قسمت پایانی - راز گل آفتابگردان، این ماجرا :

سرقت «شیشه‌ای»

مجید جوان 21 ساله‌ای است که قربانی یک سرقت می‌شود. سارق او را با اتر بیهوش می‌کند و تابلوی نفیسی موسوم به راز گل آفتابگردان را می‌رباید و مجید که به بیماری قلبی مبتلا است بر اثر عوارض ناشی از بیهوشی جانش را از دست می‌دهد. کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری به مردی به نام کیانی که دلال تابلو است و قرار بوده «راز گل آفتابگردان» را به مبلغ 450 میلیون تومان بخرد، مشکوک می‌شوند.
کد خبر: ۵۱۰۰۲۰

آن دو همچنین از یک کارشناس هنری به نام یحیوی برای ردیابی تابلوی مسروقه کمک می‌گیرند و می‌فهمند این تابلو بیمه سرقت بوده است. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:

سرگرد شهاب هنوز نمی‌دانست باید اسم پدر مجید را هم روی وایت‌برد بنویسد یا نه؟ یعنی او به خاطر گرفتن بیمه تابلو پسرش را به قتل رسانده است؟ بعید نبود. کارآگاه عقیده داشت انسان وقتی از راه به در می‌شود دیگر هیچ چیز جلودارش نیست و سیاه‌ترین جنایت‌ها و هول‌انگیزترین اعمال را با دستان خودش رقم می‌زند.

البته نباید از یاد برد که سارق ظاهرا قصد نداشته مجید را به قتل برساند و فقط به بیهوشی او اکتفا کرده ولی مگر پدر مجید از بیماری قبلی فرزندش و خطر این نوع بیهوشی بی‌اطلاع بود؟ اگر کاسه‌ای زیر نیم کاسه این مرد نبود چرا موضوع بیمه را پنهان کرده بود؟ شهاب دو دستش را روی میز ستون کرد و در حالی‌که از جایش بلند می‌شد به ظهوری گفت: «بنویس. اسم او را هم بنویس.»

حالا آنها دو مظنون داشتند البته نباید فراموش می‌شد که عده زیادی از اقوام و نزدیکان خانواده مجید از موضوع سفر پدر و مادر او و همچنین ارزش راز گل آفتابگردان مطلع بودند و به هرکدام از آنها می‌شد به چشم مظنون نگاه کرد ولی تا این مرحله کیانی و پدر مقتول بیشتر از همه در مظان اتهام قرار گرفته بودند. شهاب امیدوار بود یحیوی با آشنایانی که در ایران و بازارهای هنری کشورهای دیگر دارد هرچه زودتر رد تابلو را بگیرد تا تکلیف این پرونده هم روشن شود.

دو همکار مشغول تبادل‌نظر و مشورت بودند که ضربه‌‌ای به در خورد و پدر مجید داخل آمد. تکیده و خسته به نظر می‌رسید انگار هنوز مصیبت را باور نکرده و از مرحله شوک اولیه بیرون نیامده بود. سرگرد او را به نشستن دعوت کرد.

مرد خبرهای تازه‌ای داشت. آمده بود که مظنون تازه‌ای را معرفی کند؛ پسرخاله مجید. جوانی 24 ساله و معتاد به ماده مخدر شیشه بود که همیشه لنگ پول بود، اما از چند روز قبل ناگهان وضع مالی‌اش زیر و رو شده بود گویی که گنج پیدا کرده است.

شهاب از مرد داغدار خواست ماجرا را دقیق‌تر توضیح بدهد. او در حالی‌که هنوز احتیاط می‌کرد بی‌دلیل کسی را به کشتن پسرش متهم نکند، گفت: «احسان به خاطر اعتیاد همیشه با پدر و مادرش مشکل داشت و خیلی وقت‌ها به خانه ما می‌آمد و زنم سعی می‌کرد کمکش کند. حتی یک بار خود من او را بردم و خواباندم برای ترک اما فایده‌ای نداشت پدر و مادر او دیگر به پسرشان پول نمی‌دادند و معمولا زن من خرجش را می‌داد.

او که تا همین چند وقت قبل آواره و در به در بود حالا برای خودش خانه‌ای کرایه کرده و یک پژو 206 هم خریده وقتی خبر را شنیدم داشتم شاخ در می‌آوردم چه طور چنین چیزی ممکن است؟»

احسان از ارزش تابلوی مسروقه خبر داشت و حتی یک بار که کیانی برای ارزیابی و بررسی رفته بود این جوان هم در خانه خاله‌اش حضور داشت و همه چیز را شنیده و از اصل مطلب باخبر شده بود. مرد میانسال همان‌طور که داشت این چیزها را توضیح می‌داد، ناگهان چشمش به تخته وایت‌برد افتاد و وقتی دید اسم خودش را زیر اسم کیانی به عنوان مظنون نوشته‌اند رنگ از چهره‌اش پرید. برای چند لحظه‌ای مکث کرد و بعد ناگهان چنان برافروخته شد و رنگ پوست صورتش به سرخی گرایید که گویی در آستانه انفجار است.

یعنی شما فکر می‌کنید من با دست خودم بچه‌ام را کشتم، مجید را که تنها بچه‌ام بوده؟ به جای این‌که قاتل را دستگیر کنید الکی به این و آن تهمت می‌زنید. اصلا این همه مدت چه کار کرده‌اید؟ از هر دو نفرتان شکایت می‌کنم. دست خودتان با قاتل توی یک کاسه است. اگر فکر می‌کنید من قاتل هستم همین الان دستگیرم کنید تا حالی‌تان کنم این کارها چه عواقبی دارد.

کارآگاه دیگر به این نوع غرولندها عادت کرده بود و همیشه می‌گفت عصبانی‌شدن رفتاری کاملا طبیعی است مخصوصا برای آدم‌هایی که در چنین شرایط ویژه‌ای قرار دارند برای همین طبق معمول بدون هیچ واکنشی و با خونسردی هر چه تمام‌تر سرجایش نشست و اجازه داد پدر مجید هر چه دلش می‌خواهد بگوید. خیلی وقت‌ها متهمان در همین جملات خشم‌زده خودشان را لو می‌دادند اگر هم قرار نبود از لابه‌لای این دشنام و توهین‌ها رازی فاش شود حداقل مرد کمی خالی می‌شد و بعد امکان گفت‌وگوی منطقی به وجود می‌آمد. حرف‌های پدر مجید که تمام شد شهاب به او گفت: «چرا ماجرای بیمه را به من نگفتی؟»

پدر مقتول نفس‌اش را یکجا و بافشار از سینه بیرون داد و گفت: «چه می‌دانم. اصلا به فکرم نرسید بگویم تا همین حالا هم خودم هیچ اقدامی برای گرفتن بیمه انجام نداده‌ام می‌توانید بروید بپرسید. آنقدر فکرم مشغول مجید است و در این مدت آنقدر شوک پشت شوک به من وارد شده که دیگر هوش و حواسی برایم نمانده است.»

ستوان ظهوری مداخله کرد و گفت: «اگر احسان سارق باشد پس حتما تابلو را فروخته که توانسته برای خودش خرج کند اما به کی؟»

انتظار دو مامور این بود که یحیوی برای یافتن پاسخ این سوال کمک‌شان کند، اما او تا حالا هیچ خبری نداده بود. به هر حال نمی‌شد دست روی دست گذاشت و منتظر ماند. سرگرد دستورهای لازم را صادر کرد تا احسان به صورت شبانه‌روزی زیرنظر گرفته شود. اگر تا دو روز اثری از تابلو به دست نمی‌آمد شهاب جوان معتاد را بازداشت می‌کرد تا ببیند می‌تواند حرفی از زیر زبان او بکشد یا نه البته ستوان درباره قاتل‌بودن احسان تردید داشت.

اگر هم قتل و سرقت کار او باشد لااقل کمی صبر می‌کند تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و بعد پول‌ها را خرج می‌کند.

این نظر منطقی بود البته نباید فراموش می‌کردند که احسان به ماده مخدر شیشه اعتیاد دارد و چنین افرادی چندان تابع منطق نیستند. روز بعد یحیوی به کارآگاه تلفن زد. او رد تابلو را گرفته و به سرنخ‌هایی رسیده بود.

تابلو دست یک کلکسیونر ایرانی مقیم قطر است. هنوز در ایران است، اما می‌خواهد تابلو را قاچاقی بفرستد آن طرف آب. یکی از آشنایان من دیروز رفته بود تا آن را ببیند و نظر نهایی را درباره اصالت تابلو بدهد.

کارآگاه نشانی کلکسیونر را گرفت و یک تیم بلافاصله راهی آنجا شد و او را بازداشت کرد. مرد از این‌که به همین سادگی لو رفته بود کاملا تعجب‌زده بود و حیرتش وقتی بیشتر شد که شهاب به او گفت متهم است در قتل مشارکت کرده است.

قتل؟ قتل کی؟

پسر صاحب تابلو.

کلکسیونر اصلا نمی‌خواست پایش به چنین ماجراهایی باز شود برای همین خیلی راحت به همه چیز اعتراف کرد: من تابلو را از کیانی خریدم البته زیر قیمت. او گفته بود باید آن را قاچاقی ببرم گفته بود تابلو جزو میراث فرهنگی است و برای همین قانونی نمی‌شود از کشور خارجش کرد اصلا از قتل خبر ندارم او گفته بود تابلو را 450 میلیون تومان خریده من هم 50 میلیون سود به او دادم و راز گل آفتابگردان را گرفتم.

کیانی تا قبل از غروب آفتاب بازداشت شد و او هم چاره‌ای ندید جز این‌که به سرقت تابلو اعتراف کند. البته گفت در این ماجرا از احسان کمک گرفته است.

همان روز که برای دیدن تابلو رفته بودم احسان را دیدم وقتی از خانه بیرون آمدم او دنبالم کرد و گفت می‌تواند تابلو را بدزدد. من حرفش را جدی نگرفتم، اما او ول‌کن نبود تا این‌که وقتی خاله و شوهر خاله‌اش به سفر رفتند توانست من را وسوسه کند. من هم نقشه عوض کردن نسخه اصل و بدل را کشیدم، اما قرار نبود کسی کشته شود.

دستگیری احسان هم بدون هیچ مشکلی انجام شد. او برای این دزدی 30 میلیون تومان گرفته و برای خودش زندگی تازه‌ای به هم زده بود. احسان هم به جرمش اعتراف کرد، اما تاکیدش روی این بود که نمی‌خواست مجید را بکشد و اصلا نمی‌دانست بیهوش‌کردن او می‌تواند به قیمت جانش تمام شود.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها