داستان زندگی زنی که به کلاهبرداری متهم شد

تقصیر برادرم بود

سحر ـ ن زنی چهل و یک ساله است که در بیست و چهار سالگی به اتهام کلاهبرداری به زندان افتاد. او آن زمان به عنوان واسطه برای جاعلی حرفه‌ای کار می‌کرد و طعمه‌اش اشخاصی بودند که قصد داشتند از ایران مهاجرت کنند. سحر تمایلی به صحبت کردن درباره اتهامش ندارد و فقط می‌گوید: آن جاعل دوست برادرم بود، من آنهایی را که می‌خواستند مهاجرت کنند اغفال می‌کردم و می‌گفتم برایشان مدارک لازم را جور می‌کنم. بعد هم مدارک جعلی می‌دادم.
کد خبر: ۵۲۱۰۴۴

سحر دو سال در زندان ماند و بعد از آزادی زندگی تازه‌ای را شروع کرد. او می‌گوید: من پدر و مادر نداشتم. هردوشان وقتی سنم کم بود، فوت شدند برای همین هم برادرم از من و خواهر کوچکم نگهداری می‌کرد اما او در کار خلاف بود و می‌ترسیدم دوباره من را به این کارها بکشاند برای همین اصلا به او خبر ندادم که آزاد شده‌ام. بعد از آزادی در یک پانسیون جای خواب گرفتم. آدرس پانسیون را از یکی از دوستانم در زندان گرفته بودم. او خودش قبلا مدتی آنجا زندگی کرده بود، البته پانسیون قانونی نبود. یک خانه قدیمی بود که پیرزنی مالک آن بود. هر اتاقش را به چهار تا پنج دختر کرایه می‌داد.

زندانی سابق از صبح روز بعد از آزادی شروع به جستجو برای یافتن کار کرد. او در این باره توضیح می‌دهد: در زندان فکرهایم را کرده بودم و می‌دانستم هدفم چیست برای همین معطل نکردم. صبح فردای آزادی به چند جا که دنبال کارگر و نظافتچی بودند سر زدم و از همان روز کارم را شروع کردم. خیلی راحت کار پیدا کردم. شناسنامه‌ام را گرو گرفتند. البته پیرزن صاحبخانه هم گفته بود باید شناسنامه‌ام را برایش ببرم. آن شب بهانه آوردم که آن را در شهرستان جا گذاشته‌ام و قول دادم خبر بدهم با پست برایم بفرستند. بعد از چند روز وقتی دوباره سراغ شناسنامه را گرفت حقیقت را به او گفتم اما قبول نکرد تا این‌که قرار شد کرایه را از پیش بدهم. هر شنبه کرایه یک هفته را به او می‌دادم. این طوری خاطرش جمع بود که فرار نمی‌کنم و پولش را نمی‌خورم.

سحر در خانه‌های مردم نظافت می‌کرد و بخشی از حقوقش را به صاحبکار اصلی‌اش می‌داد. او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: این‌طور نبود که هر روز کار داشته باشم اما روزهای بیکاری‌ام خیلی هم زیاد نبود. به هیچ کاری نه نمی‌گفتم و سعی می‌کردم از همه موقعیت‌ها استفاده کنم.

زن جوان یک سال بعد از آزادی ازدواج کرد. او ماجرا را چنین شرح می‌دهد:شوهرم هم کارگر خدماتی بود و در همان شرکتی که من بودم، کار می‌کرد. مرد خوبی بود. وقتی خواستگاری کرد فکرهایم را کردم و دیدم بهتر است جواب مثبت بدهم. ما عقد محضری کردیم و بعد به خانه همسرم رفتم. خانه‌اش در اسلامشهر بود و فقط یک اتاق و یک آشپزخانه داشت. هر روز صبح خیلی زود بیرون می‌آمدیم تا به کارهایمان برسیم. دو سال اول را خیلی سختی کشیدیم تا این‌که کریم به صورت پیمانی در یک موسسه بزرگ مشغول به کار شد و از آن به بعد حقوق ثابت و بیمه داشت. او هنوز هم همانجا کار می‌کند، الان من کار نمی‌کنم چون دو بچه داریم و باید از آنها مراقبت کنم.

سحر حرفش را این‌طور به پایان می‌برد: وضع مالی‌مان خوب نیست ولی از زندگی‌ام راضی هستم و توقع زیادی ندارم. شوهرم مرد خوبی است و بچه‌هایم را هم خیلی دوست دارم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها