در یکی از ایستگاهها دختری وارد میشود که او نیز 25 ساله به نظر میرسد. به محض ورود، شروع میکند به توضیح دادن: تل، گوشواره، لاک ناخن، سوهان ناخن و...هنگام توضیح دادن بر دیگران برتری دارد، به همین دلیل هم موفقتر است.
بعد از این که فروشش تمام میشود، به سمت در میرود تا در ایستگاه پیاده شود؛ اما بسرعت برق دو نگاه با هم پیوندشان میدهد. دختر فروشنده سلام میکند. دختر دانشجو اندکی با اکراه پاسخ میگوید تا اینکه درنهایت دختر فروشنده خودش را معرفی میکند. در کمتر از 10 ثانیه یخ روابطشان میشکند.
ـ چه خبر از دانشگاه؟
ـ سلامتی. درس است. فصل امتحانات است. خیلی سخت باید درس بخوانم. تو چه خبر؟ اینجا چه کار میکنی؟ چرا دیگر دانشگاه نمیآیی؟
ـ من مجبور شدم درسم را رها کنم.
ـ چرا؟
ـ دلایل زیادی داشت. وقت نداشتم، هم کار کنم هم درس بخوانم، هزینهها را هم که نمیتوانستم تحمل کنم. هزینههای درمانی پدر هم خیلی دیگر سنگین شده است.
ـ حالا راضی هستی؟
ـ شکر خدا بد نیست. درآمد روزانهام خوب است، اما دوست داشتم درس بخوانم.
ـ احوال پدرت چطور است؟
ـ شکر خدا خیلی بهتر است، اما هنوز نمیتواند کار کند.
...
گفتوگوی گرمشان ادامه مییابد. چقدر حرفهای مشترک دارند، هر چند سرنوشتی نامشترک برای آنها رقمخورده است.
جوانی و نشاط و زن بودن مهمترین نقطه اشتراک زندگی برای آنهاست. آنها گرم گفتوگو هستند. در هر ایستگاهی تعدادی زن دستفروش وارد میشوند و تعدادی نیز خارج میشوند و آنها هنوز گرم صحبتاند که من دیگر باید پیاده شوم.
زندگی همین است. اشتراک در یک مسیر کوتاه و چه خوب است در این مسیر کوتاه هر سرنوشتی که داریم، یک داستان مشترک نیز داشته باشیم و این داستان مشترک چیزی نباشد جز مهربانی...
مریم چهاربالش / جامجم