به او می گویم: «گربههای سحرخیز خیلی بدشانس هستند... نه؟» سرش را به علامت تمسخر تکان میدهد و میگوید: «باز روشنفکر شدی؟ حتما میخواهی بگویی نه کسی قربان صدقهاشان میرود که شیر صبحگاهیاشان را بخورند نه هیچ چیز دیگری؟» نگاهش را از روی جسد گربه میچرخاند و ادامه میدهد: «گربه است دیگر. آن هم خیابانی.»
دیگر از کنار گربه مرده کمی دور شدهایم شاید ده قدم. به او میگویم: «نه درست است که از دید شما گربه بومی نیستند. درست است که اصیل نیستند از نگاه تو، اما نگاه کن به زمین. خون را ببین. خون دارد. جان داشته. لابد این را هم می خواهی منکر شوی؟»
میخندد و میدانم برای اینکه حرص مرا درآورد میگوید: «شانس بیاورند گربهها که اول صبح نمیرند، تاریک روشن هوا دخلشان را میآورد. هوس که کنند که از این سوی اتوبان به آن سو بروند، ماشین اول نه ماشین دوم به زمین میچسباندشان. آن وقت میشوند درست مثل فیلمهای کارتونی زمان کودکیمان. میچسبند به زمین. ماشین است که رویشان ویراژ میدهد. اولیها تلاش میکنند که از رویش رد نشوند. آن هم نه به خاطر خود گربه بیچاره به خاطر ماشینشان که مبادا تکهای گوشتی خونی، لثهای از بدن بیچاره حیوان ماشیناشان را لک نکند...»
چهرهاش برافروخته میشود و دستانش را که سرد شده در جیب پالتوی بلندش فرو میبرد. ادامه میدهد: «اولی که رد شود کار برای بقیه آسان میشود...» پوزخندی میزند و ادامه میدهد: «ترافیک عصرگاهی همان روز دیگر اثری از گربه باقی نمیگذارد تا نه گربهای آمده باشد و نه رفته. بیخیال... دلت برای گربهها نسوزد. ماشینها هم که از رویشان رد نشود چیزی برای خوردن ندارند. ببین بیچاره چقدر نحیف بود. حتما آنطور زودتر میمیرند نه؟»
هنوز به قدم نوزدهمین نرسیدهایم. مردی کنار خیابان خوابیده. هیکلش را گند گرفته است. از بوی آتش نیمهسوز کنارش تا چهره سیاهش. قدمهایش را تندتر میکند و از جیب پالتویش مشتی پول خرد درمیآورد میریزد کنار مرد. مرد خمار است. حتی نا ندارد که تشکر کند. برای آنکه شاید تلافی کرده باشم میگویم: «خرج مواد امشبش هم درست شد. نه؟» نگاه عاقل اندر سفیهی به من میاندازد و به زخم چاک خوردهای روی پای نیمه عریان مرد اشاره میکند و میگوید: «ببین خون دارد. جان دارد هنوز...»
مهدی نورعلیشاهی / جامجم