سنتها و رسوم اجتماعی، بزرگان هر قوم و جامعه و هر چه به زمان معاصر نزدیکتر میشویم افراد تحصیلکرده و دنیادیده از جمله گروهها و افرادی هستند که در کنترلهای اجتماعی نقش اساسی داشتهاند؛ اما فارغ از زبان جامعهشناسی و به زبان خودمان اگر سخن بگوییم، میشود این که: در هر جامعه، قوم، قبیله، خانه و خانوادهای هستند افرادی که دیگران از آنها حساب میبرند. هستند و بودند افرادی که حساب بردن از آنان نه بهخاطر زور بازو یا قدرت آنان،که به خاطر حرمت و موی سفید آنان بوده و هست.
شاید هر کدام از ما که اینک در زمانه و در فضایی بین دیروز و امروز گیر کردهایم، در مرور خاطرهها و یادهای گذشته خود و در مقام مقایسه دیروز و امروز به یاد داریم که در شهری کوچک، در محلهای جمعوجور و هنگامی که بساط شادی و شیطنت و شلوغ کاری کودکان یا نوجوانان محل بر پا بود، این بزم کودکانه و جوانانه با ورود یکی از بزرگان محل یا پدر و پدر بزرگ یکی از همان بچهها سرشار از سکوت و احترام میشد و تنها کافی بود که آن بزرگتر گوشه چشمی بیندازد تا جمع از هم پراکنده شود و حساب کار دستش بیاید.
شاید به یاد داریم که در کوچه و خیابان وقتی از دور سایهای از آمدن معلم یا مدیر مدرسه محلمان را به چشم میدیدیم، از ترسی آکنده با احترام و نجابت سرشار میشدیم و سریع و در چشم بر هم زدنی کوچه خلوت میشد. همه این یادآوریها و مقایسه آن با امروز و زمانهای که مفهوم بزرگتر و کوچکتر انگار که از بین رفته یا کمرنگ شده و بسیاری از ما حتی دیگر از پدر و مادر خودمان هم حساب نمیبریم چه برسد به بزرگتر محل یا فامیل یا مدیر و معلم مدرسه، چه حسی به ما دست میدهد.
کدامیک برایمان مطلوب تر است؟ زمانی که معلممان هم گویی که پدرمان بود و از او حساب میبردیم؟ یا زمانی که کوچکتر ـ کودک، نوجوان ـ کار خبطی در کوچه و محله میکرد و پدری یا بزرگتری ـ فرقی نمیکرد پدر کدامیک از بچههای محل ـ همان جا کوچکتر را گوشمالی مختصری میداد، آن هم نه برای انتقام یا تسویه حساب با پدر او که برای آموختن خوب و بد؟ و زمانی که بزرگ خاندان مفهوم دیگری داشت و مانند حالا فقط مخصوص نوشتن در تابلو و اطلاعیه ترحیم بزرگ خاندانها نبود؟ آیا زمانی که جامعه نظم خاص خود را داشت و کنترلهای اجتماعی از سوی والدین و بزرگترهای هر محله و قوم و قبیله و خانواده انجام میشد و نیازی به این همه پلیس و مامور و این همه بکن نکنهای رسمی و دستوری قانونمند نبود احساس بهتری داشتیم یا حالا که نهادهایی مانند خانواده و گروههای مرجعی مانند بزرگان هر محل یا حتی معلمان و مدیران مدارس انگار که.... ؟
حالا و این روزها و سالها بچههای ما بزرگ میشوند و ما خوشحالیم که کسی جرات ندارد ـ حتی معلم ـ به آنها بگوید بالای چشمتان ابروست. بچههای ما بزرگ میشوند و ما انگار که از کنترلهای نظمدار اجتماعی رسیدهایم به اینکه تنها کنترل تلویزیون و ماهواره را در دست بگیریم و کانال عوض کنیم و با گفتن اینکه بچه باید مستقل باشد، خیال خودمان را راحت کردهایم. گاهی هم که به حرف میآییم، میشنویم که: بسه خواهشا، چقدر نصیحت آخه؟. براستی ما بزرگترها کجاییم؟ چه شد که احساس میکنیم کوچکترها از ما حساب نمیبرند؟
صولت فروتن/ جامجم
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)