[اگه به من بود، همین یه قانون رو برا صفحه میذاشتم:] 1-هر چی میخواد دل تنگت بگو آمممما: حاصل فکر و تلاش و قلم خودت رو بفرست [ولی خب، مسئولان امر یهچی دیگه میگن] 2-نام واقعی یا مستعار، یکیش چاپ میشه. اسامی خارجی و به قول مسئولان: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-گفتم رونویسی از نوشتههای دیگران، ممنوع؟! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس، وگرنه، باس ببخشی اگه به خاطر کمبود جا، علامتِ [...] میآد تو متنت. 6-پارتیمارتیبازی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامه یا ایمیلت، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کن. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
امیر 138: روزها میگذرند از پی هم سراسیمه و من اینجا با آشوبی در دل هر روز را به بلندای سالی میگذرانم و طول آههایم به بلندای یلدای گیسوانت گشته است. میترسم! میترسم! میترسم بدون شنیدن دوبارة صدای نازنینت گوشهایم هم با من دلشکسته قهر کنند و برای همیشه خاموشی پیشه سازند. میترسم این قلب نازکاندیشم از درد دوری نبودنت فقط یک بار، فقط یک بار برای همیشه از حرکت بایستد و من در حسرت دیدنت، سخن گفتنت، لمس خندیدنت... ناکام از پیش همهتان بروم[...].
بهاره عاطفی از اهواز: حسامی جوووون، یه نفس عمیق بکش، یه لیوان آب بخور، اینقده خوشحالی واسه قلبت خوب نیست ها. آره باور نمیکنی این «تو»، خودِ منم؟ [...]بعدشم تو انتقاد نمیکنی که حسامی جوووون، از ریشه مغز آدمُ خشک میکنی! مث یکی از استادای دانشگام، آخرین بار مغزم داشت سوت میکشید با اون انتقادِ دینامیتیت![...]
وااا...! خُ ذهنت رو به انتقاد عادت بده تا فکر نکنی سوت کشیدن مغز، ناراحت کنندهس... زودپز ندیدی...؟! از قضا وقتی داره سوت میکشه ینی که یه خطری داره رفع میشه! دینامیتِ توی زودپز وقتی منفجر میشه که اون انتقاد سوتکشنده نباشه... میفهمی ماااادر؟
نیلوفر از اصفهان: جناب پاسخگو، شما منظور مرا درست متوجه نشدید. مخاطبین من در متنی که نوشتم این افرادی که شما وضعیتشون را نام بردین [که] نمیدونم اجاره خونهش عقب افتاده و نون نداره بخوره و... نبودن که! مخاطبین من انسانهائی هستن که به خاطر بیاعتنائیها و نامهربونیها و کممحلی به احساساتشون روح و روانشون آشفته شده، نه انسانهائی که به خاطر مادیات و ظواهر حال خوبی ندارن. من در این نوشته با احساسات آدمها نسبت به هم، جدای هر گونه مسائل و مشکلات مادی و جسمی سر و کار داشتم[...] شاید بهتر بود به جای قسمت اول، قسمت پایانی نوشتة من به صورت مجزا چاپ میشد چون خودش بتنهائی منظور من را میرسونه. البته الآن هم دیر نشده.
چهکاری بود خُ؟! همون اول فقط همین قسمت دومش رو میفرستادی. نه به خاطر کمبود جا از این قلابهای سه نقطهای نصیبش میشد، نهم که هیچچی! از باب اینکه نکنه وااااقعاً من منظور تو را درست متوجه نشده بااااشم و حقی ازت ضایع نشده بااااشه، اون قسمت دومه رو گذاشتم وسط صفحه! حلللله؟
فریاد: شانهای مردانه کو تا بغض را پرپر کنم/ با سبویی پر ز اشک، من این گلو را تر کنم/ چشمهایت باز کن این شهر پر دیوانه بین/ بعد او باید [که] با این شهر سنگی سر کنم/ قصة عشق من و او نقل آب [و] دانه نیست/ من باید جای گل این دل را پرپر کنم/ روی میز چوبیاش فنجانهایی خالی است/ من باید تا ابد با فنجانها سر کنم.
عادله از تهران: خانوم یا آقای حسامی (کاش خانوم باشی!) من از 12 سالگی خوانندة این صفحة خوب هستم. فقط میخوام تولدت رو تبریک بگم که با این همه صبر و مهربونی هنوز هستی و حرف دل بچهها رو گوش میکنی. لطفاً مطلب من رو چاپ کن [و] نگو پاچهخواری نددااااریم که دلم خوش باشه.
وااااییی... ینی اون کفشت رو وردار بکوب فرق سر من دیگهههه! ممنون که به فکر ورود یک عدد انسان نئاندرتال به کرة زمین بودی... اینم متنت، با سپاس از همة اونا که مث تو، سهم من از زندگی رو تبریک گفتن اما جائی برا ذکر اسامیشون نیس. تولد خودتم مبارک.
م. هما: کاش چشمانت برایم عادی میشد؛ درست مثل نداشتنت.
الناز فیروز، 16 ساله از سیاهکل: کاشکی که من میدیدمت فقط واسه یه لحظه/ میدونی که دیدن تو چقدر برام میارزه؟/ میدونی که من رؤیاهام فقط با تو سر میشه/ فکر نبودن تو داره واسهم سخت میشه/ میدونی که نبینمت دنیام مث زهر میشه؟/ آخه دلم واسه تو روز به روز تنگتر میشه/ دلم برات تنگ شده و بدون که بیقرارتم/ اینو بدون که تا ابد همیشه من کنارتم/ خلاصه گفتم که بهت اینو تو هم بدونی/ که قلب من پیش توئه، بگو تو هم میمونی!
سوری از اهواز: به هر کس که روی آوردم گفت چرا؟ گفتم مگر دل دادن گناه است. نپذیرفتند و مرا از خود راندند. مرا تنهایم گذاشتند. مگر چه کردهام که مسجون این دل تنها شدهام[...].