نزاعی ساده، زندگی مردی را دگرگون کرد

کاش درس می‌خواندم

قاسم ـ م، نوجوانی 16 ساله بود که به اتهام نزاع راهی کانون اصلاح و تربیت شد و همین اتفاق مسیر زندگی‌اش را دگرگون کرد. او که حالا 32 سال دارد، می‌گوید: پدرم کارگر ساختمانی بود و من چهار خواهر داشتم. برای همین پدرم اصرار داشت مدرسه را ول کنم و دنبال کار بروم تا کمک خرج خانه باشم اما من گوشم بدهکار نبود و می‌گفتم می‌خواهم درس بخوانم. شاگرد اول نبودم اما وضع درسی‌ام زیاد هم بد نبود و راستش خوشم می‌آمد درس بخوانم ولی وقتی آن دعوا پیش آمد، همه چیز به هم ریخت. زنگ تفریح با یکی از بچه‌ها دعوایم شد و قرار گذاشتیم زنگ آخر دعوا کنیم. زنگ آخر دعوای ما حسابی بالا گرفت و من با یک تکه آجر به سر دوستم زدم و کار او به بیمارستان کشید، بعد هم مرا به کلانتری و از آنجا دادگاه و کانون بردند.
کد خبر: ۴۹۰۹۱۶

قاسم شش​ماه بیشتر در حبس نماند و بابت دیه هم توانست رضایت بگیرد اما وقتی آزاد شد دیگر نتوانست به مدرسه برود.او می‌گوید: پدرم اجبار کرد ترک تحصیل کنم. گفت مدرسه جز دردسر برایم چیزی ندارد، گفت حالا که دعوا راه انداخته‌ام، بیشتر از این لیاقت درس خواندن ندارم و باید کار کنم. او مرا با خودش سر کار می‌برد. آن روزها از روزهای زندان هم برایم سخت‌تر بود. می‌دانستم زندان بالاخره تمام می‌شود اما آن وضعیت تمامی نداشت. زندگی‌ام خراب شده بود، آن هم به خاطر دعوا سر هیچ و پوچ. از همان دعواهای بچگانه.

پسر نوجوان بعد از سه ماه کار با پدر بهانه آورد که می‌خواهد دنبال شغل بهتر و پردرآمدتری برود. او با این ترفند توانست بخشی از مشکلاتش را حل کند. وی توضیح می‌دهد: در یک مکانیکی کار پیدا کردم البته دو ماه اول حقوق نداشتم بعد از آن هم پول کمی می‌گرفتم چون هنوز به کارها وارد نشده بودم. اما خوبی‌اش این بود که وقت آزادم را گوشه‌ای از مغازه می‌نشستم و درس می‌خواندم البته هیچ فایده‌ای نداشت وچیز زیادی یاد نگرفتم.

زندگی قاسم تا زمان سربازی به صورت یکنواخت سپری شد و او بعد از تمام کردن خدمت تصمیم گرفت زندگی‌اش را از نو بسازد. زندانی سابق توضیح می‌دهد:سه نفر از خواهرهایم ازدواج کرده بودند و خرج ما کمتر شده بود، برای همین زیاد زیرفشار نبودیم. من با معرفی یکی از دوستانم در یک باشگاه تنیس مشغول شدم، به‌عنوان توپ‌جمع‌کن کار می‌کردم. البته درآمد ثابت نداشتم و حقوق ساعتی می‌گرفتم ولی به هر حال زیاد هم درآمدم کم نبود، این طوری راحت‌تر می‌توانستم به هدفم که درس خواندن بود، برسم و خلاصه به هر ضرب و زور که بود، دیپلمم را گرفتم. خیال داشتم دانشگاه هم بروم اما نتوانستم دو سال کنکور دادم و رد شدم بعد هم دیگر خودم پیگیری نکردم، چون شرایط زندگی‌ام تغییر کرده بود. پدر و مادرم فوت شده و خواهر کوچکم هم ازدواج کرده بود و من تک وتنها باید از پس خرج زندگی برمی‌آمدم. یکی از بچه‌هایی که برای تمرین به باشگاه می‌آمد، در خیابان... فروشگاه لوازم ورزشی داشت و قبول کرد مرا پیش خودش ببرد.

مرد جوان بعد از اشتغال در مغازه، نظم بیشتری به زندگی‌اش داد و دو سال بعد ازدواج کرد. او می‌گوید: در خیابان جیحون دو اتاق اجاره کرده بودم و دو سال آنجا بودم، بعد هم با دختر صاحبخانه ازدواج کردم و همانجا ماندیم. زنم خیلی خوب است، بساز است و تا حالا نشده به خاطر مشکلات مالی به من گیر بدهد. من هم هنوز در فروشگاه لوازم ورزشی کار می‌کنم و تا چند ماه دیگر پدر می‌شوم. می‌خواهم کاری کنم که دخترم تا دکتری درس بخواند و برای خودش آدم مهمی شود. خوشبختی او بزرگ‌ترین آرزوی من است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها