ماجراهای کارآگاه شهاب - راز قتل زن مطلقه؛ این ماجرا : قسمت پایانی

سرقت

در شماره‌های قبل خواندید زن مطلقه‌ای به نام ثریا ترابی در خانه‌اش کشته شده و شواهد نشان می‌دهد قاتل به زور وارد خانه شده است. کارآگاه شهاب ابتدا سراغ شوهر سابق مقتول می‌رود. همایون اگرچه می‌تواند مظنون این پرونده محسوب شود، اما مدرکی علیه او وجود ندارد. کارآگاه با رفتن به محل کار مقتول می‌فهمد او با مردی به نام قاسم عقد موقت کرده بود. شهاب و دستیارش ستوان ظهوری سراغ قاسم می‌روند، اما او حاضر به همکاری نیست و در زمانی که ظهوری برای گرفتن حکم جلب از رئیس‌اش جدا می‌شود قاسم از فرصت استفاده و از خانه فرار می‌کند و شهاب که دستش شکسته است نمی‌تواند او را تعقیب کند. کارآگاه عصبی و ناامید به اداره برمی‌گردد که از اداره مبارزه با سرقت موتورسیکلت او را فرامی‌خوانند. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.
کد خبر: ۴۵۳۸۷۷

پدر ثریا از لحظه‌ای که فهمید دخترش بدون اجازه او صیغه مردی دیگر شده است انگار دلش نمی‌خواست پرونده را پیگیری کند.

احساس می‌کرد آبرویش در خطر است و اگر فامیل و در و همسایه این موضوع را بفهمند او دیگر نمی‌تواند سرش را بالا بگیرد و انگشت‌نمای همه می‌شوند. ستوان ظهوری خیلی سعی کرد با ترابی صحبت و او را آرام کند، اما فایده‌ای نداشت. مرد بدجوری اسیر احساسات و خشم شده بود. کارآگاه شهاب از اتاق خودش بیرون رفت تا اول دارویش را بخورد و بعد سری به بچه‌های مبارزه با سرقت بزند. دست شکسته‌اش بدجوری وبال گردن شده بود. قاسم جلوی چشم او خیلی شیک و تر و تمیز سوار ماشینش شد و فلنگ را بست و او نتوانست هیچ کاری بکند.

قطعا کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه قاسم بود، وگرنه دلیلی نداشت فرار کند، حتی دلیلی نداشت برای آمدن به آگاهی آنقدر مقاومت کند. شهاب قبلا هم پرونده‌های مشابهی زیر دستش داشت؛ قتل زنان به دست شوهران صیغه‌ای. احتمالا ثریا می‌خواست همه چیز را تمام کند یا این‌که قاسم را برای رسمی شدن ازدواج‌شان تحت فشار گذاشته بود و به همین خاطر هم اختلافات بین آنها شکل گرفته و به اوج خودش رسیده بود.

کارآگاه قبل از این‌که وارد اتاق همکارش شود، لحظه‌ای مکث کرد، نفس عمیقی کشید و نگاهی به دور و بر انداخت. هنوز عصبی و ناراحت بود و می‌خواست تسلط خودش را بازیابد. سرگرد فراستی مردی لاغراندام و خوش‌ظاهر بود. او و کارآگاه تقریبا همزمان به پلیس آگاهی تهران آمده بودند و هر کدام در اداره‌های جداگانه خدمت می‌کردند.

هرازگاهی همدیگر را در سالن غذاخوری می‌دیدند و دقایقی را به احوالپرسی و تعارفات معمول می‌گذراندند. در تمام این سال‌ها رابطه‌شان نه زیاد صمیمی شده بود و نه این‌که از قصد از هم فاصله می‌گرفتند. هر دو بشدت گرفتار بودند و سرشان گرم کار. تا به حال پیش نیامده بود کارشان به هم بیفتد یا از یکدیگر برای حل پرونده‌ای کمک بخواهند، اما این بار فراستی پشت تلفن گفته بود خبر ویژه‌ای برای او دارد. این خبر چه می‌توانست باشد. کارآگاه از زمانی که گوشی را قطع کرد تا الان که پشت در اتاق او بود، زیاد ذهنش را مشغول این موضوع نکرده بود، چون می‌دانست خبر هرچه هم که باشد زیاد برای او حائز اهمیت نخواهد بود. در واقع فقط از سر احترام به خودش زحمت داده بود این چند قدم را بیاید، وگرنه همان تلفنی موضوع را جویا می‌شد و بعد هم به سرعت برق و باد همه چیز را از یاد می‌برد.

فراستی با دیدن شهاب از جا بلند شد و به طرفش رفت. مرد خوش‌برخوردی بود. او همکارش را به نشستن دعوت کرد و بعد یک‌راست رفت سر اصل مطلب.

آنها امروز یک سارق گرفته بودند؛ از آن سارق‌های حرفه‌ای موتورسیکلت که حداقل 4 سابقه کیفری داشت و انگار در مخیله‌اش چیزی جز دزدی کردن نمی‌گنجید. برای همین هرازگاهی از زندان و بازداشتگاه سر درمی‌آورد. فراستی روی صندلی روبه‌روی شهاب نشست و در حالی که پای راستش را روی پای چپ انداخته و کمرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود، ماجرای دستگیری هاشم‌سیاه را تعریف کرد: بچه‌های گشت گرفتندش. شک کردند، ایست دادند، فرار کرد اما شانس نیاورد و سر چهارراه به یک ماشین کوبید و دستگیر شد. خودش اعتراف کرده موتوری که سوارش بوده دزدی است.

خب، این ماجرا چه ربطی به شهاب داشت. او گرفتارتر از آن بود که فکرش را مشغول یک دله‌دزد کند. الان باید در اتاق خودش می‌بود و به این فکر می‌کرد که قاسم را چطور دستگیر کند. سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند و رفتاری دور از ادب از خودش نشان ندهد. فراستی ادامه داد: موتور را از خیابان خوش دزدیده. آدرسی که داده درست همان‌جایی است که شما درگیر پرونده قتل یک زن هستید. زمان سرقت هم دقیقا زمان قتل است. من خبر قتل را امروز در روزنامه خواندم و گفتم شاید موضوع برایتان جالب باشد؛ شاید هاشم‌سیاه ناخواسته شاهد چیزی باشد که بتواند به شما کمک کند.

شهاب یکدفعه از صندلی جهید. به وجد آمده بود. این می‌توانست سرنخ خوبی باشد. اول باید می‌فهمیدند موتور مسروقه برای کیست، بعد از هاشم بیشتر پرس‌وجو می‌کردند. قسمت اول کار را خود فراستی انجام داده بود.

ـ موتور مال مردی به اسم همایون رفعتی است اما جالب اینجاست که سرقت موتورش را گزارش نداده است.

همایون، شوهر سابق ثریا بود و کارآگاه همان اول کار به او ظن برده اما با آمدن نام قاسم ذهنش از او دور شده بود. بازی داشت حساس می‌شد. همایون روز و ساعت قتل مقابل خانه ثریا بوده، از طرفی سرقت موتورش را گزارش نداده، چون می‌دانسته این کار برایش گران تمام خواهد شد؛ پس قطعا قتل کار خودش است.

کارآگاه از همکارش خواهش کرد به او اجازه بدهد از هاشم‌سیاه بازجویی کند. فراستی مخالفتی نداشت. کارآگاه از همان اتاق به ظهوری تلفن زد و او را روانه اتاق بازجویی کرد و خودش هم یکراست به آنجا رفت. 20 دقیقه طول کشید تا موتوردزد را آوردند. هاشم از آن خلافکاران بدقلق بود، اما وقتی فهمید بحث قتل در میان است مثل بلبل حرف زد و همان اطلاعاتی را که فراستی به شهاب داده بود تکمیل کرد.

چیزی طول نکشید که حکم جلب همایون آماده شد و گروهی از بچه‌های عملیاتی سراغ او رفتند و دستگیرش کردند. همایون اول حاضر نبود زیر بار اتهام قتل برود، اما وقتی فهمید راز سرقت موتورسیکلتش رو شده است و کارآگاه شهاب دستور داده هاشم را با متهم رودررو کنند، قافیه را باخت و به قتل اعتراف کرد.

ـ من از اول هم نمی‌خواستم ثریا را طلاق بدهم، برای همین بعد از جدایی چند بار اصرار کردم دوباره سر خانه و زندگی‌اش برگردد. بعد هم فهمیدم با مرد دیگری عقد کرده است.

خیلی ناراحت بودم زندگی‌ام به‌هم ریخته بود و نمی‌توانستم چنین موضوعی را تحمل کنم، برای همین بالاخره به سرم زد او را بکشم. آن روز کمی شیشه کشیدم و سوار موتور به راه افتادم. جلوی ساختمان آنقدر کشیک دادم تا در ورودی باز شد. بعد داخل رفتم و زنگ آپارتمان ثریا را زدم. او در را باز کرد، اما همین‌که من را دید خواست در را ببندد، ولی زورش نرسید. در را هل دادم و داخل رفتم. ما با هم دعوا کردیم و بعد هم در حالی‌که خیلی عصبانی بودم او را با چاقو زدم و فرار کردم.

از خانه که بیرون آمدم، دیدم موتورم نیست. موقع داخل رفتن آنقدر دستپاچه بودم که آن را قفل نکرده بودم و حتی سوئیچ هم رویش مانده بود. اگر سرقت موتورم را گزارش می‌دادم دستم رو می‌شد، برای همین به روی خودم نیاوردم. امیدوار بودم موتور هیچ وقت پیدا نشود.کارآگاه بالاخره راز قتل زن مطلقه را فهمید، اما از این تعجب می‌کرد که قاسم چرا با وجود بی‌گناهی فرار کرد و خودش را در معرض سو ظن قرار داد. به هر حال دیگر نیازی نبود او را تحت تعقیب قرار دهند و پرونده کامل شده بود. ترابی هم وقتی فهمید قتل دخترش ربطی به ازدواج موقت او ندارد خیالش تا حدودی راحت شد. او وقتی آگاهی را ترک می‌کرد در این اندیشه بود که با همایون چه باید بکند؛ برایش قصاص بخواهد یا صبر کند تا وقتی آرام‌تر شد بعدا تصمیم بگیرد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها