یکدیگر را بخوانیم

کد خبر: ۴۹۳۹۱۶

تو با چشم‌هایی که حالا تا عمق جانم می​دود، نگاهم می‌کنی، نه، داری قرائتم می‌کنی. در انتهای چشم‌هایم می‌ایستی، با انگشت سبابه‌ات مرا نشانه می‌روی در حالی که چهار انگشت دیگرت به سمت خودت است.

با خودم می​گویم

در زندگی مطالعه دل غنیمت است

خواهی بخوان و ​خواه نخوان، ما نوشته‌ایم

​حالا با ششدانگ حواست مرا مطالعه می‌کنی، دوره‌ام می‌کنی، هفت رکن مرا از بر شده‌ای. هر بار که مرا دوره می‌کنی نتیجه‌ای می‌گیری.

گاه در چشم تو کوچک‌تر از آنی می‌شوم که بارها دیده‌‌ای و زمانی آنقدر قد می‌کشم که چشم‌هایت کفاف دیدنم را نمی‌دهد. راستی اشکال از من است یا از تو که بعد از هر بار مطالعه به شناختی تازه​ می‌رسی از من.

ما به کدام جهت نامعلوم دویده‌ایم، در زیر بارش کدام آفتاب لباس‌هایمان را خشک کرده‌ایم، با کدام باد آستین تهی از دستمان به رقص درآمده است که برای نشنیدن حرف‌های یکدیگر سفره نذر می‌کنیم.

حالا دو قدم دورتر از من ایستاده‌ای، باز هم می‌گویی بخوان و من در همان حال و با همان سوال‌هایی که حالا دیگر از برشان کرده‌ام از خواندن ناگزیر می‌شوم.

روی برمی‌گردانم، دور تا دور اتاقم را قفسه‌های کتاب پر کرده است. مستقیم به سمت قفسه ضلع شمالی اتاق می‌روم. کتابی را برمی‌دارم که کودکی‌ام را با آن دوره کرده بودم. به سمت کتابی که در کنار اجاق پدری‌مان با صدای بلند می‌خواندم و هر بار شگفتی پدرم از جادوی «مادر فولادزره» بیشتر می‌شد​ و به حیلت‌های قمروزیر لعنت می‌فرستاد. نه این کتاب ​را که نمی‌شود تنهایی خواند، به سوی قفسه دیگری می‌روم، بله ردیف سوم از بالا، این کتاب جلد گالینگور بد نیست، برمی‌دارم. برای بار چندم اسم کتاب و نویسنده‌اش را مرور می‌کنم. این کتاب را در دانشگاه خوانده‌ام. بد نیست، بگذار ببینم سرنوشت دختر سمنگانی چه می‌شود. از این سوالم خنده‌ام می‌گیرد. آخر من اشعار این قسمت را از اسم خودم، از شماره کارت ملی‌ام بیشتر حفظ هستم، ناخودآگاه از زبان دختر سمنگان می‌خوانم

بگیر این سر گیسو از یک‌سویم​

که بهر تو باید همی گیسویم

دلم می‌خواهد نیم‌نگاهی به نبرد رستم و سهراب داشته باشم خصوصا آنجا که:

به کشتی گرفتن نهادند سر​

گرفتند هر دو دوال کمر

سپهدار سهراب با زور دست

برآوردش از جای و بنهاد پست

نه این هم خوب نیست، اصلا چه معنا دارد که پسری پدرش را به زمین بزند، قباحت دارد. از خودم خنده‌ام می‌گیرد. کتاب را می‌‌بندم و سرجایش می‌گذارم. حالا یک ساعتی است که از این قفسه به آن قفسه می روم و هر کتاب را ورقی می​زنم . انگار زنبور عسلی شده‌ام که شهد گل‌ها را می‌چشم. به ساعتی مچی‌ام که یادگار عزیزترین کس من است نگاه می‌کنم. دیرم شده است باید بروم. آب در یک قدمی است، حالا در دل برای پدرم فاتحه می‌خوانم که باعث شد خانه ما​ بیش از آن که​کبابخانه​ باشد کتابخانه​ است.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها