سرگرد یکباره از جا پرید و به طرف جسد رفت تا بار دیگر نگاهی به آن بیندازد. مجید چنان خوابیده بود که گویی هیچگاه جانی در بدن نداشته و زنده بودنش توهمی بیش نبوده است. او جوانی منزوی و گوشهگیر بود که حتی به اجبار از خانه بیرون نمیرفت. نه دوست صمیمی داشت و نه دشمنی قسمخورده. دایره روابطش از خانواده و فامیلهای نزدیک گستردهتر نمیشد و البته آن هم به ملاقاتهای گاهگاهی در مهمانیهای رسمی خلاصه و محدود میشد. پنجره باز آشپزخانه یکی دیگر از معماهای این پرونده بود. هرکسی خیلی راحت میتوانست با یک جست خودش را به بالکن برساند و از راه آشپزخانه وارد خانه شود. چفت پنجره خراب بود یعنی از بیرون باز میشد، اما برای بستناش حتما باید کسی از داخل این کار را میکرد برای همین هم حالا پنجره باز مانده بود. پدر مجید هم با اینکه باور نداشت کسی تنها فرزندش را به قتل رسانده است نسبت به این موضوع مشکوک بود و میگفت امکان نداشت مجید موقع خواب در یا پنجرهای را باز بگذارد. بشدت وسواسی بود و اصلا برای همین وسواسش بود که مرتب پیش روانپزشک میرفت.
شهاب تمام خانه را یک بار دیگر برانداز کرد. همه چیز مرتب و منظم بود و به گفته والدین مجید حتی ناخنکی هم به وسایلشان زده نشده و جعبه جواهرات زن هم دست نخورده روی میز توالت اتاق خوابشان باقی مانده بود. اینجور مواقع باید قتل را نتیجه کینهورزی دانست، اما هیچکس با این خانواده خصومت نداشت یا لااقل خودشان اینطور فکر میکردند.
ستوان ظهوری رئیساش را گوشهای کشاند تا خلاصهای از گفتههای والدین متوفی را اطلاع بدهد: «خاله مادر مجید فوت شده بود و آنها برای همین رفته بودند شهرشان گچساران، اما مجید چون دانشگاه قبول شده و وقت ثبتنامش بود نتوانست همراهشان برود. به غیر از فامیل کسی از تنها بودن مجید در خانه خبر نداشت مگر اینکه در و همسایهها بو برده باشند. به هیچکس هم مظنون نیستند و بیشتر فکر میکنند قلب مجید کار دستش داده است.»
فعلا کاری نمیشد کرد شاید واقعا مجید سکته کرده بود و آن خراشها دلیل دیگری داشت باید منتظر میماندند تا پزشکی قانونی دقیق معاینه کند و نتیجه را گزارش بدهد. سرگرد ختم بررسی صحنه جرم را به دستیارش اعلام کرد و هر دو آماده شدند تا به اداره برگردند. ظهوری قبل از خروج از خانه تابلویی را که روی دیوار پذیرایی خانه، تقریبا بالایسر جنازه بود به کارآگاه نشان داد: «اصل است برای خود استاد متقالچی 120 سال قدمت دارد.»
تابلوی گل آفتابگردان بود. گل برخلاف عادت به خورشید پشت کرده بود میگفتند این تابلو رازی را در خود نهفته دارد و استاد متقالچی با این نقاشی میخواسته منظوری خاص را به شخصی نامعلوم بفهماند. گمانهزنیهای زیادی درباره راز این تابلو شده و استادان و منتقدان هنری متعددی درباره آن اعلام نظر کرده، اما هرگز به توافق نرسیده بودند. پدر مجید از نوادگان همان کسی بود که استاد تابلو را برای او کشیده و هدیه داده بود و تابلو نسل اندر نسل در این خانواده دست به دست شده تا به او رسیده بود و او هم مثل تخم چشم از آن مراقبت کرده بود، اما حالا قصد داشت آن را بفروشد یعنی اگر خاله زنش فوت نشده بود تا به حال آن را فروخته بود. پارسال برای عمل مجید از کسی پول قرض کرده بود و حالا هم باید آن را پس میداد و هم اینکه چند کار واجب دیگر را به انجام میرساند برای همین به شدت به پول نیاز داشت و دستش تنگ بود. او قبل از سفر به گچساران یک دلال آثار هنری را به خانه آورده و سر قیمت تابلو با او مذاکره کرده و سر مبلغ 450 میلیونتومان به توافق رسیده بودند البته مرد خوب میدانست ارزش تابلو بیشتر از این حرفهاست، اما چارهای نبود.
ستوان تمام اینها را از پدر مجید شنیده بود و برای رئیساش بازگو کرد. شهاب با اینکه نه علاقهای به نقاشی داشت و نه اصلا از هنرهای تجسمی چیزی دستگیرش میشد سراغ تابلو رفت تا نگاهی به آن بیندازد. نمونهاش را بارها پشت ویترین مغازهها و در خانه این و آن دیده بود. معلوم بود چون کار معروفی است و کسی دستش به اصل آن نمیرسد، کپیهای زیادی از آن کشیده و چاپ کردهاند. واقعا هدف نقاش از اینکه گل آفتابگردان را پشت به خورشید کشیده چه بود؟ این سوال ذهن شهاب را هم مشغول کرد. گل با خورشید قهر کرده بود، اما خوب میدانست این کار به قیمت جانش تمام میشود و مرگی تدریجی را برایش بهدنبال دارد با این حال باز سر تصمیماش ایستاده ومقاومت کرده بود. شاید متقالچی میخواسته چنین مفهومی را القا کند شاید هم منظور و نظر دیگری داشته که به عقل کارآگاه نمیرسید.
هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود که دو همکار محل حادثه را ترک کردند و همان جلوی در از هم جدا شدند تا راهی خانههایشان شوند. این پرونده بدجوری فکر کارآگاه را درگیر کرده بود، اما فعلا هیچ کاری از دستش برنمیآمد و باید منتظر نظریه پزشکی قانونی میماند.
چهار روز طول کشید تا پزشکی قانونی گزارشش را تکمیل و ارسال کند. مجید به قتل نرسیده بود. علت اصلی فوت او همان حمله قلبی بود. البته حمله قلبی دلیلی غیر از بیماری او داشت فرد یا افرادی او را با مادهای مثل اتر بیهوش کرده بودند و جوانک به خاطر نارسایی قلبی تاب نیاورده و جان باخته بود. شهاب با خواندن این نظر گیجتر از قبل شد. اگر کسی قصد جان مجید را میکرد باز میشد دلیلی برایش یافت و قاتل را گرفت، اما اینکه بخواهد فقط برای دقایقی او را از هوش ببرد چه انگیزهای میتوانست داشته باشد؟ تنها جواب این بود که در خانه دنبال چیزی پربها میگشت، اما نه جواهرات دست خورده بود و نه آن تابلوی چند صدمیلیونی جا به جا شده بود. در واقع طرف به خاطر هیچ مجید را بیهوش کرده بود. سرگرد باید یکبار دیگر خانه را به دقت وارسی میکرد این کار را همان روز با کمک ظهوری انجام داد، ولی باز هم سرنخ تازهای گیرش نیامد پدر و مادر مجید هم هیچ جوابی برای سوالات او نداشتند. اصلا نمیفهمیدند این اتفاقات چه معنایی میتواند داشته باشد. همه چیز در هالهای از رمز و راز فرو رفته بود مثل راز گل آفتابگردان.
شهاب از پدر مجید خواست اسامی تکتک افرادی را که از سفر او و همسرش خبر داشتند روی کاغذ بنویسد، دقیق و بدون هیچ از قلم افتادگی. مرد میانسال با اینکه پریشانتر از آن بود که بتواند تمرکز کند تمام سعیاش را به کار گرفت و فهرستی 86 نفری از فامیل را تنظیم کرد اما درست در لحظهای که خیال میکرد کارش تمام شده است و باید برگه را به سرگرد تحویل بدهد یاد نام دیگری افتاد.
آقای کیانی را یادم رفت. همانی که میخواست تابلو را بخرد، چون با هم قرار داشتیم. زنگ زده بود که بیاید و کار را تمام کند، اما به او گفتم فعلا تهران نیستم و چند روز دیگر که برگشتم خودم با او تماس میگیرم.
کارآگاه چشمانش را بست و غرق در افکارش شد شاید به نتیجهای رسیده بود یا داشت حدسهایی میزد.
علیرضا رحیمینژاد