شکوه کردم گر من از چشم سیاهت، غم مخور/ خسته گشتم از جفا، با خود جسارت کردهام/ ورنه ذهن من کجا و شکوه از رویت کجا؟/ من که صدها بار عشقم را روایت کردهام/ من که میلم رو به پرواز است و احساسم عروج/ در دو چشمان سیاهت، بس سیاحت کردهام/ دلبرا! هر نکته در چشم تو دیدم مشق من کامل نشد/ ناعلاج وصف رویت، من قناعت کردهام/ میزبان عشق من! با تو قناعتپیشگی/ سهم من گردید و زان پس، صبر غایت کردهام/ من فدای چشم مستت، جور تو تا کی رواست؟/ من ز تو در بزم رندان هم،
حکایت کردهام.م.
فتحی از کرمان