پدر یک کیک خیلی بزرگ خریده بود که عکس آریا را هم روی کیک چاپ کرده بودند و رو کرد به آریا و گفت: امروز روز توئه پسرم، پس هر چی خواستی بگو. آریا که خیلی خوشحال شده بود گفت: پدر، من فقط از شما تشکر میکنم و دوستتون دارم. در همین موقع زنگ به صدا درآمد و بعد از آن کمکم تمام دوستان آریا به منزل آنها آمدند. آریا خوشحال بود، ولی آنیتا خواهر کوچولوی او گوشهای کز کرده و نشسته بود. آریا که پسر فوقالعاده مهربانی بود، متوجه آنیتا شد و نزدیکش رفت و گفت: خواهر کوچولوی من، چی شده، چرا ناراحتی؟ آنیتا سرش را پایین انداخت و گفت: هیچی!
اما آریا اصرار کرد و آنیتا کادوهایی را که برای او آورده بودند با دست نشان داد و گفت: منم از اونا میخوام.
آریا فکری کرد و گفت: باشه خواهر کوچولوی من، هر کادویی را که تو میتوانی استفاده کنی من به تو میدهم.
دوستان آریا کادوهای زیادی برایش آورده بودند. مادر کیک تولد را آورد و شمعها را فوت کردند و بعد از بازی و شادی نوبت به باز کردن کادوها رسید. آریا رفت پشت میزو شروع به باز کردن کادوها کرد. آنیتا هم در گوشهای نشسته بود و چشم دوخته بود به هر کادویی که باز میشد.
مادر پیش آنیتا آمد وگفت: آنیتا جان چی شده؟ آنیتا گفت: میخوام ببینم کدوم از این کادوها به درد من میخوره!
مادر دستی سر آنیتا کشید و خندید و رفت. آریا هم کادوها را باز کرد و تشکر کرد، ولی به جای اینکه خوشحال بشه ناراحت شد، چون هیچ کدام برای آنیتا مناسب نبود.
بعد از مدتی مهمانی تمام شد و آنیتا آمد پیش آریا و گفت: داداش کدوم از این کادوها مال منه؟
آریا گفت: میدونی چیه خواهر کوچولوی من، همه این کادوها پسرانه است ولی تو دختری!
آنیتا گفت: یعنی چی؟ خب پسرانه باشه، مگه چی میشه. خب با هم بازی میکنیم.
آریا هم یکی از لباسها را آورد و داد به خواهر کوچولوش تا بپوشد. آنیتا هم سریع آن لباس را پوشید، ولی برایش بزرگ بود.
دوباره آریا یکی از ماشینهایش را آورد و به آنیتا داد، اما باز هم آنیتا از بازی با ماشین لذت نبرد و خسته شد و بعد یکی از کتابها را به او داد، ولی او نمیتوانست بخواند و حسابی حوصلهاش سر رفته بود.
سپس رفت پیش آریا و گفت: تو راست گفتی اینا به درد من نمیخوره و خیلی ناراحت شد و گوشهای نشست، ولی همین موقع بود که مامان با یک کادوی بزرگ وارد اتاق شد و این کادو را داد به آریا که به آنیتا بدهد. آریا و آنیتا که خیلی خوشحال شده بودند با هم کادوها را باز کردند که داخل آن یک عروسک بزرگ بود. آنیتا دوید بغل مادرش و آریا هم مادر را بوسید و از او تشکر کردند و آریا گفت: مادر شما این کادو را از کجا آوردی؟
مادر گفت: من حدس میزدم چنین اتفاقی بیفتد، برای همین از قبل یک کادو تهیه کردم تا تو به خواهر کوچولوت بدهی عزیزم.
گلنوشا صحرانورد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)