آدمهایی که تا در این صفحه مجازی کلمهای میگذاری برایت جملهها مینویسند و جملهها همه زیبا و خوشایند است. اما نیست. باور داری که این جملههای مجازی بهدلت نمیچسبد. انگار وظیفهای شده است و اگر انجام وظیفه نکنی آنها هم دیگر سراغت را نمیگیرند.
انگار که در قبال لبخند مجازی آنها باید بخندی و درقبال خنده مجازی آنها باید قهقهه بزنی و هر خوبی و هر جمله زیبا را به چند برابر پاسخ دهی وگرنه به باد انتقادت میگیرند و همانطور که انگار با بادی مجازی آمدهاند، میروند. همه اینها را میدانی و دلت نمیآید بمانی. رایانه را خاموش میکنی. میان چار دیواری خانه نشستهای. طبق معمول تنهایی. یاد دیشب میافتی که عدهای آمدند و خوردند و خندیدند و رقصیدند و رفتند. امشب موبایلشان خاموش است. آن آدمهای دیشب مرد امشب نیستند. سرشان جای دیگری گرم است. یاد دیشب میافتی که دلت میخواست حرف بزنی و آنها دلشان میخواست فقط بخندند. تو دلت حرف زدن میخواست و میخواهد. مدتهاست دیگر به چشم آدمها نگاه نمیکنی. میترسی. بعضی چشمها زود آدم را فریب میدهند. تجربهاش را داری. حالا مدتهاست دنبال گوش آدمهایی. گوش آدمیزاد، موجود مظلوم و فراموش شدهای است. احساس میکنی آدمهای اطرافت دنبال همه جای آدم هستند الا گوشهای تو و گوشهای خودشان. احساس میکنی خیلی از حرفهایی که از دهانت و از دهانشان خارج میشود، باد هواست. احساس میکنی که ما گوشهایمان را مدتهاست از بازی زندگی خارجکردهایم. دیگر نمیشنویم. فقط نگاه میکنیم. فقط حرف میزنیم. فقط راه میرویم. فقط کار میکنیم. احساس میکنی قحطی گوش آمده است. گوش مفت و گوش شنوا مدتهاست گیرت نیامده است. مدتهاست وقتی میگویی میان چار دیواری خانه مینشینی و خسته و کلافهای و حوصله نداری، به تو میگویند انگار مشکل پیدا کردی. به تو میگویند: چرا نمیری پیش روانشناس. به تو میگویند: من یه روانپزشک خوب سراغ دارم. ارزونم حساب میکنه. بروپیشش. میگویند: نگران نباش. دیگه مردم فهمیده شدن. به آدمی که بره پیش روانشناس و مشاور نمیگن دیوونه.
میگویند: تازه مد هم شده. به آدمی که بره پیش روانشناس میگن چه با کلاس. مدتهاست که فقط به تو میگویند و دیگر نمیشنوند. نمیشنویم... و تو دلت شنیدن میخواهد. دلت نمیآید بروی و پول بدهی که کسی مقابلت بنشیند و حرفهایت را بشنود. تو عاشق همان گوشهای مفتی. گوشهای مفت یک آدم که تنها بشنود. آدم بودن خیلی مهم است. گوش یک آدم میتواند تو را از خودت خالی کند. آنچنان خالی که دیگر تا مدتها هوس نکنی پیش هیچمتخصصی بروی که تخصصش پول گرفتن برای شنیدن و نسخه پیچیدن باشد. گوش یک آدم میتواند آدم را سبک کند. حرف زدن برای شنیده شدن انگار از آرزوهای دست نیافتنی ما شده است. انگار ما گوشهایمان را گم کردهایم. ما زیادی از قلبمان کار میکشیم. زیادی با چشمهایمان ور میرویم. زیادی زبان بازی میکنیم. اما گوشهایمان را گم کردهایم و ماندهایم با این قلبهای ضعیف و چشمهای کم سو چه کنیم.
صولت فروتن / جامجم