بکپکرهای روس هم به دریاچه میروند. از خودرو که پیاده میشویم یک تاکسی مشترک کرایه میکنیم و راه میافتیم. پسر حاضر نیست به کوچکترین لبخندی بر صورتش اجازه ظهور بدهد، ماریا اما میگوید چند هفتهای است از مسکو بیرون آمدهاند و تازه چند روز است وارد ارمنستان شدهاند. باقی همه سکوت است و جادههای سرسبز کوهستانی که بوی آب و خنکی را در خودشان حفظ کردهاند. کمی بعد به دریاچه میرسیم. اینجا اما اصلا با تصور من سازگار نیست.
کلیسای کوچک سوان بر بلندی صخرهای که دریاچه در پایین آن قرار دارد به چشم میآید.
جایی که پیاده میشویم پر است از رستورانهای بزرگ و غرفههای فروش سوغاتی و غذا که صدای موسیقی از همهشان بلند است. از جای دوری موسیقی آشنایی به زبان فارسی به گوش میرسد که گویی سعی دارد بر همه صداهای دیگر غلبه کند. کوله بزرگ را در مغازهای که جواهرات بدلی میفروشد به امانت میگذارم و خانم فروشنده که لباس سنتی ارمنی پوشیده با حرکات دست و صورت به من میفهماند که مدت زیادی باز نخواهند بود. میگویم «بله، زود برمیگردم». کوله کوچک را برمیدارم و از پلهها بالا میروم. روسها را میبینم که کنار دکهای ایستادهاند. به هم لبخند میزنیم. جایی را که کوله را به امانت گذاشتهام نشانشان میدهم و به بالا رفتن ادامه میدهم. پلههای سنگی فرسوده شدهاند. احتمالا از عبور راهبها و مردمی که برای دعا و طلب حاجت از آنها بالا میآمدهاند و البته گردشگرهایی که شاید تعدادشان و فرسودگی ناشی از عبورشان بر پلهها از گروه قبلی بیشتر هم باشد.
دریاچه با همه طبیعت اطرافش یک ششم خاک ارمنستان را از آن خود کرده و تنها پارک طبیعی ارمنستان به حساب میآید. 36 جویبار به دریاچه سرازیر میشود، اما تنها رودی که از آن سرچشمه میگیرد رود هرازدان است. در روزهای آفتابی که امروز یکی از آن روزهاست، دریاچه در آبیترین رنگ خود قرار دارد. انگار تکهای از آسمان باشد. این چیزی است که ارمنیها درباره دریاچهشان میگویند.
دو کلیسا و صومعه باقیمانده از قرن نهم میلادی، استواتسانسین و آراکلوتس هستند که ساختمان کلیسا بر کناره تپهای مشرف به دریاچه ساخته شده است. به کلیسا میرسم با سنگهای قهوهای رنگ بسیار قدیمی. ساختمان کلیسا تنها از بیرون قابل بازدید است. معماری پر از گوشه و کنار با نیمپلههایی متناسب با فضای کوهستانی اطراف طراحی شدهاند.
یک راه باریک سنگفرش از کلیسا جدا میشود و در ادامه کوه به سمت بالا پیش میرود. مسیر سنگفرش جایی دورتر در کنار یک درخت بزرگ حاجت تمام میشود. دختر و پسر جوانی کنار درخت که در انبوه پارچههای رنگ و وارنگ گره زده گم شده ایستادهاند و کسی از آنها عکس میگیرد. پارچهها مسابقه را از برگها بردهاند.
از مسیر خار و خاشاکی سمت چپ درخت راه میافتم و تا لبه کوه پیش میروم. آن پایین در فاصله 200 متری ساختمان بزرگ صومعه، چند ساختمان کوچکتر فرعی قرار دارند. با همان سنگهای قهوهای و تعداد زیادی راهب با لباسهایی به همان رنگ. وقتی مراسمشان که از این دور نامفهوم به نظر میرسد تمام میشود، همه به سمت در خروجی حیاط راه میافتند. آخرین نفر که از حیاط خارج میشود، من هم راه رفته را به سمت پایین کوه برمیگردم.
مغازه جواهرآلات بسته است، اما کولهام را میبینم که پشت در بسته به دیوار تکیه داده شده. کولههای بکپکرهای روس هم آنجاست. کوله خودم را برمیدارم و به سمت جایی که موسیقی فارسی هنوز از آن به گوش میرسد میروم. رستوران درندشت، اما خالی است که توسط یک مادر و دختر ارمنی اداره میشود. یک ساندویچ بدمزه کالباس میخورم که با نان بیات شده محلی ارمنی درست شده است. مسیرها را از روی نقشه مرور میکنم و میخواهم بدانم باید چطور خودم را از وسط این آب و کوه و طبیعت به گیومری برسانم. دختر صاحب رستوران کمی فارسی بلد است و با همان فارسی دست و پاشکسته به من حالی میکند که هیچ راه مستقیمی تا گیومری وجود ندارد و باید مسیر را در چند نوبت طی کنم. برمیگردم به جایی که از تاکسی پیاده شده بودیم. راننده هنوز آنجاست و میگوید مرا با همان قیمت به شهر برمیگرداند. میگویم مرا به سر جاده اصلی برسان. روسها را در بین راه میبینیم که روی حصارهای یک مزرعه نشسته و خستگی در میکنند. راننده میایستد. دختر میگوید ما پیاده میرویم.
راننده سرجادهای که به سمت گیومری میرود نگه میدارد، کولهام را در حاشیه جاده روی زمین میگذارد. با دست جهتی را که به گیومری ختم میشود، نشان میدهد و میگوید مراقب باش. کامیونی متعلق به زمان جنگ جهانی اول از دور پیدا میشود، دست بلند میکنم و راننده نگه میدارد، در را باز میکند و کولهام را میگیرد. من خودم را از پلهها بالا میکشم و روی صندلی کامیون میاندازم. حالا چند متری بالاتر از سطح زمین هستیم و من و راننده هیچ زبان مشترکی نداریم. برای همین او نایلون بزرگی را که پر از انگور و هلوهای خوشرنگ است جلوی رویم میگیرد.
کمی جلوتر دو نفر را میبینیم که خودشان را به زحمت از کناره شیبدار جاده بالا میکشند و از روی نردههای محافظ میگذرند. ها! روسها هستند. به راننده اشاره میکنم که بایستد و آنها با هیجان و خنده خودشان را به کامیون میرسانند. راننده روسی میداند و حالا سه نفری با هم به روسی مشغول صحبت میشوند. کامیون به آرامی حرکت میکند و پیچهای تند جاده را با دندههای سنگین و سنگینتر میگذراند. همین فرصت خوبی برای عکاسی به آقای همسفر میدهد. من اما آماده پیاده شدنم. آنها مسیر راننده را در پیش خواهند گرفت تا در میانه کوهی در کنار صومعه دیگری چادر بزنند. من باید به جهت دیگری بروم. یک جیپ جنگی روباز و پیرمردی که به قزاقها شبیه است با سبیلهای به غایت از بناگوش در رفته، مرا تا شهر بعدی میرساند. سوار میشوم و پیش از آن که خیلی حرف بزنم با لبخندی که تنها یک چهارمش از زیر سبیلها پیداست، میگوید زبان مرا نمیفهمد. سکوت میکنم. اینجا که پیاده شدهام یک شهر سوت و کور است. قزاقباشی مرا در خیابان خلوتی که نمیدانم در کجای شهر است، پیاده کرده و با دست مسیری را نشانم داد که باید بروم. پیاده راه میافتم و بعد از نیم ساعت مارشروتی جلوی پایم نگه میدارد و تا ترمینال میرساند و از آنجا زن و شوهر جوانی سوارم میکنند که قرار است مرا در یک دوراهی در میان کوه و کمر به امان خدا رها کنند؛ البته این را از قبل به من تذکر دادند و من به هر حال چارهای ندارم. ساعت نزدیک پنج عصر است و از حرکت آخرین مارشروتها یک ساعتی گذشته است.
جاده بسیار خلوت است و ما جایی در میانه یک دشت بزرگ میان دو کوه بلند ایستادهایم، من و کولهام. روی کوله مینشینم و جاده را نگاه میکنم کورسوهای امیدم درست در سر آن دوراهی راه دیگر را انتخاب میکند. یک ماشین سیاه با شیشههای دودی از دور پیدا میشود. شیشههای دودی یکی از عجایب خیابانهای ارمنستان است. هیچ قانونی خودروها را از داشتن شیشههای دودی که مخصوص خودروهای امنیتی است منع نمیکند. خودرو میآید و من بر سر دو راهی مانده بالاخره دست بلند میکنم و او جلوی پایم ترمز میکند. کوله را میگذارم و جلو میروم. شیشه پایین کشیده میشود و من بتدریج چهره راننده را میبینم و بلافاصله بعد از آن پسربچهای از صندلی عقب بیرون میآید و جلوی صورتم ظاهر میشود.
تا گیومری با پدر و پسر همسفر میشوم و ساعتی بعد در میدان بزرگ شهری 3000ساله هستیم که تاریخ آن را تا بیش از 800 سال پیش از میلاد مسیح تخمین زدهاند. ساختمانهای سنگی در اینجا هم هستند. با این که فضای بازی در میانه میدان وجود دارد، اما ساختمانهای عظیم با همان رنگ آشنای قهوهای سوخته، اطرافش را احاطه کردهاند. مجسمه بزرگ سینت وارتان سوار بر اسب، شمشیر به دست بر بالای سکوی بلندی در وسط میدان شهر و رو به سوی ساختمان تالار شهر در لحظه تاختن میخکوب شده است. من هم میخکوب کلیسای سمت راستی و ساختمانهای دور و اطراف میشوم، اما خیلی زود باید به خودم بیایم و به دنبال مهمانخانه برلین بگردم.
سمیه مومنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: