وسوسه پولدارشدن مرا به زندان انداخت

کرم ـ ف مردی 53 ساله است که در 30 سالگی به زندان افتاد و یک سال را در حبس ماند. او بعد از آزادی از زندان سختی‌های زیادی را تحمل کرد تا توانست به زندگی عادی بازگردد. کرم در گفت‌وگویی کوتاه داستان زندگی‌اش را تعریف کرده است.
کد خبر: ۵۱۰۰۱۶

به چه جرمی به زندان افتادی؟

سرقت. من در یک کارگاه مسئول انبار بودم. قبل از آن کارگر برق‌کار بودم، ولی کم‌کم پیشرفت کردم و من را مسئول انبار کردند. آن موقع تازه بچه‌دار شده بودیم و حقوقم کفاف زندگی‌ را نمی‌داد. پول اجاره خانه و خرج بچه و هزار و یک خرج جورواجور درمانده‌ام کرده بود. برای همین هم کم‌کم شروع کردم به دزدی از انبار، اما سر سال مچم را گرفتند، شکایت کردند و من را به زندان انداختند.

خانواده‌ات وقتی فهمیدند چه کرده‌ای چه واکنشی نشان دادند؟

زنم خیلی عصبانی شد و قهر کرد رفت. پدر و مادرم هم همین‌طور. من خیلی سعی کردم توضیح بدهم چرا این کار را کردم اما فایده‌ای نداشت. خلاصه این که در تمام یک سالی که زندان بودم، از یک طرف باید سختی‌های حبس را تحمل می‌کردم و از طرف دیگر باید مرتب به زن و پدرم زنگ می‌زدم تا با آنها آشتی کنم.

زنم می‌گفت دیگر حاضر نیست با چنین مردی زندگی کند. می‌گفت من با این کارها پسرمان را بدبخت می‌کنم و نمی‌توانم پدر خوبی باشم. من خیلی دلم برای پسرم تنگ شده بود اما زنم نه خودش به ملاقاتم می‌آمد و نه بچه‌ام را می‌آورد که او را ببینم. او به خانه پدرش رفته بود.

بالاخره توانستی با او آشتی کنی؟

من در زندان توبه کرده و به خودم قول داده بودم همه چیز را دوباره مرتب کنم. برای همین وقتی آزاد شدم همه سعی‌ام را کردم. در خانه پدرم زندگی می‌کردم، ولی هر روز سراغ زنم می‌رفتم. اوایل پدرزنم چند بار با من درگیر شد و گفت باید دخترش را طلاق بدهم. اما بالاخره توانستم او را راضی کنم به حرف‌هایم گوش بدهد. به او گفتم من آدم بدی نیستم، یک بار اشتباه کردم ولی دیگر خلاف نمی‌کنم. بالاخره او را راضی کردم و او هم با زنم صحبت کرد و بالاخره آشتی کردیم.

البته به همین سادگی هم نبود و حدود 7 ماه طول کشید. بعد از آن چون دیگر خانه نداشتیم، مدتی در خانه پدر زنم و چند ماهی را در خانه پدر خودم ماندیم. موضوع این بود که من شغلم را هم از دست داده بودم و دیگر کاری گیرم نمی‌آمد.

این مشکلی است که بسیاری از زندانیان بعد از آزادی با آن مواجه هستند.

به همین خاطر هم خیلی‌هایشان دوباره سراغ خلاف می‌روند. اما من توبه کرده بودم و حرفم حرف بود. خانواده‌ام را خیلی دوست داشتم و حاضر بودم به خاطر آنها هر سختی را تحمل کنم. هر روز دنبال کار می‌رفتم تا این‌که در شهرری با یک مغازه الکتریکی صحبت کردم و قرار شد کارهای برقی‌اش را به من بسپارد. هر روز صبح به مغازه می‌رفتم تا بلکه کسی کاری سفارش بدهد. بعضی روزها کار خوب بود و بعضی روزها هم خشکی می‌شد. من تازه باید درصدی از دستمزدم را هم به صاحب مغازه می‌دادم. بعد از چند ماه کارم گرفت و چند مغازه الکتریکی دیگر هم هر ازگاهی کارهایی سفارش می‌دادند.

پس زندگی‌ات روی روال افتاد؟

خیلی سختی کشیدم و زمان زیادی هم برد، اما بالاخره موفق شدم. آدم اگر تلاش کند حتما نتیجه می‌گیرد. البته زنم هم کمک بزرگی به من کرد. درست است که خانه‌دار بود، اما هوایم را داشت و به من روحیه می‌داد. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم خدا چقدر کمکم کرده است.

الان چه کار می‌کنی؟

هنوز هم برق‌کار هستم. پسرم برای خودش مردی شده و دیگر باید وارد مرحله تازه‌ای از زندگی‌اش بشود. زنم هم خوب است و مشکل خاصی ندارد. من بیشتر سرم را با کار گرم می‌کنم تا خرج خانواده‌ام را بدهم تا زندگی بهتری داشته باشند. البته الان خرده‌کاری نمی‌گیرم و معمولا کارهای عمده را قبول می‌کنم. با چند ساختمان‌ساز طرف هستم که همیشه کار دارند. راضی هستم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها