می‌خواستم قدرتم را نشان بدهم

نام: سپهر ـ م، مجرد سن و تحصیلات: 24سال ـ راهنمایی اتهام و مکان: قتل ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۶۶۵۸۸

سپهر وقتی می‌خواهد گذشته‌اش را تعریف کند، بعد از کمی فکر کردن فقط دو چیز را به خاطر می‌آورد. فقر و اختلافات پدر و مادرش. او می‌گوید:پدرم وضع مالی خوبی نداشت. من و برادرم تنها بچه‌های خانه بودیم و پدرم به زور خرجمان را درمی‌آورد و در خانه‌ای کوچک در جنوب تهران مستاجر بودیم. پدر و مادرم از وقتی یادم است همیشه با هم دعوا داشتند. سر هر چیزی به جان هم می‌افتادند و داد و فریاد راه می‌انداختند و کتک‌کاری می‌کردند. بالاخره هم طلاق گرفتند و قرار شد من و برادرم با مادرم زندگی کنیم. چون مادرم پولی نداشت، بعد از طلاق ما را به خانه پدرش برد. اوضاع خانواده آنقدر خراب بود که من تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخواندم یعنی نه می‌توانستم درس بخوانم و نه علاقه‌ای داشتم. اصلا حواسم به درس نبود. آنقدر بدبختی و گرفتاری داشتیم که برای این یکی جا نبود.

سپهر خاطره خوشی از دوران کودکی و نوجوانی ندارد و با تلخی از آن ایام یاد می‌کند. او می‌گوید: پدرم بعد از طلاق با زن دیگری ازدواج کرده بود و از او دو بچه داشت. من تقریبا 18 سالم شده بود که یک روز مادرم به من گفت دیگر نمی‌تواند من و برادرم را پیش خودش نگه دارد و باید به خانه پدرمان برویم. ما دوست نداشتیم این کار را بکنیم و زیردست نامادری برویم، اما چاره‌ای نداشتیم. مساله این بود که مادرم نمی‌توانست خرج ما را دربیاورد. وقتی به خانه پدرمان رفتیم او برای نگهداری از ما مخالفتی نکرد. البته نامادری‌ام اصلا راضی نبود و خیلی ما را اذیت می‌کرد او احساس می‌کرد من و برادرم جای او و بچه‌هایش را تنگ کرده‌ایم شاید هم حق داشت. آنها در خانه‌ای کوچک زندگی می‌کردند و برای همه به اندازه کافی جا نبود.

پسر جوان آن دوران در یک کارگاه نجاری مشغول به کار بود. او توضیح می‌دهد: می‌خواستم حرفه‌ای یاد بگیرم تا در آینده به دردم بخورد. درس که نخوانده بودم، پس باید کار می‌کردم تا بعدا بتوانم گلیمم را از آب بیرون بکشم. اما آن اتفاق همه برنامه‌هایی را که برای زندگی داشتم به هم ریخت.

اتفاقی که سپهر از آن یاد می‌کند قتل است. او ماجرا را این‌طور تعریف می‌کند: بعد از این‌که من و برادرم به خانه پدرم رفتیم. خرج او بیشتر شد و دیگر نمی‌توانست کرایه خانه را بدهد. برای همین خانه را خالی کرد و به جای دیگری که ارزان‌تر بود رفتیم. همان روزهای اول بعد از اسباب‌کشی چشمم به پسر همسایه افتاد. او از من یک سال بزرگ‌تر و خیلی شر و اهل دعوا بود. چند باری که همدیگر را دیدیم با نگاه به هم فهماندیم که از هم خوشمان نمی‌آید تا این‌که روز حادثه بعد از این‌که باز هم با هم چشم در چشم شدیم، دعوایی بین ما شروع شد. من می‌خواستم به او بگویم زور و قدرتم بیشتر است و او هم می‌خواست ثابت کند از من قوی‌تر است و من باید حساب کار دستم باشد. این‌طور بود که دعوا بالا گرفت. من همیشه یک چاقو در جیبم داشتم. آن را برای مراقبت از خودم نگه داشته و تا قبل از آن هیچ‌وقت از جیبم درنیاورده بودم و فکر نمی‌کردم روزی از آن استفاده کنم و کسی را بکشم.

دعوای 2 جوان بالا گرفت و هر دو اسیر خشم افسارگسیخته شدند تا این‌که سپهر دست به چاقو برد. او ادامه می‌دهد: نمی‌خواستم آن پسر را بکشم یا بلایی سرش بیاورم فقط می‌خواستم زخمی شود تا از من بترسد و حساب کار دستش بیاید. فقط یک ضربه به او زدم و او زخمی شد و بعد از 8 ماه فوت کرد و از آن موقع من در زندان هستم.

سپهر از کرده‌اش ابراز پشیمانی می‌کند و چند بار می‌گوید هرگز قصد قتل نداشت. او در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: وقتی به زندان افتادم، مادرم فوت شده بود. یک سال بعدش پدرم مرد. در آن یک سال او فقط 2بار به ملاقاتم آمد و در تمام این مدت هیچ‌کسی به غیر از برادرم را نداشتم که هر از گاهی به ملاقاتم بیاید. در زندان خیلی احساس تنهایی می‌کنم. اتهامم را قتل شبه عمد گرفته‌اند و بزودی آزاد می‌شوم. می‌خواهم بعد از آزادی زندگی تازه‌ای را شروع کنم. قرار است با برادرم دوباره سراغ شغل نجاری برویم می‌خواهم کار کنم و زندگی‌ام را بسازم. باید گذشته را جبران کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها