آرزوی کوچک سارا

کد خبر: ۴۹۳۹۴۳

مادر می‌گفت: نباید ولخرجی کند، چون حقوق پدر سارا که در یک کارگاه تولیدی کار می‌کرد، آنقدر زیاد نبود که بتواند برای او هر چه دوست دارد، بخرد.

سارا خیلی غمگین بود و همیشه آرزو می‌کرد می‌توانست آن مدادتراش قورباغه​ای را بخرد.

اما مادر به او گفته بود اگر خوب درس بخواند و مشق‌هایش را خوب بنویسد و دختر مودب و مهربانی باشد، حتما خدای مهربان خودش کاری می‌کند که او مدادتراش لاک پشتی داشته باشد.

سارا به مادر گفت: واقعا؟ اگر دختر خوبی باشم خدا برای من مدادتراش را می‌خرد؟

مادر گفت: بله. خدا مدادتراش را می‌دهد به فرشته مهربان و او برایش می‌آورد.

سارا از آن روز سعی کرد دختر خیلی خوب و باادبی باشد و هیچ‌کس را ناراحت نکند.

یکی از روزهایی که سارا داشت در کلاس مشق می‌نوشت خانم معلم به بچه‌ها گفت: بچه‌های خوب من! امروز می‌خواهم به یکی از شما به خاطر این‌که دختر خوبی است، جایزه بدهم و جایزه او هم یک مدادتراش است.

و بعد از داخل کشوی میزش یک مدادتراش​قورباغه​ای بیرون آورد. چشم‌های سارا برق زد و با خودش گفت: کاش خانم معلم این جایزه رو به من می‌داد که یکدفعه معلم اسم سارا را صدا زد و از بچه‌ها خواست برایش دست بزنند.

سارا خیلی خوشحال شد و بلند گفت: خدای مهربان متشکرم. بعد معلم را بوسید و از او هم تشکر کرد و قول داد همیشه دختر خوبی باشد تا به آرزویش برسد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها