داستان زندگی مردی که به خاطر اعتیاد سرقت می‌کرد

11 سال است پاکم

می‌گوید: «من دزد بودم.» خیلی رک و صریح حرف می‌زند: «چرا پنهان کنم. معتاد بودم و برای تهیه پول مواد دزدی می‌کردم اما حالا سالم و پاک هستم. 11 سال است که نه سراغ دود رفته‌ام و نه به مال کسی نظر داشته‌ام. سرم را هم بالا می‌گیرم.»
کد خبر: ۵۲۲۷۲۹

حمید ـ الف در 24 سالگی به زندان افتاد و 15 ماه را در حبس ماند. او می‌گوید: این‌که آدم از همان اول سالم زندگی کند خیلی خوب است، اما کار مهم‌تر را آدم‌هایی مثل من انجام می‌دهند که وقتی به هر دلیلی آلوده می‌شوند با اراده خودشان و البته کمک خداوند به راه راست برمی‌گردند. این را هم بگویم توبه کردن آسان است، اما پای آن ایستادن خیلی سخت است. کم نیستند آدم‌هایی که تا خطایی می‌کنند و گیر می‌افتند می‌گویند خدایا توبه، اما همین‌که گرفتاری‌شان رفع شد یادشان می‌رود و دوباره همان کارهای سابق را ادامه می‌دهند.

حمید توضیح می‌دهد: «بعد از این‌که از سربازی برگشتم تحت تاثیر دوستان و اطرافیانی که خودم برای خودم انتخاب کرده بودم به سمت موادمخدر کشیده شدم. پدر و مادرم هر دو پیر بودند و هرچند سعی می‌کردند نصیحتم کنند اما حرف‌شان خریدار نداشت. من سه برادر بزرگ​تر از خودم دارم که آن موقع همه‌شان زن گرفته و سر خانه و زندگی خودشان بودند.»

حمید روزبه‌روز بیشتر در منجلاب اعتیاد فرو می‌رفت و دزدی‌هایش را شروع کرده بود که یک شب توسط ماموران گشت انتظامی دستگیر شد. خودش ماجرا را این‌طور شرح می‌دهد: «لاستیک و ضبط ماشین‌ها را می‌زدیم. آن شب هم سر من و دوستم به کار گرم بود که پلیس سر رسید چون مواد کشیده بودیم در حال خودمان نبودیم و اصلا متوجه نشدیم ماموران کی رسیدند و بعد هم حال و توان فرار نداشتیم. ما را به آگاهی بردند و من از آنجا به یکی از برادرانم تلفن زدم و ماجرا را گفتم. در تمام مدتی که زندان بودم پدرم هرگز سراغم نیامد. مادرم هم همین طور. فقط دوتا از برادرانم کارهایم را پیگیری می‌کردند.»

زندانی سابق در حال گذراندن دوران محکومیتش بود که مادرش را از دست داد و یک ماه بعد از آزادی نیز پدرش فوت شد. او می‌گوید: «هر دویشان خیلی غصه من را خوردند.برای همین هم تصمیم گرفتم توبه کنم. عذاب وجدان داشتم و باید کاری برای خودم می‌کردم تا سبک بشوم از آن به بعد دیگر لب به مواد نزدم. یکی از برادرانم در یک تراشکاری کار می‌کرد. او از صاحبکارش اجازه گرفت و من را پیش خودش برد و خیلی چیزها یادم داد. بعد هم کمکم کرد تا در کارگاه دیگری مشغول شوم. من هنوز هم در همین کار هستم.»

حمید حرف‌هایش را این طور به پایان می‌برد: «در تمام این سال‌ها سخت کار کرده و عرق ریخته‌ام و در عوض شب‌ها راحت خوابیده‌ام .گفتن ندارد ولی ماه به ماه بخشی از حقوقم را به یک موسسه که برای درمان بیماران است کمک می‌کنم به عنوان خیرات برای شادی روح پدر و مادرم. امیدوارم آنها من را ببخشند. تا جایی که به خودم مربوط است سعی کرده‌ام زندگی سالمی داشته باشم. خیلی دوست داشتم خودم هم تشکیل خانواده بدهم، اما تا به حال موقعیتش پیش نیامده است. یک بار نزدیک بود ازدواج کنم اما پدر دختر از گذشته‌ام که باخبر شد «نه» آورد و من هم دیگر اصرار نکردم. هر چه خدا بخواهد همان می‌شود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها