آقاجان که در آخر مجلس عزاداری به عنوان احترام و حسن ختام، شروع به خواندن میکرد، گاهی این شعر را همراه با شور گرفتن جمعیت عزادار میخواند:
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم
آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل این همه راه آمدهایم
آقاجان میگفت که این خانه، خانه امید همه است. همه از هرجایی که در میمانند و جواب نمیگیرند، درب این خانه را میزنند و دقّ الباب میکنند. (بعدها که بزرگتر شدم، یک بار به آقاجان گفتم که فکر کنم «درب» صحیح نیست و «در» صحیح است. آقاجان لبخندی زد و به شوخی گفت: «معنا را دریاب پسرم؛ عاقلان از پی لغت نروند!» گفتم فرهنگستان گفته؛ گفت: هرکی گفته!)
همیشه میگفت که این عزاداریها در اصل برای توجه دادن خودماست. توجه به زنده نگهداشتن پیام ماندگارعاشورای حسینی؛ تفکر در اندیشهها و انگیزههای اصلاحی اباعبدالله؛ تنظیم اخلاق و رفتار و کردار فرد فرد جامعه و حکومت بر مبنای توصیهها و سفارشهای این خانواده که ارزشهای اخلاقی و انسانی را فدای هیچ چیزی نمیکردند؛ وگرنه مسلم بن عقیل، سفیر صادق امام در کوفه، همان موقعی که ابن زیاد حاکم ظالم کوفه به عیادت هانی آمد، می توانست بناگاه از پشت پرده بیرون آید و با یک حرکت برق آسا کار آن نانجیب را یکسره کند؛ اما چه شد که اینگونه نشد؟ یاد یک سفارش اخلاقی از رسول خدا افتاد که حرمت مهمان را واجب میدانست. حال، اگر چنین شدیم و چنین نگریستیم، توانستهایم از این مراسم و مراثی و از این روضهخوانیها و نغمهپردازیها بهره ببریم و سعادتمند شویم.
کس در این درگه نیامد تا که گردد ناامید
گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟
آقاجان، در آخر نغمهخوانیاش همیشه دعایی آهنگین و موزون میخواند که جمعیت عزادار مجلس نیز با او همراهی میکردند و با صدای بلند «آمین» میگفتند. این دعا به «بارالها» معروف بود. آقاجان، آن را با صدایی خوش و محزون و رسا میخواند و با یک دست بر سینه میزد:
ـ بارالها، به رخ پاک پیمبر، به حق صاحب منبر، به علی ساقی کوثر و به زهرای بتول شافع محشر، به حسین و به حسن آن دو گل باغ پیمبر، که ببخشای گناه همه سینه زن و مستمع و بانی وخدّام و دگرنوحه سرا را....
ـ علمدار.....اباالفضل....سپهدار.....اباالفضل......(این صدای یکی از پیرغلامان هیأت بود که همراهی جمعیت عزادار را به دنبال داشت و خبر از پایان دعای آقاجان میداد.)
***
یکی دو روز پس از تاسوعا و عاشورای سال 1384هجری شمسی بود که خواهر کوچکم از بیمارستان زادگاهم شتابان به خانهمان آمد و در حالی که اشک در چشم داشت گفت: «آقاجان، الآن از حالت کما خارج شد. چشم گشود و به من نگاه کرد. گفتم آقاجان، برایتان «بارالها» بخوانم؟.... با اشاره چشم فهماند که بخوان. شروع کردم زیر گوشش به نجواکردن این دعای همیشهاش، که ناگهان دیدم آقاجان، دستش را خیلی آهسته و یواش دارد به سینهاش آشنا میکند.....»
آقاجان از کما خارج شد و رو به بهتر شدن میرفت؛ اما انگار که یک ماه بعد ازآن، بناگاه عزمش برای خوب شدن، سست شد. شاید از خدایش خواسته بود که تا اربعین سید و سالار شهیدان کربلا، مهمان سفره محبت و مهربانی اباعبدالله در آن دنیا شود.
باری؛ آقاجان در آستانه ماه محرم به حالت کما فرو رفت و در پایان ماه صفربه دیدار حق شتافت. در وصیتنامهاش از فرزندانش خواسته بود که این دو بیت شعر از «ابوسعید ابی الخیر» را برسنگ مزارش بنویسیم؛ که نوشتیم:
عصیان خلایق ار چه صحرا صحراست
در پیش عنایت تو یک برگ گیاست
هرچند گناه ماست کشتی کشتی
غم نیست که لطف دوست دریا دریاست
رضا رفیع / جامجم
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)