مهربانم بگیر‌دستم را

کد خبر: ۴۵۴۸۸۰

این منم مردی که با باد می‌رود از لاغری و ندامت خودش را دریا دریا در پایت می‌ریزد. این منم. مردی که باران را در تابستانی‌ترین ظهر ممکن به انتظار نشسته است با چشم‌هایی که از فلق تا شفق گسترده شده است. ببین باران هنوز نباریده، باران در راه است ولی من سر تا پا خیسم.

مردی که لبخند تو را با یک دنیا عوض نمی‌کند و نگاه تو را قاب گرفته است در چاردیواری دلش. خوب نگاه کن. این منم که تمام آرزوهایم در نگاه گرم تو خلاصه می‌شود و چشم‌هایم دوبیتی‌های عاشقانه توست.

زن زندگانی من! ببخش، مرا ببخش تا بزرگ‌تر بمانی، اگر بخشش، بخشنده‌اش را کوچک می‌کرد خدا اینقدر بزرگ نمی‌ماند.

دریای من بمان با موج‌هایی که نجات‌بخش است، با لب‌هایی که مفاتیح‌الجنان من‌اند. تو دریایی هستی که دنیا دنیا ماهی ریز و درشت، زشت و زیبا را با آغوش باز می‌پذیرد و تغذیه می‌دهد. حتی به لاک‌پشت‌هایی که در ساحل تخم می‌گذارند پناه می‌دهد. نمی‌دانم شنیده‌ای یا نه، که لولیان شیرین‌کار به جماعت می‌خوانند:

ناکرده گناه در جهان کیست بگو

وان کس که گنه نکرد چون زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست بگو

ای کسی که بزرگ می‌شناسمت، از تو می‌خواهم دریا بودنت را بار دیگر به رخ ستارگان راه گم‌کرده در آسمان شب بکشی. بار دیگر بچه لاک‌پشت‌هایی را که در ساحل متولد شده‌اند و سرگردانی در جانشان دویده است را با آغوش باز پذیرا باشی.

تو می‌توانی ببخشی. تو می‌توانی کودکان راه گم‌کرده چشمانم را به چاردیواری دلت راه بدهی.

مهربان‌ترین!‌ بیش از این به تماشای حقارتم نایست و به اشک‌هایم اعتماد کن.

از تو می‌خواهم عزیزت را بزرگ بپسندی و شکستگی‌هایش را بپذیری.

دریای من!‌ بار دیگر به‌ آفتاب ثابت کن که خورشید واقعی در سینه توست، و به من، که مرد تو بودم و هستم ثابت کن که تو بزرگ هزاره‌های تاریخی و من به درستی تو را دریا دیده‌ام و به درستی تو را تنها تکیه‌گاهم پنداشته‌ام.

این منم مرد هزار رویای شبانه‌های عاشقانه‌تر. مردی که قبل از طلوع آفتابت ثانیه‌هایی ساکن شب بوده، در شب راه رفته و از این جهت روسیاه است.

اگر دوستم داری،‌که داری بگذار بزرگ بمانم، بگذار درست بمانم، من دیگر نمی‌توانم بشکنم، حالا فقط می‌توانم پودر شوم.

خوب نگاه کن. این منم، مردی که در چارچوبه حیات، در چله زمستان،‌ ایستاده‌ام با دست‌هایی که از پشیمانی سرشاراست.

مردی که هزار بار شکسته است و هزار بار کوچه به کوچه به پایت دویده است با چشم‌هایش که همیشه بارانی است.

باران‌تر از آن باش که من می‌پندارم و دریاتر از آن بمان که من می‌شناسم.

ببخش و ثابت کن من در بزرگی تو اشتباه نکرده‌ام ببخش بگذار به خانه‌ام برگردم که از تو پر است، از نگاه رحیم تو، از لبخند شفاف و دل صافت.

مهربانم بگیر دستم را ‌دوست دارم دوباره برخیزم.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها