حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مرا در آغوش بگیرید، موهایم را نوازش کنید، دستهای کوچکم را در دست بگیرید، در چشمهایم نگاه کنید و سپس لبخند بزنید، خم شوید و پیشانیام را ببوسید، تا در سایه شما قد بکشم و بروم تا خود بهار، تا آنجا که جوانههای جوان، جهان را به فردا دعوت میکنند.
به من احترام بگذارید، اسمم را به درستی به زبان بیاورید، بگذارید مثل آفتابگردانهای مزارع ایران، تا آفتابی که در دلتان طلوع کرده است، قد بکشم، آنگاه خواهید دید چقدر در برابر لطف شما سرازیر و سربهزیر هستم، چقدر رکوع در مقابل قبله قلبتان را دوست دارم.
به من احترام بگذارید، مرا با احترام به مهمانان شریفتان معرفی کنید، هرگز نگویید: «آقایان و خانمهای محترم! حالا زهره جون رو که بتازگی به فرزندخواندگی قبول کردیم رو به شما معرفی کنیم. زهره جون سلام کن به عمو، صورت عمه رو ببوس و...».
این نوع معرفی مرا میشکند و میریزد پیش پای مهمانهایتان که حالا میشناسمشان. این معرفی تا آخر عمر مرا با شما غریبه میکند. مرا در چشم مهمانهایتان آدمی دیگر مینمایاند و من هیچگاه دیگر نمیتوانم به شما افتخار کنم، شما را به مدیر مدرسه معرفی کنم و دعوتنامه مدرسه را به دستتان بدهم و بگویم بابا! مامان! فردا جلسه اولیا و مربیان است شما هم دعوتید. شما که این را نمیخواهید، مگر نه؟!
یادتان هست قبل از آمدن من چه حالی داشتید، به کجاها که سر نزدید، چقدر دوست داشتید فرزندی داشته باشید، چقدر دوست داشتید کسی باشد که لبخندش قند در دلتان آب کند، چقدر دوست داشتید دست کودکی را در خیابان به دست بگیرید و هر گاه این اتفاق نمیافتاد، احساس خوبی نداشتید. من نبودم، ولی این را میدانم.
پدر! مادر! شما به سراغ من آمدید، یادتان هست آن روز که لباس تازهتان را پوشیده بودید، به سراغ من آمدید، بعد از طی کلی مراحل اداری و گرفتن رضایتنامه، دستم را گرفتید و در مقابلم نشستید تا بلندتر از من به چشم نیایید و نگاه برابری داشته باشیم، تا درست همقد هم شویم، آن گاه در عمق چشمهایم دویدید با آن نگاه مهربان و چشمهای نافذتان، لبخند زدید به شیرینی و گفتید «زهرهجون فرزندمان میشی؟» و من با تمام وجود سر تکان دادم و گفتم «اوهن» و شما مرا بوسیدید و خوشحالیتان به خدا رسید. یادتان هست؟
حالا این منم. فرزند شما نه فرزندخوانده. من فرزند شما هستم در عشق، در محبت، در مهربانی و فداکاری و فرزند شما خواهم ماند. لطفا مرا بپذیرید و هیچگاه به یادم نیاورید که من روزی کجا بودم و الان کجایم. بگذارید باد دیروزم را هر کجا که دوست دارد، ببرد. من مثل باد بیوطنی را دوست ندارم. من میخواهم در سایه شما بزرگ شوم، قد بکشم و بروم تا خود آفتابی که در فردایمان میدرخشد.
علی بارانی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....