مادر چشمهایش را باز کرد: سرصبحی چه خبرته خونهرو روی سرت گذاشتی؟
دختر دستهایش را مالید به هم و گفت: بهم تلفن زد. گفت صادقیام یا صاحبی، نمیدونم ولی اول اسمش یادمه صاد داشت دومش هم «آ»، شایدم گفت صالحی یا ...
مادر گفت: اه، یه چیکه آب بهم بده دهنم شده عین دم مار.
دختر به آشپزخانه که میرفت، گفت: امروز دیگه مییاد. گفت مییام دنبالت. به جون خودم گفت مییام میبرمت.
لیوانی آب کرد و به اتاق آورد. بالش را پشت سر مادر مرتب کرد و گفت: اولش همینطور تنهایی نشسته بودم تو یه خونهای جایی نمیدونم کجا بود. ناراحت بودم، خیلی ناراحت. بعد تلفن زنگ زد. گوشی رو که برداشتم خودش بود. تو صداش آرامشی بود که نگو. آدم همینطور حیرون میموند.
مادر دستش را دراز کرد، دختر لیوان را گرفت و گذاشت روی میز کنار تخت: خدایا اسمش چی بود؟ چقدر گیجم من، چرا یادم نموند. نمیدونم صاحبی، صامتی، صادقی، خدایا چی بود؟
مادر گفت: ولشون کن، داروهای ناشتاییمو بده بخورم.
دختر گفت: دیر میشه مادر باید حاضر شم.
مادر از زیر بالش کیسه داروهایش را انداخت روی پای دختر: اول داروهام.
دختر رفت به آشپزخانه، بشقاب کوچکی آورد با چاقو. چند تا از قرصها را درسته و چند تا را نصف کرده و توی بشقاب گذاشت.
این مال الان، اینم ظهر، اینم عصر.
اووه، نکنه میخوای بری تا شب پیدات نشه؟
خب حالا که داره مییاد دنبالم چی بهش بگم؟ نباید باهاش برم؟
مادر گفت: پس دستشویی چی؟ فکر اونم کردی؟ چطوره سنگ توالتو بیاری بذاری تو اتاقم.
قرصهای نوبت صبح را برداشت و با آب خورد. دهانش را با پشت دست پاک کرد و گفت: یه لقمه نمیدی بهم کوفت کنم؟
دختر رفت به آشپزخانه. زیر کتری را روشن کرد و همینطور که زیر لب چیزی میخواند پنیر را از یخچال درآورد. قسمت کپک زدهاش را با چاقو برید و انداخت توی سطل.
مادر از اتاق گفت: جدا امروز یه خبراییه انقدر شنگولی.
دختر چای دم کرد و بلند گفت: آدم که نیمه گمشدهشو پیدا کنه معلومه که شنگول میشه، نمیشه؟
باز این دختره اومد واست فال گرفت انقدر پرت و پلا میگی.
فال چیه؟ میگم خوابشو دیدم. همین دم سحر بود.
مادر غر زد: این معده کوفتی سوراخ شد به خدا.
دختر نان و پنیر را گذاشت توی سینی و لیوانی چای دمنکشیده ریخت و برد به اتاق. مادر گفت: یه چیزی رو یادت نرفته؟
دختر شانههایش را بالا انداخت: چی؟
نباید اول منو ببری دستشویی خبر مرگم؟
دختر به ساعت شماطهدار روی طاقچه نگاه کرد و گفت: به جون خودم داره دیر میشه. الانه که بیاد.
مادر گفت: آب گرمه یا باز آبگرمکن خراب شده؟
دختر زیر بغل مادر را گرفت. عصا را گذاشت جلوی دستش و بردش به طرف دستشویی. پشت در ایستاد و آرام گفت: صاحبی، صالحی، شایدمصابونی؟
مادر از توی دستشویی گفت: پاک عقلتو از دست دادی. بیا درو وا کن.
دختر در را باز کرد و مادر را که دستهای خیسش را بالا گرفته بود به اتاق برد و کنار تخت ول کرد. مادر پهن شد روی تخت و گفت: همین طوری ولم میکنی بیفتم؟ عشق این پسره صاحبی انگار کورت کرده.
وای مامان نگو اگه پیداش کنم، اگه پیداش کنم ...
مادر سینی صبحانه را گذاشت روی پایش و گفت: اگه پیداش کنی مثلا چی میشه؟ میذاری میری؟ پس ایشالا پیداش نکنی.
دختر نشست روی چهارپایه و زانویش را با کف دست مالید: آدم تو خوابم که باشه معنی آرامشو میفهمه، عشقو میفهمه. تو فنجونم دیدمشها، ولی باورم نشد.
تلفن زنگ زد. دختر دوید و گوشی را برداشت. ایستاد کنار تلفن و سیم را دور انگشتش پیچید: وای داداش جون، به خدا خوابم تعبیر شد، به جون خودم دیگه رفتنیام.
بعد رو کرد به اتاق مادر و گفت: مادر، ایرجه. میگه یکی از دوستاش داره مییاد ایران. دارویی چیزی نمیخواین براتون بفرسته؟
مادر بلند گفت: خبر مرگم دارو میخوام واسه اون دنیام؟ بگو تقویتیهام تموم شدن. کفش طبی هم میخوام از اون سفتهاش. اگه زنش هم یه تکونی به خودش بده یه زنگی بزنه بد نیست.
دختر گفت: خودت که شنیدی. یواش یواش خودتو آماده کن. باید بیای، به جون خودم اگه نباشی ناراحت میشم.
گوشی را گذاشت و سینی صبحانه را به آشپزخانه برد. مادر گفت: نرفتی رادیو رو بگیری از این یارو؟
دختر گفت: رفتم، گفت درست نمیشه خیلی قدیمیه.
بعد رفت لب پنجره و پرده را کنار زد. مردی توی کوچه روبهروی پنجره ایستاده بود و ساعتش را نگاه میکرد.
مادر از اتاق گفت: بیخود کرده. قدیمیه که باشه، بگو کارشو بلد نیست.
دختر پرده را انداخت و خودش را کنار کشید. به دیوار تکیه داد و آرام گفت: یعنی خودشه؟ از لای پرده بیرون را نگاه کرد و دوید به اتاق.
مادر گفت: شنیدی چی گفتم یا هنوز فکر رفتنی؟
دختر چیزی نگفت. ایستاد جلوی میز آینه و توی کشو را گشت. مادر گفت: اوهوی، به اونا چکار داری؟ جعبه پودر را برداشت و درش را باز کرد. ابر را کشید به ته قوطی و مالید به صورتش. مادر گفت: باز افتادی به جون وسایل من؟
دختر دوید به آشپزخانه. دستش را خیس کرد و کشید به موهای وزکردهاش. از پنجره بیرون را نگاه کرد و دوید به اتاق.
مادر گفت :چقدر راه میری؟ سرگیجه گرفتم. امروز اگه غذات بسوزه یا شور باشه میریزمش دور، به خدا از پنجره پرتش میکنم تو کوچه.
دختر انگشت کرد توی لوله ماتیک و مالید به لبش. بعد موچین را برداشت و موی درشت روی چانهاش را کند.
مادر گفت: به سلامتی داری میری عروسی عمهام؟
دختر گفت: به جون خودم خودشه، خود خودشه، اومده دنبالم.
رفت بالای سر مادر و گفت: عطرت کجاست؟
چی؟ من که عطر ندارم.
داری مادر، یه کم فقط یه کم میزنم.
دختر صندوق آهنی را از زیر تخت بیرون کشید. درش را باز کرد و دست برد لای وسایل و لباسهای توی صندوق. مادر جیغ کشید: ولشون کن، فتنه.
دختر کشوهای میز را یکی یکی گشت و شیشه عطر را پیدا کرد.
مادر صدایش را بلند کرد:گور پدرصاحبی، الهی بمیره، الهی کور بشه اون صادقی.
دختر چند بار به خودش عطر زد. بوی تند عطر مانده پیچید توی اتاق. جلوی آینه روسری را سرش کرد و زیر چانه گره زد. رفت کنار پنجره و پرده را کنار زد. گرد و خاک رفت توی بینیاش و عطسه کرد. پنجره را باز کرد و سرش را تا جایی که میشد خم کرد.
دختر گفت: نگا هنوز وایساده. به جون خودم خوشه. چه موقره به خدا. عین آقاجون خدابیامرزه.
و بلند صدا زد: آقای صادقی، آقای صالحی.
مادر گفت: زشته داد نزن. پنجره رو ببند سرما خوردم.
دختر گفت: خودشه مادر باید ببینیش. اومده دنبالم.
دست مادر را گرفت و خواست بلندش کند. مادر دستش را پس زد. دختر زیر بغل مادر را گرفت و کشانکشان برد لب پنجره و تنش را انداخت روی لبه سیمانی آن. مادر با دست آزادش دختر را هل داد.
دختر گفت: نگاش کن. تورو خدا نگاش کن.
زده به سرت انگار. هیشکی نیست.
خوب نگاه کن. خودش گفت مییام.
دارم بهت میگم کسی اینجا نیست، باور نمیکنی؟
دختر بغض کرد: دوباره نگاه کن. باید باشه. به خدا باید باشه.
مادر داد زد: کور که نیستی بیا خودت ببین. هیچ کسی اونجا نیست.
دختر مادر را عقب زد و کنار پنجره ایستاد. مادر تعادلش را از دست داد و افتاد روی زمین. جیغ کشید و گفت: دیدی نیومد. دیدی نیومد.
دختر آنقدر روی پنجره خم شد که نصف تنش بیرون ماند. کوچه خالی بود. خالیخالی. انتهای کوچه مرد و زنی دست در دست هم داشتند دور میشدند.
مهیندخت حسنیزاده