سلام واژههای من؛ گنج بزرگ آدمها؛ چقدر دلتنگتان بودم و چقدر منتظر و چشم به راه بارشتان. پشت کدام چراغ قرمز مانده بودید که آنقدر دیر سبز شد؟ یکی دو سالی میشود یاریام نمیکنید تا با همراهی قلمم زیبایی یک پاتیناژ را روی سفیدی کاغذ به نمایش بگذاریم. ببارید تا بتوانم شکوه جاودانةتان را جاودانهتر کنم.
نشمیل نوازی از بوکان
سکوتش از رضایت نیس
عادت کرده ام هر شب برات بخونم و تو بعد از خیره شدن به صورتم و لبخونی، لبخند بزنی. عادت کرده ام از توی نگات حرفات رو بخونم. همیشه دوست دارم اسمم رو صدا کنی، باهام حرف بزنی و غرق شادی بشم. وقتی ساز میزنی برام و خودت نمیشنوی، قلبم پر از غصه میشه. سکوتت رو دوست ندارم وقتی میبینی و حرف نمیزنی و بغض میکنی. دلم میخواد بپرسم چرا؟ ولی نمیدونم از کی! هر چی ناراحتت میکنه بنویس. خودت رو خالی کن. دیدن چشمای پر از اشکت بیشتر ناراحتم میکنه.
کاغذ رنگی
طرح دو روزه
1-فراموشت میکردم اگر دو روز دنیا انقدر طولانی نبود.
2-فقط آمدنت روی فاصلهها را کم میکند... کم کن روی فاصله را، فاصله را...
یه شهریوری
حرف آدم
1-لعنت به تو! دلم را میگویم که حرف آدم سرش نمیشود... هر که از راه میرسد دل به دلش میبندد!
2-پاییز چه حالی دارد وقتی پا روی برگها میگذاری. نترس! تو را یادم نرفته... با یادت روی برگها قدم
میزنم.
برتینا
شب چلهس دیگه
یال یلدای سیهمو روی دوش ماه ریخت/ بارشی از آسمان تقدیم یلدا، گاه ریخت/ ساقی میباید بریزد اندکی در جامها/ لیکن امشب، بیحساب و گوئیا دلخواه ریخت!
مجیری
تمنّا
میگویند دلتنگت نباشم... اما چگونه؟ چگونه دلتنگت نباشم وقتی یاد روزهایی میافتم که به مهمانی چشمانت عادت داشتم. چگونه دلتنگت نباشم وقتی تمام وجودم تمنای تو را دارد. بیا که بیتو دلم بیتاب است و انتظار چشمانت را میکشد. بیا و مرا رها کن از این حس غریب دیروز و آشنای امروز... نگارم، مهربانم، معشوقم، رها نمیکنم این دلتنگی را وقتی این تنها یادگاری من است از تمام بودنهایت.
دربند
نسل نو
دیوانهای میگفت: خوب شد اسطورهها در این زمانه نیستند، وگرنه آیندگان میگفتند: فرهاد لیلی را دزدید، و مجنون شیرین را به انتقام کارش خفه کرد، و همایون هما را طلاق داد!
گفتم: هیچوقت، در هیچ ناکجاآباد، هیچکس عاشقان را دوست ندارد... حتی عشاق...! اما دوست دارم، همة عالم بدانند، نسل ما، مهربانتر از گذشتگان است. فروختن لیلی، کار ما نیست...
احسان 87
بهبه! هووووممم... آففرییییین! بدون کامنت میاومد وسط.
بازی خاطرات
وقتی که یلدا هم گذشت و من هنوز بلندترین شبهای سال رو تجربه میکردم، وقتی که فصل داشت عوض میشد و هر تغییری بیشتر من رو مضطرب میکرد، وقتی که هوا داشت رو به سرد شدن میرفت، تازه فهمیدم من از پاییز عاشق تو بودم.
حالا در این منظرة برفی، چطور با یاد اون روز خاطرهبازی کنم؟
پیمان مجیدی
ماه و ماهی و من
شبهایی که دلتنگم به کنار حوض آب پناه میبرم و تنها چیزی که باعث آرامشم میشود همان عکس ماه میشود در آب... اما ماه و ماهیاش هم با انداختن سنگی کوچک در آب به هم میریزد، تکهتکه میشود و حوض پر از ماههای کوچک.
طولی نمیکشد که دوباره ماه کامل میشود اما من...
رضوان
شیفتگیحالا همه چیز مثل روز روشن است. از چند ماه پیش دندان طمع و نیاز و غیره را کشیدم؛ فقط این دندان کرمخورده را با بغض در دستم نگه داشتم چون هنوز واقعیت را باور نکرده بودم. اما حالا چشم در چشم حقیقت میگویم: همان طور که عادت کرده بودم به ساختن قصرهای روی آب، عادت میکنم به ساختن دوباره بر ویرانههای دل سر به هوا[...].نسیم صبح از دورود لرستان
دغدغههای یلدایی
یادش به خیر اون قدیما، شب یلدا، دور هم، نه کنار هم، نه (ای بااااباااا! هی مِنّمِن میکنه! مث بچة آدم یه جا بگیر بشین دیگه) ...یه جوری مینشستیم دیگه. مینشستیم به صحبت و بازی و بخور بخور. در واقع یلدا تنها شبی بود که ما بچهها از نظر هر چی دلت میخواست بِلُمبونی راحت بودیم! اما تنها سوالی که برامون پیش میاومد این بود که یلدا کی شروع میشه؟ یه آژیری، بوقی، ندایی، یا اقلکمش یه فقره سوت بلبلیای، چیزی هم نبود که ما بفهمیم یلدا شروع شده. البته [...چند تا سوال دیگه هم بود] که چطور میشه چند مشت تخمه و آجیل رو توی دو مشت جا کرد تا 1)کسی نبینه، 2)از توی مشتت نریزه، 3)کسی مخفیگاهش رو بلد نشه، 4)کسی تو رو حین ارتکاب جرم نبینه (چون خیلی خطرناک بود دوبار نوشتم!) تا فرداش شریکی پیدا نکنی که بیاد بگه: رو کن جِنسا رو 50-50! اگه نه به مامان میگم! بگم؟ تا 3 میشمرم، یکدوسه، مااااماااان![...]
زینب فخار
برو آقا وضعت خوب بوده که. شُرکای ما بدون شمارش میگفتن: مااااماااان!!
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)