حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تو را بیشتر از خودم و پیش از چشمهایم میشناسم. تو از نسل بارانهای نباریده و ابرهای نیامده هستی.
تو از سمتی آغاز میشوی که آسمان طلوع میکند با خورشیدی که از سرانگشتانت پرواز میکند.
سرگرم نگاه تو بودم که جهان از کنارم رد شد، زندگی از چشمهایم گذشت تا بر پیشانیام فرود آمد و آفتاب از شانههای خنجر خوردهام عبور کرد.
ما پیراهنمان را در کدام آفتاب خشک کردهایم و روحمان را در خیسی کدام بهار به تابستان سپردیم تا باد از سرشاخههایمان عبور نکند و میوههای زندگیمان نارس نماند.
خواهرم ما به پاییز رسیدهایم با رنگهایی که از زمستان از بهار از تابستان به همراه آوردهایم.
خواهر کوچکم که زبانت را هنوز از گرو سالهای زندگی بیرون نیاوردهای. نامم را شیرینتر بخوان و مرا با نام کوچک که شیوه تمام گلهای عالم است صدا بزن.
من برادر توام. همان که چشمهایش را برای تو به کسی قرض نداده است و سینهاش را از آسمان وام گرفته تا رازدار تمام شکفتگیهایت باشد.
خواهر بزرگم، بر شانههای من دست مگذار. این شانهها زخمی سالهایی است که هنوز تو را ندیده بودم. من روزها به دنبال تو زندگی را دویدم و شبها در خیال تو آرامشم را خواب کردم تا بیداریت را جشن بگیرم.
چقدر زمین کوچک است. حالا تازه میفهمم زمین گرد و کوچک است، از هر طرف که میروم به تو میرسم که تمام آفتابگردانها تو را به رکوع ایستادهاند.
از هر طرف که میروم تو را میبینم که چشمهای مادرم را با خود داری و با دل او جوان جوان حرف میزنی تا من زخمهایم را زندگی کنم.
تا من پیشانیام را به آسمان بسپارم و ماه را در جیب پیراهن کتانیام پنهان نمایم.
چقدر خواهرانگی تو زیباست و چه اندازه زیبایی تو نامحدود است. چقدر، چقدر چقدر باید بدوم تا به دستهای تو برسم که یادگار مادرم است...
راستی یادت میآید. آن چشمهای نیمه باز، مرا به تو سپردند چراکه دستهایت بزرگتر بود و دنیا را عمیقتر میدیدی. تو که گیسوانی بلند و آرزوهایی کوتاه داشتی و آه که من حتی نتوانستم به آرزوهایت فکر کنم.
چه زود، چه زود زندگی از کنارمان گذشت. چه زود بهار بارانهایش را به پایان رسانید و تابستان خورشیدش تمام شد.
چه زود من بزرگ شدم و تو تنهاتر از پیش ماندی حتی دستهایت از نوازشم هم کوتاه آمدند.
خواهر من. بیا بار دیگر نه تو بزرگ باش نه من کوچک. بیا به دستهای هم فکر کنیم و حرفهایی که مادرمان در گوش تو گفت و من بلند شنیدم آنها را. بیا به هم فکر کنیم. به فردا، به خورشید که در سینههای ما میدرخشد.
به گلهایی که هنوز به هم هدیه ندادهایم و لبخندی که برای روز مبادا ذخیره کردهایم.
خواهرم. بیا به هم فکر کنیم قبل از این که دنیا ما را با خود برده باشد یا ما دنیا را خورده باشیم. نگذار زندگی از کنارمان بگذرد.
حالا که زمین گرد است و ما از هر طرف که بدویم به هم میرسیم بهتر آن است به هم فکر کنیم. خواهرم بمان تا برادرت باشم.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....