«این مرد به سزای عملش رسید.» امضای پای این جمله، امضای پیچیدهای است و کارآگاه عقیده دارد امضای مردانهای است مگر اینکه زنی با مراودات مالی گسترده که نیاز به امضای غیرمتعارف دارد این جنایت را انجام
داده باشد.
مردی به نام ارسلان که مباشر و راننده مقتول بود به عنوان اولین مظنون تحت بازجویی قرار میگیرد اما همه شواهد و مدارک به نفعاش است تا اینکه پسر مقتول به نام حمید به ایران بازمیگردد و فاش میکند پدرش با زنی جوان رابطه پنهانی داشته و با او در ویلایش در لواسان ملاقات میکرده و از آنجا که ارسلان موضوع ویلا را پنهان کرده بود کارآگاه بار دیگر به وی ظنین شد. او و دستیارش در تلاش هستند زن غریبه را شناسایی و نقش ارسلان را در این جنایت برملا کنند. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
ستوان ظهوری داشت برای رئیساش نطق میکرد: «اینکه در فهرست تلفنهای مقتول اسم هیچ زنی وجود ندارد نشان میدهد بکتاش چقدر احتیاط میکرده که راز رابطه پنهانیاش فاش نشود.» او شکی نداشت تلفنی که در اختیار زن ناشناس بود به نام یک مرد خریداری شده بود.
همین خطی که بیشترین تماس را با بکتاش داشته، همینکه خاموش است باید رد همین را بگیریم.
سرگرد شهاب کاملا موافق بود اما چطور میشد آن مرد را ردیابی کرد قطعا ارسلان حاضر نبود هیچ کمکی بکند تازه اگر بو میبرد پلیس راز ویلای لواسان را فهمیده است چه بسا میگریخت یا اینکه به قاتل هشدار میداد که هرچه زودتر فراری شود و ارسلان دیگر به هیچوجه قابل اعتماد نبود و کارآگاه فقط میتوانست به اطلاعاتی که حمید به دست میآورد امید ببندد.
قرار بود ساعت دو بعدازظهر مجلس ترحیمی برای بکتاش برگزار شود. حضور در این مجلس شاید به رازگشایی از این جنایت کمک میکرد برای همین دو مامور زودتر از موعد، خودشان را به محل برگزاری مراسم رساندند و ستوان ظهوری که لباس مشکی پوشیده بود بدون دعوت در ردیف صاحبان مجلس که شامل حمید، ارسلان و مردی مسن که دوست صمیمی مقتول میشد، ایستاد تا با تکتک مهمانان دست بدهد و اگر شد نام و مشخصاتشان را به دست بیاورد.
حدود یک ساعت از شروع مجلس گذشته بود که ستوان بالاخره کسی را که میخواست یافت. مردی بود میانسال که هنگام دست دادن با پسر مقتول خودش را معرفی کرد: نمادار هستم.
نمادار دایی بزرگ ارسلان بود و ظاهرا در یکی از خانههای بکتاش زندگی میکرد و پیرمرد از او اجاره کمی میگرفت برای همین وقتی اعلامیه ترحیم را در روزنامه دیده، وظیفه خود دانسته بود برای فاتحهخوانی شرکت کند.
هرچند از چهره ارسلان کاملا واضح بود از حضور داییاش اصلا خشنود و راضی نیست و همین نشان میداد کاسهای زیرنیم کاسه مباشر است.
وقتی نمادار میخواست مجلس را ترک کند کارآگاه که با پیامک همکارش از موضوع مطلع شده بود پشت سر او بیرون رفت و توانست در گوشهای خلوت مرد را گیر بیاورد و درباره خط تلفن از او بپرسد.
مرد کاملا موضوع را به یاد آورد: آن را برای ارسلان خریدم یعنی گفت کارت ملیاش گم شده برای همین من را برد و یک خط اعتباری به نامم گرفت از این سیمکارتها که جایزه دارد جایزهاش را هم به خودم داد. پیرمرد روراست و صادقتر از آن بود که شهاب بخواهد به وی ظنین شود برای همین هم وقتی پاسخ پرسشش را گرفت اجازه داد او برود.
شهاب هنگام بازگشت به مجلس تقریبا مطمئن شده بود همه چیز زیر سر ارسلان است و دیگر نمیشد او را آزاد گذاشت هرچند تمام مدارک ثابت میکرد مباشر زمان وقوع جنایت در اهواز بود، نمیشد تردید کرد که قتل یا با دستور او صورت گرفته یا به دلیل دیگری با وی مرتبط بوده است.
ارسلان بعد از پایان مراسم بازداشت شد اما تا آخر شب حرف تازهای به زبان نیاورد و سعی کرد با تکرار همان گفتههای قبلیاش بار دیگر اوضاع را به نفع خودش تغییر دهد، اما این بازی زیاد نمیتوانست ادامه پیدا کند بویژه آنکه کارآگاه حالا سرنخها و مدارک تازهای در دست داشت. مرد جوان بالاخره تمام راههای انکار و فرار را روی خودش بسته دید و اسم قاتل را روی برگه نوشت؛ مونا خواهرزادهاش بود، همان زنی که با مقتول رابطه داشت.
یک بار که دنبال بکتاش رفتم خواهرزادهام هم در ماشین بود او از شوهرش جدا شده و در یک شرکت حسابدار بود. بکتاش یک هفته بعد به بهانه اینکه حساب و کتابهایش به هم ریخته است از من خواست مونا را به ویلای لواسان ببرم. گفت حقوق خوبی به او میدهد و از آن به بعد بود که رابطه آن دو نفر شروع شد. دستم از همه جا کوتاه بود نه میتوانستم به خواهرزادهام حرفی بزنم و نه به بکتاش. این وسط گیر افتاده بودم اما میدانستم ماجرا پایان خوبی ندارد بالاخره هم قتل اتفاق افتاد به محض اینکه شنیدم بکتاش را کشتهاند فهمیدم کار موناست سراغش رفتم و به او گفتم موبایلش را خاموش کند و برای مدتی به شمال برود تا آبها از آسیاب بیفتد.
مونا هنوز در رامسر بود. کارآگاه شبانه مقدمات کار را فراهم کرد تا گروهی از ماموران آگاهی رامسر سراغ زن جوان بروند و او را بازداشت کنند. حدود 14 ساعت طول کشید تا متهم به تهران منتقل شد و پشت میز بازجویی نشست.
شهاب حالا میفهمید چرا امضای قاتل تا آن حد پیچیده بود. مونا به واسطه شغلش به چنین امضایی نیاز داشت. او که میدانست داییاش از سیر تا پیاز قضیه را تعریف کرده است دیگر دلیلی برای طفره رفتن نمیدید و به قتل
اقرار کرد.
قرار بود بکتاش با من ازدواج کند سناش زیاد بود اما اشکالی نداشت پیش خودم فکر کردم این طور بهتر است. زودتر میمیرد و اموالش به من میرسد تا وقتی هم که زنده است در ناز و نعمت زندگی میکنم ولی بکتاش به قولش عمل نکرد بیشتر از یک سال بود که با هم رابطه داشتیم اما هروقت بحث ازدواج را پیش میکشیدم بهانه میآورد. آخر هم گفت از دستم خسته شده و دیگر نمیخواهد مرا ببیند.
همان موقع بود که تصمیم گرفتم از او انتقام بگیرم. پیرمرد از من سوءاستفاده کرده بود و باید سزای عملش را میدید. زمانی که برای قتل رفتم مشروب زیادی خوردم تا جرات این کار را پیدا کنم، بعد از قتل هم آن جمله را روی دیوار نوشتم اما ارسلان وقتی فهمید، گفت نباید آن را مینوشتم و امضا میکردم اما دیگر برای پاک کردن آن دیر شده بود برای همین قرار شد خودم را پنهان کنم تا بعد ببینیم چه پیش میآید.
مونا به گریه افتاد و نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد: بکتاش با من خیلی بد کرد باید انتقام خودم را میگرفتم. او من را گول زد و بعد هم دورم انداخت.
پرونده تمام شده بود اما شهاب هنوز دو کار برای انجام دادن داشت؛ اول از همه باید از رئیساش خواهش میکرد از این به بعد پروندههای ناتمام دیگران را به او محول نکند و دوم اینکه به او پیشنهاد میداد در گفتوگویی مطبوعاتی درباره این پرونده و دلایل و زمینههای اصلی قتل شرکت کند تا مردم با عواقب برخی روابط ناسالم آشنا شوند.
او اعتقاد داشت اطلاعرسانی و آگاهی دادن به مردم در بسیاری از موارد میتواند جلوی فجایع و جرایم را بگیرد البته رئیساش زیاد با او موفق نبود و میگفت چنین کاری میتواند امنیت روانی مردم را به هم بزند.