در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هدی هم مانند بسیاری از مجرمان محصول خانوادهای آشفته و نابسامان است؛ او که خواهر و برادری ندارد، درباره والدینش میگوید: پدرم معتاد بود و بداخلاق. مادرم را کتک میزد، برای همین وقتی 8 سالم بود، مادرم طلاق گرفت و رفت. از آن به بعد دیگر او را ندیدم و هیچ خبری هم ندارم که کجاست و زندگیاش چطور است. بعد از آن پدرم که خیلی معتاد بود و نمیتوانست از من مراقبت کند، مرا به عمهام سپرد.
هدی در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده است میگوید: من نتوانستم بیشتر از سوم ابتدایی درس بخوانم، در خانه عمهام کلفت بودم. او وضع مالی خوبی داشت یعنی شوهرش پولدار بود مرا میخواستند برای این که کارهایشان را انجام بدهم. هر وقت هم بهانهایگیر میآوردند، کتکم میزدند. همیشه زیر چشمانم سیاه و کبود بود اما چارهای نداشتم و باید تحمل میکردم. نه از مادرم خبری بود و نه پدرم. اگر از آنجا بیرون میآمدم، آواره میشدم.
زن زندانی بالاخره در 17 سالگی تصمیم قطعی خودش را گرفت و از خانه عمه فرار کرد. او توضیح میدهد: در خیابان با پسری به اسم سعید آشنا شده بودم؛ روزی که سعید را دیدم، زیر چشمم کبود بود و از غصه اشک در چشمانم جمع شده بود. جلو آمد و پرسید چه شده من هم که دنبال کسی میگشتم که با او درددل کنم، داستان زندگیام را تعریف کردم و بعد از آن با هم دوست شدیم و مرتب همدیگر را میدیدیم تا اینکه از خانه فرار کردم و به خانه او رفتم. سعید در یک کارخانه کار میکرد، بعد از اینکه با بدبختی زیاد با هم ازدواج کردیم، فهمیدم او معتاد است.
هدی که از چاله درآمده، حالا به چاه افتاده بود، با صدایی لرزان داستان زندگیاش را ادامه میدهد: سعید را بعد از مدتی به خاطر اعتیادش از کارخانه بیرون کردند. بعد از آن دیگر سر کار نرفت، آن موقع من خودم هم به شیشه معتاد شده بودم، برای همین واقعا دیگر چارهای جز سوختن و ساختن نداشتم. سعید تمام روز را در خانه میخوابید و شبها به بهانههای مختلف بیرون میرفت. بعدا فهمیدم دزدی میکند، کمی سرش جیغ و داد کردم اما بعد خودم آرام شدم چون دیدم چارهای نداریم و اگر او دزدی نکند، به نان شبمان محتاج میشویم. تازه پول مواد را هم باید جور میکردیم. در همان موقعها یکی از بدترین اتفاقهای زندگیام افتاد.
هدی باردار بود اما جنینش سقط شد. او میگوید: ماه چهارم بود. دوقلو باردار بودم اما بخاطر عوارض شیشه بچهها سقط شدند. البته شاید هم این طور بهتر شد و اگر بچهها به دنیا میآمدند، بدبختهایی مثل من و پدرشان میشدند. مدتی بعد، هدی هم شروع به سرقت کرد، او توضیح میدهد: با سعید 2 نفری به دزدی میرفتیم تا اینکه مرا بخاطر حمل شیشه گرفتند و یک سال حبس کشیدم. وقتی بیرون آمدم، سعید دیگر مرا خانهاش راه نداد، چندبار سعی کرده بودم خودم را بکشم، او همین را بهانه کرد و گفت نمیتواند با من زندگی کند برای همین آواره شدم و چارهای نداشتم جز اینکه دوباره دزدی کنم.
زن جوان ادامه میدهد: باز هم مدتی با بدبختی و فلاکت زندگی کردم تا اینکه موقعی که داشتم پولهای داشبورد یک ماشین را میزدم، راننده مچم را گرفت و مرا به پلیس تحویل داد. تازه بازداشت شدهام و هنوز معلوم نیست چه اتفاقی میافتد. باید منتظر بمانم ببینم شاکی بالاخره رضایت میدهد یا نه فعلا بلاتکلیف هستم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: