پدرم مرا بدبخت کرد

نام: نرگس ـ‌ ب، متاهل سن و تحصیلات: 23 سال ـ‌ ابتدایی اتهام و مکان: مواد مخدر ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۸۲۴۱۶

نرگس با این که 23 سال بیشتر ندارد، ولی شکسته‌تر به نظر می‌رسد و در نگاه اول زنی میانسال دیده می‌شود. او می‌گوید در زندگی سختی‌های زیادی را تحمل کرده است: «من فقط دو برادر دارم آنها هم مثل من بدبخت هستند.

از وقتی یادم است در خانه‌مان همیشه دعوا بود. پدرم، مادرم را می‌زد و فحش می‌داد. این دعواها آنقدر زیاد بود که یکی از برادرانم از خانه فرار کرد و خیلی وقت است که کسی از او خبر ندارد. خودم هم نتوانستم درس بخوانم و کلاس چهارم دبستان ترک‌تحصیل کردم».

نرگس 13 سال بیشتر نداشت که ازدواج کرد. او می‌گوید: «می‌خواستم هر طور شده از خانه فرار کنم و برای همین با اولین خواستگارم ازدواج کردم. شوهرم خوشبختانه مرد خوبی بود. او در یک موتورسازی کار می‌کرد و خرج زندگی را درمی‌آورد، اما خوشبختی من فقط یک سال بود چون با یک وانت تصادف کرد و یک سال تمام را در خانه و بیمارستان بستری بود و بعد هم فوت شد. آن زمان من دختر کوچکی داشتم که باید از او هم مراقبت می‌کردم. خانواده شوهرم مرا قبول نکردند. وقتی به خانه پدرم برگشتم، او هم راهم نداد».

آن زمان پدر و مادر نرگس جدا از هم زندگی می‌کردند. زن زندانی توضیح می‌دهد: «آنها بدون این که طلاق بگیرند، از هم جدا شده بودند، سراغ مادرم رفتم و از آن به بعد در خانه او زندگی می‌کردم. مادرم برای این که خرجش را دربیاورد، موادفروشی می‌کرد. خودش هم معتاد شده بود. من در آن خانه، هم فروشنده شدم و هم معتاد. تا حالا 3 بار هم به زندان رفته‌ام. بار اول مواد مادرم را گردن گرفتم. دفعه دوم با تیپ پسرانه چاقوکشی کردم و دفعه سوم باز هم سر مواد بود. الان هم به خاطر مواد زندانی هستم».

زن جوان در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: «مدتی بعد از ازدواج اولم با مردی به اسم نادر آشنا شدم.

او قبلا معتاد بود، اما ترک کرده بود. ما با هم ازدواج کردیم و من کاری کردم که نادر باز هم معتاد شود. این طوری دیگر به من گیر نمی‌داد و راحت می‌توانستم هم فروشندگی کنم و هم خودم مواد بکشم. مواد زندگی من و مادرم را از بین برد. یعنی همه‌اش تقصیر پدرم است. او خیلی بدرفتار بود. هیچ وقت هم دلیلش را نفهمیدم».

نرگس این روزها در زندان در انتظار صدور حکم دادگاه است. او توضیح می‌دهد: «الان مادرم هم در زندان است. از او شیشه گرفته‌اند. فعلا شوهرم بیرون است و از هر دو بچه‌ام نگهداری می‌کند، اما می‌ترسم او را هم بگیرند و کار خراب شود. چون نادر هم موادفروش شده. یعنی راه دیگری برایش نمانده. چطور می‌خواهد خرجش را دربیاورد.

من او را هم بدبخت کردم. می‌دانم ته دلش آرزو می‌کند ای کاش هیچ وقت با من آشنا نمی‌شد و ازدواج نمی‌کرد، اما فعلا که چاره‌ای برایش نمانده. باید بعد از این که آزاد شدم، فکری هم برای او بکنم. می‌خواهم پیشنهاد بدهم یک کار درست و حسابی گیر بیاوریم. حالا چه کاری فرق نمی‌‌کند. مهم این است که تنمان از دستگیری و زندان نلرزد. امروز و فردا بچه‌ها بزرگ می‌شوند و اگر به فکرشان نباشیم، آنها هم مثل خودمان بدبخت می‌شوند.

بعد هم یک روز به همه می‌گویند پدر و مادرمان ما را بدبخت کردند. من اصلا دلم نمی‌خواهد این طور شود. نمی‌خواهم آن طور که خودم درباره پدرم حرف می‌زنم، بچه‌هایم درباره من و پدرشان بگویند».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها