تاکهای عریان
یک ماه پیش پنجره رو که باز کردم دستم به تاکهایی که تا پنجره قد کشیده بودن رسید. باور میکنی؟! از برگهاشون دلمه درست کردم! خیلی عالی شد. امروز دارم فکر میکنم با میوههاشون چیکار کنم؟! شاید با چاشنی زمان یک شعر ساختم ازشون، مثل خیام!
صنم زمانی
ای بابا... ایطو که تو پیش مییییریییی... گمونم از پوست و شاخ و برگشم اثری نمونه! یه نمه ترمز کن یه جور نشه که سال دیگه نه از تاک نشون بمونه، نه از تاکنشون! خُ بابا حداقل به شکمت رحم کن!
سکوت
گفتی: «حرفهایت سنگین شده؛ آرام، کوتاه و نافذ»!
...و من سکوت کردم تا تو حتی شک نکنی که «شاید از نگاه تو آموخته بودند»!
شبنم اطهری از بروجن
کلاس جبرانی
آنگاه که تمام سوالاتم را با نگاه بیتفاوتت پاسخ دادی/ میخواستم در کلاس محبت بیاندازمت/ تا شاید جبران کنی/ اما میدانستم/ دوباره غرورم/ با
تکماده به دادت میرسد.
فلفل
عشقولانههای گیج و ویج
باز من در این دنیای بیتفاوت و تکراری با تو هوس عاشقی کردم، حسی که هنوز نمیدانم اسم آن را هوس بگذارم یا عشق! چون تو هر بار توازن معنایی این کلمات را در قلب من جابجا میکنی... و تو باز با آن نگاه مرموزت، آرامش مصنوعی دنیای سرد و بیروح من را به هم میریزی و من را راهی مسیری میکنی که با حرفهایت پیش پای من میگذاری.
باز من میترسم وقتی که تو بیپرده از احساست برایم حرف میزنی؛ فردا روزی نتوانی احساست را انکار کنی و باز من به میان حرفهایت میپرم اما تو باز دستبردار نیستی. هر چند من این توی گیج را بیشتر دوست دارم!
پیمان مجیدی معین
از هردست بدی...
نمیدونم چرا این روزا تعداد آدمایی که کارشون رو درست انجام بدن و سالم هم تحویلت بدن خیلی خیلی کم شده. فقط کافیه واسه یه بیماری ساده برید مطب سه تا پزشک تا با سه نسخة تقریباً متفاوت روبرو بشید! یا نه، اصلاً ماشینتون رو ببرید مکانیکی؛ طرف اول که نمیگه چشه! فرداش یه لیست بلند بالا از قطعات تعویضی میذاره جلوتون، جالبیش اینه که عیب ماشین سر جاشه، چند مدل صدا هم بهش اضافه شده! اینا رو بیخیال... همین الان یه زنگ بزنین ساندویچ سفارش بدین با پیک بیارن براتون. اگه آدرستون رو گم نکنن؛ برسن هم ساندویچ سرده یا نوشابهای، سالادی، چیزی جا مونده و شعار تحویل رایگان تا درب منزل هم که یه لطیفهس! میشه هزار مثال دیگه بزنم از بقالی و بسازبفروش و...
نمیدونم چرا اینقدر راحت از کنار واژهها میگذریم، «احساس مسئولیت»، «مردمداری»، «صداقت»، فقط کلمهاند و تهی از ارزش! وقتی آدما از کنار هم بیاعتنا رد میشن، کلمات که دیگه جای خود دارد.
حدیث مطالبی
پع! کجای کاری؟ من خودم یه بار رفتم مطب یه پزشکی، نه معاینه کرد نه هیچی، آخرش مجبور شدم یه نسخهم خودم براش بنویسم! (حالا فکر کن برخی از همین آدمای کم مسئولیت و خرجتراش وقتی سر و کارشون به آدما و شغلهای دیگه میافته، شاکی میشن که چرا کارشون رو درست انجام نمیدن و چیزی جز پول و بزن دررویی براشون مهم نیست!)
روزهای خوبکودکی
خیلی وقت شده که از زندگی و آرزوهایم غافلم. فراموش کردهام که من همان بچهای هستم که «سندباد» را دوست داشت! «ایکیوسان» سرلوحة عقلکلیهایش بود و «سرنتیپیتی» و «کُنا» را با عشق دنبال میکرد. برای «هایدی» دل میسوزاند، از خانوادة «تناردیه» هیچ خوشش نمیآمد! ...همانی هستم که تمام روزهای کودکیاش پر بود از بچههایی که تنها بودند، مهربان بودند، در راه بودند؛ یکی به دنبال مادرش، یکی به دنبال خوشبختی، یکی هم مثل «سوباسا» به دنبال موفقیت! هیچ کدامشان در جبر زندگی نکرده بودند، همیشه خلاق بودند، شبیه حقیقتهای کمیاب بودند، توهم و دیجیمون نبودند! رؤیاهای من با آنها به مدرسه میرفت، حتی تا کوه آلپ!
...آن روزها قرار نبود این شکلی باشد. من فکر میکردم اگر مثل «آنشرلی» زیبا نباشی، مهم نیست! باید درسخوان باشی و باهوش. یا هر تیری که در تاریکی رهایش کنی، [مثل تیر] «لوک خوششانس» به هدف میخورد! فکر میکردم اگر فقیر باشی «بابا لنگدراز»ی هست که...
قرار نبود زندگی جبر باشد! قرار نبود دانشگاه اینقدر دستنیافتنی بماند! باور کن قرار نبود اینقدر خسته و بیحوصله و کسل باشم...
چسب زخم
آففففریییین... دیگه کمکم داره خوب نوشتن دستت مییاداااا... هم سراغ موضوعات نوتر میری، هم درست و حسامی بیانش میکنی، همَم که... خُبه خُبهههه... بسسسسه دیگه! الان جو میگیردت مییای از منم ایراد میگیری! (آها یادتم باشه یه نمهم فلسفه بخونی تا تصورت از جبر و اختیار، عصا لازم نشه و نلنگه! حالا خواستی همچنان چسب تاریخ گذشتة زمون کودکیت رو استفاده کنی، به خودت مربوطه!)
اعمال چشسفیدانه!
خورشید که میدمد به سردی، نگاه شمعدانیها گرم میشود و به صدای سیاه کلاغان باغ هزار بار آفرین میگویم. نگاهت را مشت میکنم، میفشارم، تا نمنم باران، صافی دروغین آسمان کودکانهام را فریاد نکند... راستی، باغبان پیر هر روز سرمشق تکراری آب میدهد: «دوستش ندارم»... باورش ندارم؛ نمینویسم... فریاد میشود؛ با سایة رزهای وحشی فلکم میکند، خارهایش بر قلبم فرو میرود ولی دمی نمیزنم.
عاطفه شکرگزار
کاشف «رمزخند» رسوایی
امروز بعد از مدتها دیدمت. تا آمدم یک دل سیر نگاهت کنم، دلم هُرّی پایین ریخت! و من دستپاچه دلم را جمع کردم از ترس رسوایی! به گمانم لو رفتم! آخر آنچنان لبخند مرموز و بیسابقهای بر چهرهات نشست که من با اینکه چندین ساعت از آن اتفاق میگذرد هنوز هم درصدد رمزیابی و تحلیل لبخندت هستم! این لبخند ناگهانیات حاکی از تمسخر بود یا رضایت؟ نمیدانم. اصلاً لبخندت هر معنایی که داشته باشد برای من خوب است! مرگ یک بار، شیون یکبار! خیالم راحت شد! همین که از امشب دیگر بدون ترسیم نقشه برای در میان گذاشتن عشقم با تو سر به بالین میگذارم، خودش میارزد به صدها بار رسوا شدن در برابر تو!
یمنا بارانی
گرگه وگلّه میبره
1- دو سال گذشت... اما... بعد از اون روز هر کس درِ قلبم را زد اول به دستهایش نگاه کردم که چنگال نداشته باشد! آخ اگه بدونی چه دردی داره شکار شدن.
2-دو سال و چند ماه گذشت... اما... از آن روز بود که فهمیدم گرگهایی هم هستند که ناخنهایشان کوتاه و دستهایشان آردیست! آخ که اگر شنگول و منگول دلم میدانستند، هرگز در را باز نمیکردند.
سراب عشق از سیرجان
بهبه! ببین ایییینرووووزا کیاااا دارن از پشت دیوار سرک میکشن...! (یهوخ دیدی فردا پسفردا نشمیل و بچهشم اومدن داللی موشه!) حالا اتفاقه چی بود؟ هوم؟ همین که گرگه خورده بودت؟! خ آقاااا جووون، یه جا باس یاد بگیریم خودمون چوپون خودمون باشیم دیگه! یا نه... چی میگم؟! بیا اصاً به جای گوسفندایی مث شنگول و منگول، خودمون عقابایی قوی و عاقل و تیزبین بشیم؛ خودمون و مخمون رو ورداریم ببریم بِکِشییییم اوووون بالا بالاهاااا. آاااخ... که چییییی میییییشه اگه اینطوری شه!