خیابانها خلوت و کمتردد بود و کمیسر خیلی زود خود را به خیابان کلوستر، مقابل ساختمان 77 رساند. کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد نگاهی به اطراف انداخت. او از حیاط کوچک گذشت و وارد ساختمان شد. چند مامور پلیس در حال عکسبرداری و انگشتنگاری از خانه بودند. سروان تیلور افسر تجسس کلانتری محل که ورقهای در دست داشت و به دقت نکاتی را یادداشت میکرد با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام گزارش داد: ساعت نزدیکیهای 2 صبح بود. مردی که خودش را ویلیام معرفی کرد سراسیمه اعلام کرد که خانم باری بوتال در منزلش به قتل رسیده است. ویلیام آنقدر ترسیده بود که به زحمت توانست آدرس محل جنایت را اعلام کند. او راننده آژانس است و طبق قرار قبلی به خانه باری آمده بود تا او را به فرودگاه برساند که متوجه قتل او میشود و موضوع را به ما اطلاع میدهد.
سروان تیلور ادامه داد: با اعلام خبر بلافاصله ابتدا گشت کلانتری و سپس خود ما در اینجا حاضر و با جسد زن بیچاره در داخل وان حمام روبهرو شدیم. او به طرز دلخراشی و با گلولهای که به زیر گوش راستش اصابت کرده بود، به قتل رسیده است.
سروان تیلور در مورد مقتول گفت: باری بوتال 33ساله پزشک است و در دانشگاه نیز تدریس میکند. او با مادرش در همین خانه زندگی میکند که البته در زمان حادثه مادرش در خانه نبوده است. او هفته پیش برای دیدن خواهرش به ایالت دیگری رفته بود و گویا باری هم امروز ساعت 5 پرواز داشته و میخواسته به او ملحق شود که این حادثه برایش اتفاق افتاده است.
وی افزود: پدر خانواده 25 سال پیش فوت کرده و چند ماه بعد هم باری بوتال که گویا با همسرش اختلاف داشته از او جدا شده و از آن به بعد با مادرش زندگی میکرده است. آنها زندگی نسبتا خوبی داشتهاند و آن طور که شواهد نشان میدهد مادر و دختر بسیار به هم علاقهمند بوده و از نظر رفاهی هم کاملا در ناز و نعمت بودهاند؛ضمن این که این ساختمان ارث پدری باری میباشد که حدود 20 سالی است در اینجا سکونت دارند. آنها یک مستخدمه به نام جینا دارند که البته از زمانی که مادر باری به مسافرت رفته، او هم در مرخصی به سر میبرد. سروان تیلور بعد از این که چند دقیقهای به سوالات کمیسر پاسخ داد، او را برای دیدن جسد باری بوتال به طرف حمام راهنمایی کرد.
کمیسر وقتی وارد حمام شد با جسد زن جوان که چشمان نیمهبازش به سقف دوخته شده بود روبهرو شد. جای گلوله درست در زیر گوش راست او دیده میشد که شکاف عمیقی را در زیر گوش سمت چپش ایجاد کرده بود. جای گلوله نشان میداد که مربوط به سلاح کمری با کالیبر 32 بوده است. مقتول یک پیراهن بلند سفیدرنگ به تن داشت. سروان تیلور توضیح داد: زمانی که ما به اینجا رسیدیم شیر آب باز بود، برای همین خون کاملا شسته شده و در همه جا پخش شده است. کمیسر با بررسی دقیق جای گلوله متوجه آثار سوختگی روی موهای نزدیک گوش شد و این امر حکایت از آن داشت که گلوله از فاصله نزدیک شلیک شده است. کمیسر پس از بررسی دقیق جسد به بررسی رد خون که تا تخت مقتول امتداد داشت، پرداخت. با دیدن حوضچهای از خون روی تخت در اتاق خواب و کشیده شدن رد خون تا حمام پی برد که خانم باری در اتاق خواب و روی تخت به قتل رسیده و سپس جسدش روی زمین کشیده شده و به داخل وان حمام منتقل گردیده است.
در داخل اتاق خواب اوضاع آشفتهای حاکم بود. همه چیز به هم ریخته بود. حتی بالشها پاره و محتویات داخل آن در تمام فضای اتاق پخش بود. وسایل داخل کمد دیواری به بیرون ریخته شده بود و وضعیت به قدری نابسامان بود که تعجب هر بینندهای را برمیانگیخت. کمیسر پس از این که به دقت زوایای اتاق را از نظر گذراند به بازرسی از دیگر اتاقها پرداخت. در داخل سالن روی میز غذاخوری 2 جعبه خالی پیتزا، 3قوطی نوشابه و مقداری سس دیده میشد؛ ضمن این که بلیت هواپیما به مقصد دیترویت ساعت 30/5 صبح روی میز کنار تلویزیون و همچنین چمدان نسبتا بزرگی در کنار در، نظر کمیسر را جلب کرد.
کمیسر پس از بازرسی دقیق تمام اتاقها و سالن ساختمان از سروان تیلور پرسید: آیا مادر مقتول از ماجرا مطلع شده است؟
سروان به آرامی پاسخ داد: بله. دقایقی پیش ایشان را در جریان قرار دادیم. بیچاره پیرزن کاملا شوکه شده بود. وی آخرین بار در ساعت 10 شب با دختر تماس داشته که گویا در آن ساعت باری مهمان داشته؛ اما چیزی درخصوص مهمانش به مادرش نگفته است. بعد هم قول داده که زود بخوابد تا از پرواز جانماند. مادر بیچاره دیگر از دخترش خبری نداشته تا این که ما موضوع قتل را به وی اطلاع دادیم.
کمیسر با راهنمایی سروان تیلور به سراغ ویلیام، راننده تاکسی سرویس رفت و پای صحبتهای او نشست. ویلیام که جوانی قدبلند و تنومند بود، در حالی که همچنان ترس و وحشت داشت به کمیسر گفت: خانم باری بوتال ساعت 9 شب با آژانس تماس گرفت و یک ماشین برای ساعت 4 صبح به مقصد فرودگاه درخواست کرد. او اصرار داشت که سروقت جلوی خانهاش حاضر شویم و اگر لازم بود زنگ خانه را بزنیم و او را از خواب بیدار کنیم. چند دقیقهای زودتر جلوی خانه خانم بوتال حاضر شدم. چون در خانه نیمهباز بود، چند لحظهای منتظر شدم. وقتی خبری از خانم باری نشد از ماشین پیاده شده و در حیاط را باز کردم. متوجه شدم در ساختمان هم باز است. زنگ در را به صدا درآوردم اما پاسخی نشنیدم. آرام وارد ساختمان شدم. جلوی در چند بار خانم باری را صدا زدم اما جوابی نیامد. خیلی تعجب کردم. به در کوبیدم اما باز هم جواب سکوت بود. آرام وارد شدم و در حالی که قدم برمیداشتم خانم باری را صدا میزدم تا این که متوجه رد خون جلوی حمام شدم. یک لحظه صدای شیرآب به گوشم رسید. نفسی عمیق کشیدم. گفتم خانم حتما حمام است. اما رگههای خون مرا آزار میداد. خلاصه لحظاتی منتظر شدم و بعد وقتی چند قدم دیگر تا جلوی حمام رفتم، انگار چیزی در وجودم از حادثه ناگواری خبر میداد.
به در حمام کوبیدم، اما پاسخی نیامد. وقتی در حمام را باز کردم با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدم. آنقدر ترسیده بود که تمام بدنم میلرزید. سراسیمه برگشتم، میخواستم از آنجا فرار کنم که فکر کردم حتما پایم گیر خواهد افتاد. برای همین با کلانتری تماس گرفتم و موضوع را اطلاع دادم. وی نیم ساعتی به سوالات کمیسر پاسخ داد و یادآور شد که در آن ساعت هیچکسی را در آن اطراف ندیده است.
کمیسر پس از بازجویی از ویلیام به سراغ ریچارد، از همکاران مقتول که تازه خودش را به محل رسانده بود، رفت. ریچارد از طریق مادر مقتول از موضوع اطلاع یافته و در حالی که رنگ از رخش پریده بود و بسیار سراسیمه به نظر میرسید به کمیسر گفت: باورم نمیشود باری بیچاره به قتل رسیده باشد. او زن بسیار مهربان و خوشقلبی بود. آخر چطور ممکن است این بلا سرش آمده باشد.
وی افزود: ما با هم نامزد بودیم و قرار بود بزودی ازدواج کنیم که این حادثه تلخ و دردناک رخ داد. ضمن اینکه هر دو در یک انستیتو کار میکردیم.
ریچارد یادآور شد: لحظاتی قبل مادر باری با من تماس گرفت و حادثه تلخ قتل او را اطلاع داد و من هم با سرعت خودم را به اینجا رساندم. اصلا باورکردنی نیست. باری یک فرشته بود. نمیدانم کدام آدم سنگدلی حاضر شده او را به این طرز دلخراش به قتل برساند.
ریچارد در مورد آخرین ملاقاتش با باری گفت: دیشب بعد از اینکه شام را با هم خوردیم ساعت حدود 30/22 او را جلوی خانهاش پیاده کردم. خیلی اصرار کردم اجازه دهد او را به فرودگاه برسانم، اما قبول نکرد. گفت خودم میروم. او زن بسیار کمتوقعی بود و نمیخواست هیچوقت مزاحم کسی شود. چندین بار تاکید کردم که خودم او را به فرودگاه میرسانم، اما گفت چون ساعت پرواز ساعت بدی است، خودم میروم؛ ضمن اینکه اصرار داشت زود به خانه برود و استراحت کند. خلاصه وقتی دیدم تنها برود، راحتتر است، اصرار بیشتری نکردم. با این وجود ساعت حدود یک نیمهشب بود که بیخوابی به سرم زد. فکر کردم به سراغ او بروم و تا فرودگاه همراهیاش کنم. چون آپارتمان من یک خیابان بیشتر با خانه او فاصله ندارد.
پیاده به طرف خانه او رفتم. با خودم گفتم اگر موافقت کرد سریع برمیگردم و ماشین را برمیدارم و او را میرسانم. اما وقتی مقابل خانه او رسیدم، راستش با خودم گفتم او الان خواب است. اگر در بزنم حتما از خواب میپرد و بعد هم یقینا ناراحت خواهد شد. برای همین از کرده خودم پشیمان شدم و به آپارتمان برگشتم. دیگر از او خبری نداشتم تا اینکه مادرش اطلاع داد او به قتل رسیده است. البته این را هم باید اضافه کنم وقتی در حال برگشتن بودم، مردی را دیدم که بارانی بلندی برتن داشت، کلاه داشت و یک کیسه بزرگ در دستش بود که چیزی شبیه سلاح شکاری داخل کیسه بود. او را در چند متری خانه باری دیدم که تا مرا دید راهش را کج کرد و در میان تاریکی ناپدید شد. در آن لحظه اصلا تصورش را هم نمیکردم که ممکن است او نیت شومی داشته باشد، ولی حالا که فکر میکنم، به نظرم میرسد او که قیافه عجیبی داشت، میتواند قاتل نامزدم باشد.
کمیسر که به دقت به اظهارات ریچارد گوش میداد، یک ساعتی از او بازجویی کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر مرور کرد. کمیسر در بررسی مجدد خود پی برد که مقتول با سلاحی که مجهز به صدا خفهکن بوده به قتل رسیده است، چرا که هیچ یک از همسایهها صدای گلوله را نشنیده بود؛ ضمن این که قاتل بدون هیچ گونه مقاومتی وارد خانه شده و پس از ارتکاب جنایت براحتی از خانه خارج شده و گریخته است. ساعت درست 10 صبح بود که کمیسر رو به سروان تیلور دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت.
حمید موفق