تاکسی نارنجی

یک تاکسی نارنجی و بوق‌های معروف از نشانه‌هایت بود. چند مدل بوق داشتی که هر کدام یک معنی​داشت: بوق شادی، بوق انتظار، بوق روزهایی که تیم ملی می‌برد و ما تاکسی نارنجی رنگ را می‌گذاشتیم روی سرمان....
کد خبر: ۴۸۱۱۱۵

هنوز تصویر آن تلویزیون کوچک سیاه و سفید که بسته بودی جلوی داشبورد در ذهنم زنده است. روزهایی که تیم ملی بازی داشت، ما باید ساکت می‌شدیم تا تو فوتبال تماشا کنی و بعد تفسیرش را برای ما بگویی که اگر این ضربه را از این سمت می‌زد این‌طور و آن‌طور می‌شد! روزهای بی‌فوتبالی با انواع سرگرمی‌ها می‌گذشت. مثلا این که یک جمله را سه‌ بار بگوییم: زهرا خانوم اگه تونستی بگی «سربازی سرِ بازیِ سر​سره‌بازی سر سربازی را شکست»، من تمام تلاشم را می‌کردم و تو وقتی می‌دیدی دارم خوب پیش می‌روم، تشر می‌زدی که بدو بدو... تندتر... این‌طوری که فایده نداره... بعدش من «سین»، «ر» و «دال» را در هم می‌گفتم و همه با هم می‌زدیم زیر خنده. سرگرمی دیگر تاکسی نارنجی قصه‌های خیالی و ترسناک بود. قصه‌هایی که تو از ذهنت می‌ساختی و آنقدر حساسش می‌کردی که تا خود مدرسه همه بچه‌ها سکوت می‌کردند تا ببینند پایان قصه‌ات چه می‌شود. لحنت آرام‌آرام کشدار می‌شد و صدایت رفته‌رفته می‌آمد پایین. همه گوش تیز می‌کردیم ببینیم بعدش چه می‌شود که یکهو چند ثانیه مانده برسیم جلوی در مدرسه با یک لحن ترسناک و تناژ صدای بالا آنچنان ما را می‌ترساندی که ترس و خنده و پریدن از جایمان با هم قاطی می‌شد و تا می‌آمدیم گلایه کنیم که عمو این چه قصه‌ای بود؟ نوید می‌دادی که بچه‌ها رسیدیم، مواظب باشین، آروم پیاده شین...

نوار صد دانه یاقوتت هنوز توی گوشم می‌خواند که انارها با نظم و ترتیب یکجا نشسته بودند. ما دست می‌زدیم و باعمو خسرو می‌خواندیم. روزهایی که ضبط خراب بود می‌گفتی من یک دو سه می‌گم همه با هم بخونین. یک... دو... سه را همیشه سر کارمان می‌گذاشتی و آنقدر ما را سر این سه گفتن می‌خنداندی که دیگر نای شعر خواندن نداشتیم. گمان کنم تو یکی از مهربان‌ترین راننده سرویس‌های مدرسه‌های ایران بودی. عید که می‌شد برایمان کارت تبریک می‌خریدی و با خط خوشت رویش می‌نوشتی عیدتون مبارک! بعد اسمت را پایین کارت پستال می‌نوشتی و به دانه‌دانه‌مان کارت تبریک نوروز می‌دادی. آن روزها ما همه افتخار می‌کردیم که در سرویس آقا بهرامیم! چون همیشه از سرویس‌های دیگر زودتر می‌رسیدیم مدرسه. اصلاً ما یک جورهایی معروف بودیم! بچه‌های سرویس آقا بهرام!

خنده‌هایت، صدای عجیب مردانه‌ات، پیشانی بلند و موهای فرفری‌ات هنوز توی ذهنم مانده. تمام اینها سال 77 بود. من 7 سالم بود و کلاس اول. دلم عجیب برای تاکسی نارنجی و قصه‌های خیالی عمو بهرام تنگ شده.

چندسال پیش جلوی دبیرستانمان دیدمت عمو. موها و ریش‌هایت سفید شده بود و پیشانی‌ات پر از خط بود. وقتی سلام کردم و گفتم که من همان زهرای سال 77 هستم انگار بغض راه گلویت را گرفت. فقط سر تکان دادی و گفتی موفق باشی دخترم. بعد سر چرخاندی و راهت را ادامه دادی. دلم می‌خواست با همان صدای مردانه‌ات یکی از قصه‌های خیالی عمو بهرام را برایم می‌گفتی. قول می‌دادم تا آخرش گوش کنم و هیچ هم گلایه نکنم که این چه قصه‌ای بود عمو؟

از: وبلاگ در خواب و بیدار

ghasedak-flight.blogfa.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها