آدم‌ها و خاطره‌ها

آن دونگاه مهربان

انقلاب در هر کشوری یک دگرگونی است. یک تحول است؛ تحولی بزرگ و بنیادین که همه ارکان جامعه را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. به همین دلیل همیشه در یادها می‌ماند و حس نوستالژیک مردم را برمی‌انگیزد.
کد خبر: ۴۵۵۳۷۹

مردمان هر کشوری که در آن انقلاب رخ داده، همواره خاطره‌های تلخ و شیرینی از این رویداد سیاسی ـ اجتماعی در ذهن دارند که یادآوری و بازگویی آن خاطرات را برای آنها دلچسب می‌کند.

رضا ابراهیمی، شهروند 65 ساله ساکن اراک یکی از این مردم است که می‌گوید: روزهای انقلاب اسلامی برای من بهترین روزهای زندگی‌ام بوده است. هرچند که شاهد شهید شدن بسیاری از دوستان و هم‌محله‌ای‌هایم بوده‌ام، اما همیشه دوست دارم روایتگر خاطرات آن روزهای خوب باشم.

او که در اصلی‌ترین خیابان اراک به کار قصابی مشغول است، این طور از آن روزها با چشمانی که از اشک موج می‌زند، برایمان می‌گوید:

«من از کودکی در مغازه قصابی پدرم کار کردم و این شغل را برای خود انتخاب کردم. یادم می‌آید یکی از روزهای دی ماه 57 بود. مغازه قصابی من در کوچه‌ای مشرف به خیابان اصلی شهر واقع شده، آن روزها هر وقت تظاهرات خیابانی مردم می‌شد، بیشتر مغازه‌داران کرکره‌ها را پایین می‌کشیدند، چون نیروهای پلیس نمی‌گذاشتند مغازه‌ها باز باشند، اما من این کار را نمی‌کردم و می‌گفتم مردم به خرید گوشت روزانه نیاز دارند. در این شرایط وقتی پلیس به مردم حمله می‌کرد، آنها به داخل مغازه‌ام پناه می‌آوردند و من کمکشان می‌کردم. چند بار هم از سوی ساواک به من تذکر داده شد که اگر به انقلابیون کمک کنی، باید بروی زندان و آب خنک بخوری. من این کار را نمی‌کردم و هر روز مغازه‌ را باز می‌کردم و به کار خود ادامه می‌دادم.

کم‌کم نیروهای انقلابی برای این که راحت‌تر بتوانند اعلامیه‌های امام(ره)‌ را بین مردم پخش کنند، شبانه اعلامیه‌ها را در کیسه‌های مخصوص گوشت می‌آوردند، در مغازه من می‌گذاشتند و هنگام جمع شدن مردم یکباره پخش می‌کردند.

کم‌کم ساواک متوجه این کار شد و یک روز صبح که آمدم در مغازه را باز کنم دیدم قفلی بزرگ بر در مغازه‌ام زده شده و نمی‌توانم وارد مغازه شوم. به کلانتری محل مراجعه کردم و آنها به من گفتند بدون سر و صدا چند روزی در خانه‌ات بشین وگرنه به زندان می‌افتی.

نمی‌دانستم باید چه کار کنم، یک تصمیم انقلابی گرفتم، رفتم کشتارگاه، گوشت را به ترک موتور سیکلتم گذاشتم و آوردم و همان جا کنار خیابان، جلوی مغازه خودم گذاشتم و ترازویی هم از مغازه دوستانم تهیه کردم و کنار خیابان شروع کردم به فروش گوشت. مردم هم بزرگواری کردند و با کمال آرامش صف بستند و حتی بیشتر از حد معمول از من گوشت خریدند. کارم که تمام شد، بساط را جمع کرده و سوار موتورسیکلت شدم و به خانه رفتم. وقتی پیچیدم سمت کوچه منزل، دیدم دو پاسبان جلوی در خانه منتظرم هستند. دودل بودم بروم یا برگردم، اما با خود فکر کردم نمی‌توانم که تا صبح در خیابان بچرخم. دل به دریا زدم و جلو رفتم. آب دهانم خشک شده بود، قلبم بشدت می‌تپید. تصویر زن و بچه‌هایم آمد جلوی چشمانم، اما به خودم نهیب زدم: نترس مرد مومن، مگر خون تو رنگین‌تر از خون دیگر هموطنانت است که سنگفرش خیابان‌ها را قرمز می‌کند.»

این حرف‌زدن‌ها با خودم به من جرات بیشتری داد، جلو رفتم. موتورسیکلت را کنار در منزل پارک کردم، نفس عمیقی کشیدم. به روی خودم نیاوردم و در جیب‌هایم دنبال کلید در خانه گشتم، به سمت در حیاط رفتم، اما زیرچشمی دو پاسبان جوان را می‌پاییدم. در حالی که دلهره شدیدی داشتم کلید را در قفل انداختم، یکباره صدایم کردند، برگشتم. 2 مامور به سمتم آمدند و با لبخند یکباره مرا در آغوش گرفتند و گفتند: دمت‌گرم، جوان. ما آمدیم فقط بگوییم دست مریزاد، مراقب خودت باش.

نتوانستم خودم را کنترل کنم، اشک از چشمانم جاری شد. آنها را بوسیدم و گفتم بفرمایید، یک چای گرم در کلبه من پیدا می‌شود. آنها تشکر کردند و رفتند و من سرحال و قبراق به خانه رفتم. خاطره آن روز تا ابد با من است و هرگز شیرینی و مهربانی نگاه آن 2 جوان را از خاطر نمی‌برم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها