جسیکا با زندگی‌ام بازی کرد

آنتونیو برک مرد 25 ساله‌ای است که به اتهام قتل عمد نامزد 22 ساله‌اش جسیکا برتون دستگیر شده است. او پس از دستگیری اعتراف کرده که با به هم خوردن نامزدی با زن مورد علاقه‌اش کینه شدیدی از او به دل گرفته و در نهایت نقشه قتلش را طراحی و اجرا کرده است.
کد خبر: ۴۸۰۹۵۷

همیشه برای زندگی‌ام برنامه‌ریزی داشتم. هرگز از آن دسته آدم‌هایی نبودم که یک‌باره کاری را انجام بدهم یا نیمه‌کاره رهایش کنم. والدینم اینطور مرا بزرگ کرده بودند که همیشه و برای هر کاری از قبل نقشه داشتم و تا انجام درست و بی‌نقصش آرام نمی‌گرفتم. وقتی از جسیکا درخواست ازدواج کردم، ماه‌ها بود روی این موضوع فکر کرده و اطمینان داشتم که همه جوانبش را در نظر گرفته‌ام. شکی نداشتم که او جواب مثبت می‌دهد و دوست دارد زندگی مشترکش را با من آغاز کند. آنچه فکرش را نکرده بودم این بود که برای اولین‌بار همه برنامه‌ریزی‌ها و پیش‌بینی‌هایم غلط از آب دربیاید و در نتیجه عکس‌العمل عجیبی از خودم نشان بدهم که یک عمر شرمسار باشم. وقتی جسیکا قرار ازدواجمان را به هم زد می‌دانستم انتقام خواهم گرفت و تا آن زمان لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم.»

آنتونیو برک پسر 25 ساله‌ای است که به اتهام قتل عمد نامزد 22 ساله‌اش جسیکا برتون دستگیر شده است. او پس از دستگیری اعتراف کرده که با به هم خوردن نامزدی با زن مورد علاقه‌اش کینه شدیدی از او به دل گرفته و در نهایت نقشه قتلش را طراحی و اجرا کرده است.

جسد بی جان جسیکا در حالی که یک گلوله به سرش شلیک شده بود توسط مادر او کشف شد و پرونده قتلش پس از دستگیری نامزد سابقش آنتونیو تکمیل شد. این پسر جوان که مهندس کامپیوتر است تنها یک روز پس از تشکیل پرونده به عنوان مظنون مورد بازجویی قرار گرفت و خیلی زود حقیقت را فاش کرد. نامزدی‌ای که یک سال طول کشیده و در نهایت به نتیجه نرسیده و به هم خورده بود علت قتل بی‌رحمانه‌ای عنوان شد که طی آن دانشجوی طراحی گرافیک جانش را از دست داد و این عشق کور، پایانی تلخ به خود گرفت.

همه آرزوهایم بود

جسیکا همان زنی بود که همیشه آرزویش را داشتم. او بسیار جذاب بود و علاقه‌اش به هنر باعث می‌شد کشش بیشتری به او داشته باشم. با این‌که خودم رشته‌ام مهندسی بود اما همواره اهل هنر بودم و کسانی را که در این رشته فعالیت می‌کردند هم دوست داشتم. او که توانایی پرداخت هزینه بالای دانشگاه را نداشت و خانواده‌اش هم حمایت چندانی از او نمی‌کردند، با پول‌هایی که من برایش خرج می‌کردم گذران زندگی می‌کرد تا بتواند درسش را تمام کند و سر کار برود و برای خودش اسم و رسمی دست و پا کند. او حتی می‌دانست که من برای پرداخت هزینه‌های زیادی که زندگی جداگانه هر دو ما داشت دو شیفت کار می‌کردم و همه تلاشم این است که به هدفمان نزدیکتر شویم و خوشحال باشیم.

من فکر کردم همه حرف‌ها و استدلال‌ها و احساساتش از ته قلب است و واقعا به برنامه‌ای که برای زندگی آینده‌مان داشتیم امیدوار است، اما نمی‌دانستم که او به خاطر جوان بودنش ممکن است تغییراتی در تفکرش بدهد یا این‌که بدون هیچ دلیلی تصمیم بگیرد از من جدا شود. من مردی بودم که آینده‌اش را ساخته و برای او هزینه زیادی کرده بودم اما انگار اینها برایش اهمیت چندانی نداشت. روزی که به من گفت حاضر نیست با من ازدواج کند و احساس می‌کند انتخابش اشتباه بوده انگار دنیا را روی سرم خراب کردند. چطور می‌توانست بعد از آن همه تلاشی که من برای خوشبختی‌اش کرده بودم این‌طور به همه چیز پشت پا بزند.

همه برنامه‌ریزی‌ها را کرده بودم. حتی می‌دانستم کدام گروه قرار است در مراسم‌مان اجرای موسیقی داشته باشند و چه غذاهایی سرو شود. حتی لحظه‌ای به مغزم خطور نمی‌کرد که همه برنامه‌ریزی‌هایم با چند جمله بی‌معنای جسیکا دگرگون شود و همه چیز را از دست بدهم. وقتی که رفت احساس می‌کردم همه وجودم تنفر است و می‌خواهم هر طور شده انتقام کاری را که با احساساتم کرده بود،‌ بگیرم. باید تاوان آزارهایش را می‌داد.»

عشق کور، جنایت آفرید

جسد بی‌جان جسیکا توسط مادرش کشف شد. این دختر با شلیک تنها یک گلوله به سرش جانش را از دست داده و به نظر می‌رسید ساعت‌ها از مرگش گذشته باشد. وقتی ماموران در خانه این دختر حاضر شدند هیچ اثری از به هم ریختگی یا درگیری ندیدند. به نظر می‌رسید فردی که وارد منزل او شده حتما کلید داشته و مشکلی برای ورود به ساختمان نداشته است.

تحقیقات اولیه خیلی زود نشان داد تنها چند هفته قبل نامزدی مقتول با پسر جوان و موفقی به نام آنتونیو به هم خورده و این موضوع کشمکشی میان آنها به وجود آورده است.

ساعاتی بعد تنها مظنون به قتل در پاسگاه پلیس حاضر شد تا در مورد قتلی که ادعا می‌کرد از شنیدن آن بشدت شوکه شده توضیح دهد. بازجویی‌های چند ساعته در نهایت این پسر جوان را به بازگویی حقیقت وا داشت. او اعتراف کرد با وجود عشق شدیدی که به نامزد سابقش جسیکا داشته به‌خاطر به هم خوردن آینده‌ای که برایش برنامه‌ریزی کرده بود نقشه قتل را طراحی و اجرا کرده است. با وجود اعترافات متهم و آنچه در پرونده درج شده، این مهندس موفق دست‌کم 20 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات را پیش رو خواهد داشت.

اشتباه کردم

«می‌دانم روش زندگی‌ام از ابتدا اشتباه بوده است. این‌که فکر کنی همه چیز و همه اتفاقات را می‌توانی کنترل کنی غلط است. گاهی اوقات پیش‌آمدهایی هستند که هیچ کنترلی روی آنها نداری و نمی‌توانی با حساب و کتاب آنها را پیش ببری. در مورد زندگی من و جسیکا موضوع دقیقا همین بود. من فکر می‌کردم باز می‌توانم به روش بسیار عاقلانه و آنچه همواره در ذهن داشته‌ام امور را پیش ببرم اما انگار نمی‌شد. او دختری مستقل بود که گرچه از لحاظ مالی تکیه زیادی به من داشت اما در عین حال می‌خواست خودش را ثابت کند و برای رسیدن به اهدافش از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کرد. هر چه بیشتر سعی می‌کردم همه چیز را تحت کنترل خودم در بیاورم کمتر موفق می‌شدم. انگار در مورد جسیکا همه نقشه‌هایم بالعکس جواب می‌داد. با این حال به هم خوردن نامزدی ما بسیار غیرمنتظره بود. به نظرم همه چیز خوب پیش می‌رفت و هیچ مشکلی برای ازدواج ما وجود نداشت. او می‌دانست که من عاشقانه دوستش دارم و حاضرم هر کاری برایش انجام دهم. اما به‌رغم همه تلاش‌هایم یک روز با من تماس گرفت و مدعی شد که باید موضوع مهمی را با من در میان بگذارد. وقتی جایی که قرار گذاشته بود حاضر شدم مدعی شد که نامزدی ما باید به هم بخورد و در حالی که حلقه‌اش را به من پس می‌داد عنوان کرد که راه‌های ما در زندگی با هم متفاوت است.

می‌گفت می‌خواهد پس از اتمام درسش برای ادامه تحصیل به شهر یا حتی کشور دیگری برای بورسیه برود و اصلا آمادگی ازدواج را ندارد. باورم نمی‌شد که او می‌تواند به‌طور ناگهانی به این شدت تغییر عقیده و نظر بدهد. تازه ‌فهمیدم که چقدر اشتباه کرده‌ام و انتخابم بشدت غلط بوده است، اما راه برگشتی نبود. دوستش داشتم و نمی‌توانستم همه نقشه‌هایی را که برای زندگی مشترکمان کشیده بودم ناگهان دور بریزم. سعی زیادی کردم تا آنچه می‌گوید را نشنیده بگیرم و زیر بار نروم اما بی‌بی‌فایده بود. بهانه‌اش این بود که من هم باید چند ماهی را به خودم استراحت بدهم و شاید اصلا بهتر آن باشد که بعد از چند ماه وقفه، بار دیگر با هم در مورد آینده حرف بزنیم.

توجیهاتش برایم بی‌معنی بود. نگاهش که می‌کردم احساس می‌کردم یک سنگ بی‌احساس است که این همه مدت مرا به بازی گرفته بود. اصلا آن دختر ساده و با احساسی که من می‌شناختم نبود. انگار ناگهان روحش عوض شده و جایش را به شخصی خبیث داده بود. تنها راه، تهدید بود. به او گفتم به خاطر همه هزینه‌هایی که برایش کرده‌ام هم نمی‌تواند ترکم کند و به من مدیون است اما پاسخ داد که کار می‌کند و هر چه برایش خرج کردم را پس می‌دهد.

وقتی از او که جدا شدم، جز احساس تنفر چیزی در درونم نبود. لحظه‌ای آرام و قرار نداشتم و با مرور همه نقشه‌هایی که برای آینده‌مان داشتیم لحظه به لحظه داغان‌تر می‌شدم. حس انتقامجویی در من شعله‌ور بود و هیچ کاری برای آرام شدنم نمی‌توانستم بکنم. بالاخره تصمیمم را گرفتم. اسلحه‌ای خریدم و بدون این‌که بدانم عواقب کارم چیست سراغش رفتم. در خانه‌اش را با کلیدی که داشتم باز کردم و وارد شدم. می‌دانستم آن ساعت در خانه تنهاست و کسی سراغش نمی‌رود. مرا که ناگهان در خانه‌اش دید شوکه شد. ترسیده بود. انگار از چشمانم می‌خواند که دیگر هیچ چیز برایم اهمیتی ندارد. سعی کرد آرامم کند و به هر نحوی مرا از خانه‌اش بیرون براند اما من می‌دانستم چرا آنجا هستم و به این راحتی‌ها ترکش نمی‌کردم. همه حرف‌هایم را به او زدم و احساس تنفر و انزجارم را برایش گفتم و اسلحه را بیرون آوردم. مات و مبهوت نگاهم می‌کرد. بدون لحظه‌ای فکر از فاصله نزدیک سرش را هدف گرفته و شلیک کردم. وقتی روی زمین افتاد انگار باری از دوشم برداشته بودند. او هزینه بازی با زندگی مرا پس داد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها