندان عزیزمون نیست؟ افرادی که وجودشون در هر خونهای نعمت بزرگیه.
نه عزیزتر از جانِ ما. همونطور که از اسم «کمیک» هم معلومه، اون صفحة تصویری، طنزه. طنز که میدونین چه ویژگیهایی داره؟ اگه دقیقتر نگاه بندازین میبینین که قصد اون صفحه و گزارش ویژه مرتبط با اون هم قدردانی از همین نعمتهای زندگی و استفاده از تجربیاتشون بوده. تااازهشم، روی جلد همون شماره رو دوباره نگاه کنین؛ نوشته: «من در این خانه زیادی نیستم»؛ یه پیرمرد و پیرزن سالمندم شدهن ستون خونهای که بقیة اعضا زیر سقفش ایستادن. یحتمل دقت نفرمودین که طراح جلد، همون طراح کمیک استریپه.
بدون نام: اسمت باید فریدون حسامی باشه، نه؟! اون موقعا یعنی چند سال پیش اینجوری فکر میکردم! خیلی خوب بودی! به عشق صفحة بروبچهها دوشنبهها میپریدم رو روزنامه. الان دیگه خیلی وقته وقت نمیکنم. خیلی باحالی!
همچی میگه اون موقعا... که آدم میمونه در بهار زندگیش احساس پیری کنه یا چی واقعاً! نع! فریدون مریدون دوروبرم ندارم! یخده زمان رو برا خودت بهتر مدیریت کنی اون لابهلاها میشه یه وقتای مُردهای رو زنده کرد. مجموعش میشه یه زمان نسبتاً زیاد... من خودم از همین روش استفاده میکنم که به فیلم دیدن و کتاب و روزنامه خوندنم هم برسم.
ریحانه: دلم برا «نرگس، عاشقترین ستاره» تنگ شده. پس کجاس که دیگر متناش رو نمیفرسته؟!
هعی بیوفاااا روزگاااار... هعی! (روی این طنابه هم که نوشته: به دلیل بدآموزی از جلو چش پاسی برداشته شود!)
علیرضا: آخه واسه کوچولوها 2 صفحه زیاد نیست؟ لطفاً 1 صفحه از صفحة خردسالها کم کنید و یه صفحه به بروبچهها اضافه کنید. ممنونتون میشیم.
بیا دیگه... اضافه شد.
جوجو بلا، 16 ساله: راستش یه سوال واسهم پیش اومده که از هیشکی جز شما روم نشد بپرسم. آدم چطوری میشه یه عمر با یکی زندگی کنه و زندگیش تکراری نشه؟ جون ما جواب بده، ذهنم درگیره.
توی 16 سالگی و این همه درگیری؟ بیخییییاااال باااا...! (با انتخاب عاقلانة شریک زندگیش، اگه بعد نیاد بگه پس یه سوال دیگه: حالا عقل و انتخاب عاقلانه چیه!!)
سنا از ارومیه: امروز از بهترین دوستم جدا شدم. این دوشنبه اولین دوشنبهایه که تنها به متلکهای پاسخگو میخندم. سعیده عزیزم دلم برات تنگ شده.
آااخخخخ! خُ تو که الان زدی این دل صابمردة بیصاحابموندة منو تیکهتیکه کردی که! (برات آرزوی صبر دارم اما بدون که دانشمندا بزودی انسان رو جاودان عمر میکنن دیگه. دور نیس اون روز به جاااان خودم، اگه یخده البت، از علم ژنتیک و شیوة کار سلولهای بنیادی اطلاع داشته باشی. حتا شاید بشه سعیده یا خیلیهای دیگه رو دوباره زنده کرد اگه مثلاً دیاِناِیشون حفظ شه).
زهرا چایپاره: شِکر جواب میدیها ولی لطفاً حروف رو ایییینقد کشدار نکن. خوب نیس.
عسل میپاشی به آدمها، ولی خُ آخه لحن رو چطو نشون بدم؟ هوم؟ اگه بدون تعصب قضاوت کنی، خوب به نظر میرسه. بااااور کن!
ظاهر آرام و درون خروشان: چند سال پیش خیلی دلم از دنیا گرفته بود. یه نامه واسهت نوشتم شما هم وسط صفحه چاپ کردین. بچهها کلی راهنماییم کردن ولی شما یه حرف زدین که فکر کردم جایی توی صفحهتون ندارم. حالا بعد از سالها چند وقته دلم میخواد با شما باشم.
ای بِبُرررره اون زبوووون من! اگه همچی منظوری داشته بوده باشه! جون خودم یادم نمییاد چی گفتهم ولی حتماً ناشی از برداشت اشتباه خودت از حرفم بوده. مطمئن باش که من یکی، دلم همینجور تاپتاپ میتپه واسه اضافه شدن حتی یه نفر به این صفحه. بجنب تا پشیمون نشدی. یه چی بنویس بفرست تا دلت وا شه. خوب باشه، بازم میبرمش وسط صفحه (یادت هم باشه هیچوخ به حرف گربه سیاهه تسلیم اومدن بارون نشی!)