حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در روزهایی که بابا نبود حسین سعی میکرد پسرخوبی باشد تا مادرش را راضی نگه دارد و مدام به او یادآوری میکرد که هر وقت بابا تلفن زد بگو که من خوب بودم تا دوچرخه را برایم بخرد.
روزها یکی بعد از دیگری گذشتند تا این که یک روز وقتی حسین از مدرسه به خانه برگشت مادرش به او خبر داد که قرار است بابا به خانه برگردد. از شنیدن این خبر حسین بسیار خوشحال شد و برای این که آماده دیدار پدرش و البته دوچرخه بشود فوری تمام تکالیفش را نوشت و بعد هم هرچه مادرش گفت بخوبی انجام داد.
با تاریک شدن هوا حسین کنار پنجره ایستاد و منتظر پدر شد. مادرش که میدانست زمان آمدن بابا بخوبی مشخص نیست به او گفت که امکان دارد بابا تا صبح هم نیاید، بهتر است بخوابی فردا هم که تعطیل هستی و در خانهای بنابرین میتوانی بابا را ببینی، اما حسین همانطور که بیرون را نگاه میکرد گفت: آخه مامان دلم میخواد وقتی بابا اومد بیدار باشم. مادر کمی او را نوازش کرد و گفت: باشه پسرم برو بخواب صبح که بابا اومد بیدارت میکنم ، خوبه.
و با اصرار مادر بالاخره حسین راضی شد که بخوابد و البته سعی کرد طوری دراز بکشد که بتواند از پنجره اتاق، بیرون را ببیند تا هر وقت که صبح شد او زودتر از همه متوجه بشود.
چند دقیقهای که گذشت خواب به سراغش آمد، اما سعی میکرد که نخوابد. نگاهی به بیرون انداخت و شروع کرد با ستارهها حرف زدن و به آنها گفت که اگر خوابید صبح زود بیدارش کنند، اما پیش خودش فکر کرد که وقتی هوا روشن بشود دیگر ستارهها نیستند پس نمیتوانند بیدارم کنند. کمی فکر کرد و تصمیم گرفت از خدا کمک بگیرد برای همین آهسته گفت: ای خدای مهربون یه کاری کن بابام با دوچرخه که مییاد خونه من بیدار باشم؛ خب.
فکر دوچرخه لحظهای از سرش بیرون نمیرفت برای همین چند بار خوابش برد وبیدار شد و هر دفعه از پنجره بیرون را نگاه میکرد، اما ناامید میدید که هوا هنوز تاریک است و از صبح و بابا و دوچرخه خبری نیست. تا این که آخرین باری که چشم باز کرد با خوشحالی دید که هوا کمی روشن شده و در همان حال خواب و بیداری صدای پدرش را شنید که آهسته با مادرش سلام و احوالپرسی میکند. اولش فکر کرد که خواب میبیند، اما وقتی خوب دقت کرد متوجه شد که درست شنیده است برای همین سریع از جایش بلند شد و خودش را به اتاق کناری رساند و با دیدن پدرش بلند سلام کرد و پرید توی بغلش و بابا هم که از بیدار بودن حسین در آن موقع صبح حسابی تعجب کرده بود او را بوسید و گفت: حالت چطوره حسینجون، خوبی؛ چی شده بیداری؟!
ـ باباجون منتظر شما بودم، از دیشب تا حالا؛ دلم تنگ شده بود.
ـ قربون پسرم برم، منم دلم برات تنگ شده بود.
وچند لحظهای که گذشت حسین پرسید: باباجون اون چیزی رو که قول داده بودی، خریدی؟
بابا با تعجب حسین را نگاه کرد وگفت: یادم نمییاد، چی باید میخریدم.
حسین با اخم گفت: بابا یادت رفت، مگه قرار نبود دوچرخه بخری.
بابا دستی به صورتش کشید و در حالیکه
سرش را پایین انداخته بود گفت: ای وای، حسینجون من چقدر حواسپرتم.
حسین که خیلی ناراحت شده بود گفت: بابا؛ یعنی میخوای بگی نخریدی؟
بابا آرامآرام سرش را بالا آورد و با یک لبخند معنیدار گفت: معلومه که خریدم، خوبشم خریدم؛ الانم تو حیاطه.
و بعد در حالی که حسین دست بابا را میکشید و عجله داشت به طرف حیاط رفتند.
وارد حیاط که شدند حسین با دیدن دوچرخه بدون توجه به این که صبح زود است بیاختیار فریاد زد: «آخ جون؛ چه دوچرخه قشنگی...» و به طرف دوچرخه دوید و بابا که از خوشحالی پسرش لذت میبرد با اشاره دست به او فهماند که آرام باشد و حسین سری تکان داد و کنار دوچرخه ایستاد و خدا را به خاطر این که به موقع بیدارش کرده بود شکر کرد.
رضا بهنام
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....