در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او همانطور که لیوان قهوهاش را در دست گرفته بود و آرامآرام مینوشید، گفت: «کاش هیچ وقت ازدواج نمیکردم. اگر میدانستم چه آیندهای در انتظارم است، محال بود به این ازدواج راضی شوم.»
باور نمیکردم آنا بعد از چند ماه زندگی مشترک تا این حد خسته و دلزده شده باشد. او دائم درباره ترک همسرش صحبت میکرد و میگفت با یک وکیل خوب صحبت کرده تا کمکش کند.
ساعتها با او حرف زدم تا متقاعدش کنم که تصمیمش اشتباه است، اما آنا حرف من را باور نداشت و فکر میکرد تنها راهی که برایش باقی مانده، طلاق و جدا شدن از همسرش است، اما من برعکس، سعی میکردم او را تشویق کنم تا به زندگیاش ادامه دهد.
در حالی که سعی میکردم آرامشم را حفظ کنم، گفتم: «مطمئنم این تصمیمی که گرفتی از روی خشم و عصبانیت است وگرنه هیچ آدم عاقلی به این راحتی زندگیاش را خراب نمیکند، بخصوص زندگی شما که تازه شروع شده و هنوز پا نگرفته!»
آنا لبخندی تلخ زد و گفت: «چارهای به غیر از جدایی ندارم.»
***
چند هفته گذشت. من دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه یک روز تلفن زنگ زد؛ آنا بود که با صدایی شاد و سرزنده، با من حرف میزد. او میگفت مشکلش حلشده و چند وقتی است که زندگی خوبی دارد. به نظر میرسید شرایطش تغییر کرده و بهتر از قبل شده است. حسابی تعجب کرده بودم، برای همین پرسیدم: «چی شده؟ تو که تصمیم خودت را گرفته بودی؟ چی شد که منصرف شدی؟»
آنا آرام خندید و گفت: «زندگیام بهتر از قبل شده؛ خیلی بهتر. میدونی چه چیزی باعث این تغییر شد؟»
واقعا گیج شده بودم. او ادامه داد: «من همیشه بهشکرگزاری اعتقاد داشتم و میدانستم هر چه بیشتر از خداوند تشکر کنم، او هم نعمتهای بیشتری به من میدهد، اما از زمانی که ازدواج کردم، دائم به نداشتههایم فکر میکردم؛ من آرزوی چیزهای زیادی را داشتم و میخواستم پس از ازدواج به همه آنها برسم، اما هیچکدام از آرزوهایم به حقیقت نرسید. ماهها همینطور زندگی کردم تا بالاخره فهمیدم باید زندگیام را از دور و با دیدی وسیعتر ببینم؛ بدون توجه به جزئیات و نکات ظریف.»
آنا کمی مکث کرد و این دفعه با صدایی بلندتر گفت: «من همیشه به موضوعاتی فکر میکردم که یک روزی آرزوی آنها را داشتم و هیچ وقت در زندگی من اتفاق نیفتاده بود، اما حالا فهمیدم چقدر خوشبختم.
من همه آن چیزهایی را که نمیخواستم در زندگیام اتفاق بیفتد و اتفاق هم نیفتاده، فراموش کرده بودم و فقط آنچه را نداشتم، میدیدم، اما از وقتی با خودم قرار گذاشتم بیشتر قدر نعمتهای خدا را بدانم و بابت آنها سپاسگزاری کنم، شرایط بهتری پیدا کردم و واقعا از زندگیام راضی هستم.»
از اینکه آنا عوض شده بود، بسیار خوشحال بودم و با خودم فکر کردم تغییر طرز فکر چقدر میتواند زندگی ما را تغییر دهد و چه آینده متفاوتی را پیش روی ما خواهد گذاشت!
شاید بد نبود من هم کمی نگرشم را تغییر میدادم تا زندگیام بهتر شود؛ حتی بهتر از آنچه که الان هست.
مترجم: زهره شعاع
guideposts.org
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: