اتهامت چه بود؟
سرقت. من بعد از اینکه از سربازی برگشتم، کمی دنبال کار گشتم. خودم نتوانستم کاری پیدا کنم اما برادرم مرا به یک شرکت معرفی کرد و من تقریبا پیک آنجا بودم. نامهها را میبردم و میآوردم و هرازگاهی کارهای بانکی انجام میدادم. هروقت به بانک میرفتم و میدیدم صاحب شرکت چه ثروت زیادی دارد، دلم برای خودم میسوخت. اگر یک عمر کار میکردم، نصف آن پول هم گیرم نمیآمد. در همین فکرها بودم که به سرم زد یک بار دزدی بکنم و برای همیشه راحت شوم. مدتی در همین فکرها بودم تا اینکه چکی 12 میلیون تومانی به دستم دادند و وقتی آن را نقد کردم به جای اینکه به شرکت بدهم، فرار کردم. از تهران رفتم و در زنجان در خانه پسرخالهام مخفی شدم اما خیلی زود گیرم انداختند.
موقع دزدی فکر نمیکردی ممکن است گیر بیفتی؟
راستش اصلا به این فکر نکرده بودم، فقط میخواستم پولدار شوم. قبول دارم اشتباه کردم و هنوز هم از کاری که کردهام، احساس ناراحتی میکنم. از وقتی به زندان افتادم، دنیا برایم زیرورو شد. آبروی برادرم که مرا معرفی کرده بود، رفت. پدرم هم بین فامیل و در و همسایه بیحیثیت شد. مادرم آنقدر غصه خورد که چیزی نمانده بود دق کند. حتی برای خواهرم هم مشکل پیش آمد و با شوهرش دچار اختلافاتی شد. خلاصه اینکه من به زندگی همه آتش زدم. در همان زندان بود که توبه کردم و گفتم دیگر دست از پا خطا نمیکنم.
وقتی آزاد شدی، شرایط برایت چطور بود؟
سخت. خیلی سخت، دیگر هیچکس حتی پدر و برادرم هم به من اعتماد نداشتند. سعی کردم دنبال کار بگردم اما فایدهای نداشت. چند بار با پدرم صحبت کردم ولی او هم نمیتوانست کمکی بکند تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم دستفروشی کنم. این کار هم سخت بود چون هرجای خوبی را که پیدا میکردم انگار سرقفلیاش برای شخص دیگری بود ومرا در جمع خودشان راه نمیدادند. بالاخره در خیابان... بساط کردم و سیگار میفروختم ولی فایدهای نداشت. برای همین بعد از مدتی به پارک... رفتم. من 2 سال را با دستفروشی گذراندم، از سیگار تا روزنامه میفروختم بعد از آن، کار بهتری پیدا کردم.
چه کاری و چطور؟
داییام وارد کار ساخت و ساز شده بود و قرار شد من با او کار کنم. هرکاری داشت برایش انجام میدادم، از خرید مصالح و نظارت روی کارگران تا کارهای خردهریز دیگر. البته حقوق زیادی به من نمیداد ولی برای یک آدم مجرد بس بود. ضمن اینکه در این مدت حرفهای هم یاد گرفتم و برقکار شدم. برای همین بعد از 2 سال توانستم این حرفه را ادامه بدهم و از آن به بعد وضعم خیلی بهتر شد.
پدر و مادرت در آن دوران درباره تو چه فکر میکردند؟
اعتمادشان دوباره برگشته بود. حتی مادرم گفت باید زن بگیرم. سه جا خواستگاری رفتیم اما همان سوءسابقه باعث شد نه بگویند تا اینکه بالاخره با یکی از فامیلهای دور مادری ازدواج کردم. همسرم زن خوبی است، درست است که ما عاشق و معشوق نبودیم ولی زندگی خوب و راحتی داریم و به هم علاقهمند شدهایم.
بهترین اتفاق زندگیات در این سالها چه بود؟
تولد دخترم. تا قبل از آن اصلا معنی زندگی را نمیفهمیدم. از وقتی پدر شدم همه چیز برایم فرق کرد انگار تازه جان گرفتهام. به خاطر دخترم حاضرم هر سختی را تحمل کنم. پدر شدن خیلی شیرین است البته دردسرها و نگرانیهای خودش را هم دارد.
فکر میکنی اگر به زندان نمیرفتی، الان وضعت چطور بود؟
همه چیز فرق میکرد. از همه مهمتر اینکه آن تجربه تلخ زندان را نداشتم؛ خانوادهام به من بدبین نمیشدند و شاید در همان شرکتی که کار میکردم، پیشرفت میکردم و به جاهای بهتری میرسیدم ولی باز هم خدا را شکر زود سرم به سنگ خورد و توانستم خودم را جمع و جور کنم.
داوود ابوالحسنی