حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
آن روز جلوی در غسالخانه شلوغ بود. همه گریه میکردند و بیتاب بودند اما گریه پیرمرد فرق داشت. عرق چینش را توی چنگش مچاله کرده بود، عینک تهاستکانی کهنهاش با نخ تسبیح از گردنش آویزان بود و کتی رنگ و رو رفته پوشیده بود اما اینها چیزهایی نبود که او را از جمعیت جدا میکند، بلکه حرفها و شدت گریههایش او را متفاوت از بقیه کرده بود.
طوری گریه میکرد و زار میزد که گمان میکردی در دمجان میدهد، اشکهایش بیوقفه از چشمهایش میچکیدند و در تهریش خاکستریاش گم میشدند. ضجههایش دل هر کسی را چنان ریش میکرد که غم خودش را از یاد میبرد و کنارش میآمد تا سعی کند چیزی بگوید و آرامش کند، پیرمرد آرام نمیشد.
به هر کدام از غسالها که بیرون میآمدند یا تو میرفتند التماس میکرد، به لباسهای خیسشان چنگ میانداخت و با گریه میگفت: «شما را به خدا، یعقوب مرا نشویید. پسر من نباید شسته شود.»
جلو رفتم تا آرامش کنم. آنقدر پریشان بود که اول متوجه حضورم نشد. به او گفتم: «پدر جان، چرا نباید یعقوب را بشویند؟» نمیدانستم یعقوب کیست. گفت: «تو از دوستان پسر من هستی؟» گفتم: «نه من پسرت را نمیشناسم.» و آهستهتر پرسیدم: «پسرت را گاردیها کشتهاند؟» اشکها روی گونههایش راه باز کردند که یعنی بله. گفت: «پسر من شهید شده. شهید غسل نمیخواهد... نمیخواهم دست کسی به پسرم بخورد...یعقوب من، پاک و آمرزیده است...»
از مردم شنیدم که پسرش به گروههای مبارز مردمی پیوسته است که در خیابانها سنگر بسته بودند و با گاردیها میجنگیدند. میگفتند پسرک، سه چهار روزی ناپدید شده بود و بعد دوستانش به پیرمرد خبر دادند که گاردیها او را کشتهاند و بابا، شانس آورده که جسد پسرش را به غسالخانه تحویل دادهاند و توانسته بیاید بدرقه جسم رنجور و زخم خورده پسرش.
باز یکی از غسالها از غسالخانه بیرون آمد. این یکی همسن و سال پیرمرد بود. بابای پیر با گریه دنبال غسال روان شد تا باز التماسش کند. لباسش را محکم چسبید و فریاد زد: «به خدا قسم اگر یعقوبم را بشویی، سرپل صراط از تو نمیگذرم... حلالت نمیکنم... پسر من غسل نمیخواهد.» برق اشک را میشد در چشمهای غسال دید. با بغض گفت «نمیشوییمش. نترس مرد! نمیشوییمش.» و رفت.
یعقوبش را که از غسالخانه بیرون آوردند، تند و سبک روی دستهای مردم میرفت که غسال پیر را دیدم. پیرمرد هم غسال را دیده بود، دوید طرفش، همراهش رفتم تا ببینم چه کار دارد.
پیش از آن که غسال بتواند واکنشی نشان دهد، دستش را گرفت و بوسید. گفت: «یعقوب مرا نشستی، مگر نه؟» غسال سرتکان داد «نه، نشستیمش اما... او.... با کفن رفت...» زانوهای پیرمرد تا شدند. نشست روی زمین. سرش را گرفت توی دستها و باز زار زد. گفت: «گفته بودم نشوییدش، گفته بودم کفنش نکنید اما شماها...» غسال پیر هم به گریه افتاد و خسته و مستاصل کنار پیرمرد نشست و میان هقهق گفت: «پسرت.... یعقوبت، کفنپوش رفته بود تظاهرات... راست گفتی او پاک بود، غسل لازم نداشت...»
به نقل از خاطراتعباس رئوف، شهروند تهرانی
مریم یوشی زاده / جام جم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....