اما با تعریفی که اکنون گفته شد و تا امروز وجود دارد، یک برداشت عمومی از علم ورزی یا دانشگری بهوجود میآید. اینکه وقتی موضوع علم امری واقعی است، پس همه روشها و منشهای این شیوه هم باید به دنیای واقعی معطوف شود و در حیطههای واقعی دنیا سیر کند. این خطایی است که اوایل قرن ۲۰ و اواخر قرن ۱۹ میلادی در علم مغرب زمین رخ داد و با همه پیشرفتهایی که داشت دارای خلأهایی بود؛ اما کمی بعد (حدود اواخر دهه ۹۰ قرن بیستم میلادی) این معضل نمود پیدا کرد و فرصتی شد تا برایش چارهای اندیشیده شود.
از آنجا به بعد، خیال آن عنصر ظریفی بود که در روشهای علمی و بیشتر از آن در بدنه علم وارد شد و نمایشهایی برایمان ساخت که این امکان را فراهم کنند تا مرزهای تازهای از دانایی در نوردیده شود. فیلمهای علمی ـ تخیلی، داستانهای تخیلی، روشهای غیرعلمی آزموده شده همه و همه ما را در پیشبرد دانش رهنمون کرد. گاه مرز خیال آنچنان هدفمند و کلاسیک پیش رفت و شاهکارهایی از خیال ساخت که دانش را مجبور کرد به دنبالش حرکت کند و به عبارتی ترسیمگر خط مشی علم شد. کارهای آرتور سی کلارک و ژول ورن از این دست کارهاست. آنها بیش و پیش از اینکه آینده نگر باشند، آینده ساز هستند. آنها الهام بخش بودهاند.
آنها موضوعات تازهای برای دانشوران طرح کردهاند. آنها به دانشوران و علم ورزان، حوزهها و افقهای تازه را نمایش دادهاند و این علم ورزان بودهاند که با این سر نخها، مسیرهای تازه را پیش گرفته و جلو رفتهاند. فیلمهای علمی ـ تخیلی هم اینگونهاند. اینها آیندههای بسیار دوردستتری ساخته و به نمایش گذاشتهاند. آنها میتوانند نمایشهای بسیار جذاب و واقعنما از آینده برای ما بسازند (و ساختهاند). از جمله یکی از زیباترین این نمایشها مجموعه جنگهای ستارهای (در ایران جنگ ستارگان) است که به زیبایی جذابیت دنیای علمی شگفتانگیز را به تصویر در آورده است. آنچنان که در نگاه نخست واقعی به نظر میرسد، اما با کمی دقیق نگاه کردن برایمان ناممکن به نظر میآید. ناممکن بهدلیل دور بودن از فضای ذهنمان. آنچنان دور که اصلا واقعی دیده نمیشوند و تنها در حوزه خیال است که رنگ و لعاب واقعی میگیرد. اما ته این چیزها در انتهای آن خیالها چیزی هست که باز ما را به خود مشغول میکند. چیزی که به ما امید میدهد اینها بخشی از واقعیتهایمان هستند. بخشی از دنیای آینده یا حتی رگههایی از دنیای گذشته ما در آن قرار دارد. اما اینها را لابهلای آن همه زرق و برق دیجیتال و صحنههای رویایی و خیالپردازانه نمیتوان براحتی پیدا کرد. آنها پنهان میشوند لابهلای این همه زیبایی بصری و هیجان و درام.
شاید بهترین روش برای اینکه این حسهای آشنا را از لابهلای این صحنههای علمی ـ تخیلی فیلمها، داستانها و رویاها پیدا کرد و بیرون کشید، بیپیرایه کردن آنهاست و نمایششان به آشناترین شکل ممکن. باید از لابهلای این صحنهها، اسطورهها را بیرون کشید و نمایش داد. المانهای آشنای فرهنگی را در این صحنهها جستجو کرد و آنها را به نمایش درآورد. در این حالت است که همه آن حسهای آشنا دیده میشوند، بیپیرایه و بیپرده و اکنون یک هنرمند جوان ترک این کار را انجام داده است.
مراد پالتا، هنرمند بیست و دو ساله ترک در نقاشیهایی به سبک مینیاتور هرات این مهم را به اجرا در آورده است. او صحنههایی از فیلمهای کلاسیک را انتخاب کرده و آنها را با شرقیترین شیوه نقاشی (مینیاتور مکتب هرات) تصویرگری کرده است. حالا آنها دیده میشوند. همه آن چیزی که پیش از این به عنوان یک حس مرموز و غریب بود، اکنون عریان در برابر چشمان ما قرار گرفتهاست. صحنهای از جنگ ستارگان را میبینیم، عناصر خیر و شر بوضوح در برابر هم قرار دارند. هالههای نور که خیر مطلق را نمایش میدهند. آتش مقدس، صف آرایی نیروهای شر و خیر در برابر هم، همه و همه به شیوهای آشنا در برابر چشمانماست.
مکتب هرات عمق زیادی در صحنهها دارد. خط افق تا حد ممکن بالا رفته و آسمان کمتری میبینیم. خطوط به سادگی تمام رسم شدهاند، ساده و محکم. رنگها و نقوش خیلی سادهتر از نمونههای مینیاتوری است که امروزه رایج است و ما با آنها خو گرفتهایم. نقاشیهایی که مراد پالتا کشیده همه همین حس را دارد. میبینیم کدام یک از شخصیتها خیر، کدام یک شر هستند، یاران خیر و شر کداماند و همه اینها را به سادگی تمام و دور از همه رنگ و لعابهای صنعت سینما میبینیم. همه صحنهها آشنایند. شرقی شرقی....و ما آنها را میفهمیم.
پژمان نوروزی / جامجم