به نظر میرسد داستان فیلم «روزی روزگاری در آناتولیا» بر خلاف 3 فیلم قبلیتان درباره زندگی روستایی است. چه چیزی شما را جذب روستا و مردمانش کرد؟
حقیقتش خودم هم نمیدانم. در زندگی واقعی شخصیتهای زیادی وجود دارد. بعضی وقتها شما نمیتوانید این آدمها را در موقعیتهای خاصی بشناسید. مثلا تصور کنید نامزد دارید و یک روز با او به سفر میروید. در این سفر شما نسبت به تمام مدتی که قبلا با او بودهاید، به شناخت بیشتری از او میرسید. در جدیدترین فیلمم و همینطور فیلمهای قبلیام، موقعیتهایی وجود دارد که شما با دیدن آن موقعیتها شخصیتها را بیشتر میشناسید. به نظرم در این فیلم هم چنین اتفاقی دارد رخ میدهد. من این جور موقعیتها را خیلی دوست دارم. در آناتولیا، خیلی علاقهمند بودم جنبههای متفاوت روح انسان را از طریق مرگ و زندگی نشان بدهم. شما در سراسر داستان واکنش شخصیتها را در مورد خیلی چیزها میبینید، بنابراین چنین موضعی برای من بیشتر از صرف عنصر زندگی روستایی جالب بود.
چرا شخصیتهای این فیلم مدام چیزهایی را بین خودشان با هم سهیم میشوند، ولی در عین حال چیزهایی را ـ هر چند کوچک ـ از هم دریغ میکنند.
من از زندگی شهری خیلی چیزها در ذهنم مانده. مثلا 5 سال به طور مداوم هر روز با یک دوست به یک کافه میروید و با هم غذا میخورید و گپ میزنید. هیچ مشکلی هم در کار نیست تا این که یک روز با هم کاری راه میاندازید، مثلا یک کار تجاری کوچک. اینجاست که ناگهان دوستی شما به پایان میرسد! آدمها واقعا به یک کاتالیزور نیاز دارند تا این رابطه را محک بزنند.
فیلمهای شما به فرم خیلی اهمیت میدهند. ظاهرا شما به میزانسن بیشتر علاقهمند هستید تا تدوین و ایجاد ارتباط بین تصاویر. آیا این ربطی به پیشزمینه شما در عکاسی دارد؟
نمیدانم. یعنی مطمئن نیستم. گذشته از عکاسی، من به نقاشی هم علاقهمند بودم. بیشتر هم به نقاشی علاقه داشتم تا عکاسی. برای من فضا و جو کلی صحنهها خیلی اهمیت دارد. وقتی دارم رمان میخوانم اگر صحنهای باشد که فضا و جو خاصی داشته باشد تحت تأثیر آن قرار میگیرم. فرم از محتوا جدا نیست.
اینها با هم مرتبط هستند؟
البته که مرتبط هستند، ولی بیشتر از محتوا، فضای صحنه برایم مهم است. فرم خودش یک جور محتوا به وجود میآورد. محتوا بدون فرم، محتوا نیست.
شما فیلمنامه آناتولیا را با همکاری چند نفر نوشتید، از جمله دکتری که تجربه مشابهی در زمینه پیدا کردن یک جسد که شتابزده در یکی از روستاهای ترکیه دفن شده بوده داشت. آیا این دکتر به شما پیشنهاد کرد این تجربه را به فیلم تبدیل کنید؟
این البته یک داستان واقعی است. دوست من در این فیلم در نقش شهردار آن دهکده بازی هم کرده است. یک بار با هم داشتیم شام میخوردیم که این داستان را برایم تعریف کرد. ما این داستان را اساس کارمان قرار دادیم. در حین نوشتن فیلمنامه نیز با هم مشورت میکردیم. به هر حال برای شروع کار باید دلیل و انگیزهای وجود داشته باشد. آن قسمت که تا صبح دنبال جسد میگردند، واقعی است. حین فیلمبرداری همه چیز را با او چک میکردم و میپرسیدم در واقعیت چه اتفاقاتی افتاده بوده. اگر داستان این فیلم واقعی نبود، ساخت آن هم دشوار میشد. چنین داستانی سخت است که کاملا از تخیل آدم به وجود بیاید. فکر نمیکنم اگر چنین اتفاقی واقعا رخ نمیداد، من میتوانستم چنین پروژهای را عملی کنم.
film maker / مترجم: فرشید عطایی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)