در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یکی از روزهای این زندگی زیبا، دیوید درباره پدرش با من صحبت کرد و گفت قرار است او به خانه ما بیاید و همراه ما زندگی کند. از حضور او در خانه ناراحت نبودم اما میدانستم روال زندگی خانواده مانند گذشته نخواهد بود. مخصوصا اینکه مجبور بودم از پدربزرگ بخواهم همراه سام در یک اتاق سر کند چون خانه کوچک ما اجازه نمیداد هرکس یک اتاق شخصی داشته باشد.
به هر حال پدربزرگ به خانه ما آمد. همه چیز همان طور پیش رفت که فکرش را میکردم؛ خانه شلوغتر از قبل شد، ساعت خواب و بیداری ما تغییر کرد و فرصت چندانی برای تنها بودن نداشتیم. پدر بزرگ، پیر و ضعیف بود. دستانش میلرزید، چشمهایش براحتی نمیدید و پاهایش چندان توانی برای راه رفتن نداشت.
یک شب وقتی همه اعضای خانواده دور هم نشسته بودیم و شام میخوردیم، چنگال پدربزرگ از دستش افتاد. وقتی میخواست چنگال را بگیرد، دستش به لیوان آب خورد و تمام آب روی میز ریخت. اغلب اوقات همینطور بود؛ رومیزی جلوی پدربزرگ همیشه پر از غذا میشد، بشقابش میافتاد، لیوانش میشکست و... گویی حتی غذا خوردن هم برای او کاری دشوار بود که به تنهایی نمیتوانست آن را انجام دهد.
به دیوید نگاه کردم و فهمیدم او هم به اندازه من نگران است. او هم با توجه به کارهای بیرون از خانه، تحمل این همه مساله، شلوغی و به هم ریختگی را نداشت. آن شب بعد از شام، دیوید مرا صدا کرد و گفت: باید کاری کنیم. اینطوری سام هم رفتارهای پدربزرگ را یاد میگیرد. قدری با هم درباره این موضوع صحبت کردیم.
فردای آن روز، دیوید یک میز زیبا و کوچک خرید و با خودش به خانه آورد. میز را در اتاق پدربزرگ گذاشتیم و به او گفتیم برای راحتی او ترتیبی دادهایم تا بتواند در اتاق خودش غذا بخورد. دیوید برایش توضیح داد چون ممکن است ما دیرتر شام بخوریم و میخواهیم او راحت باشد، این کار را کردهایم. البته علاوه بر میز، دیوید چند بشقاب و لیوان پلاستیکی هم خریده بود، از این لیوانهای رنگی که مخصوص تولد بچههاست. او میخواست از افتادن ظرفها و شکستنآنها هم پیشگیری کند.
پدربزرگ هیچ چیز نگفت. آرام و بیصدا پشت میزش نشست و سعی کرد به تنهاییاش عادت کند. از آن روز به بعد وقتی اعضای خانواده دور هم جمع میشدند تا ناهار و شامی بخورند، کمی حرف بزنند و بخندند پدربزرگ آرام و ساکت در اتاقش مینشست و غذایش را میخورد.
یک شب سام به اتاق پدربزرگ رفت. او تنها کسی بود که اشکهای پیرمرد را دید. پسرک در سکوت به او نگاه کرد و بهتر دید او را تنها بگذارد. سام با من و پدرش هم صحبت کرد، اما ما فقط او را دعوا کردیم و از اینکه در کاری که به او مربوط نبوده، دخالت کرده است ناراحت شدیم.
یک شب قبل از اینکه شام آماده شود، دیوید که سرگرم تماشای تلویزیون بود، متوجه سام شد که روی زمین نشسته بود و نقاشی میکشید؛ یک میز شام پر از غذاهای رنگارنگ و خوشمزه و یک میز کوچک و خالی. دور میز بزرگ یک زن و مرد نشسته بودند و دور میز کوچک یک پیرزن و پیرمرد. زن و مرد میخندیدند اما پیرزن و پیرمرد گریه میکردند.
- چی کار میکنی سام؟ اینا کی هستن؟
- این من و زنم هستیم، اینم شما و مامان.
پسرک لبخند زد و دوباره مشغول نقاشیاش شد. همان چند کلمه سام باعث شد من و دیوید چند دقیقهای سکوت کنیم و به نقاشیاش خیره شویم. با اینکه حتی یک کلمه هم میان من و دیوید رد و بدل نشد، اما هر دو خیلی خوب میدانستیم باید چه کار کنیم.
دیوید به اتاق پدربزرگ رفت و با احترام دستهای او را گرفت و سر میز شام آورد. بعد از آن هم هرگز حرفی از غذاهای ریخته و ظرفهای شکسته به میان نیامد. اما من خوب فهمیدم بچهها همه چیز را میبینند؛ همه حرفها را میشنوند و اطرافیان را خوب درک میکنند و از رفتار آنها الگو میگیرند.
مترجم: زهره شعاع
academictips.org
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: