در دهه 70 میلادی ژانر پلیسی و جنایی دوباره احیا و آثار فراوانی در اینگونه پرطرفدار ساخته شد. اگرچه عمده ساخت و سازها فقط کارهای دمدستی بودند، اما میان آنها فیلمهای ماندگاری نیز قابل شناسایی است. بر این اساس اگر بخواهیم یک فیلم استاندارد در این ژانر را نام ببریم همین فیلم متوسط زمان رستگاری مناسب است، چراکه تمامی قواعد ژانر را رعایت کرده و یک داستان پلیسی ـ جنایی استاندارد است. اما اگر دنبال فیلمی باشیم که قواعد رایج این ژانر را به چالش کشانده و اثری متفاوت و تاثیرگذار بوده باشد، آن وقت است که امثال بعدازظهر سگی برایمان جلوهگری میکند؛ فیلمی که قواعد قبلی ژانر جنایی ـ پلیسی را نادیده گرفت و چند سرفصل درست و تاثیرگذار از اینگونه سینمایی قدیمی به تماشاگران، فیلمسازان و منتقدان سینما ارائه کرد.
داستان زمان رستگاری به طرز باورنکردنی روایتی یک خطی است مثل همه آثار مشابه این ژانر. یک دزد سابقهدار که در زندگیاش کاری جز سرقت انجام نداده، پس از 6 سال، آزاد میشود و مصمم است دیگر یک زندگی ساده و منظم داشته باشد، به قانون احترام بگذارد و از دردسر دوری کند. با این همه قواعد ژانر میگوید قرار نیست این اتفاق بیفتد.
زمان رستگاری، فیلمی متوسط است که دست بر قضا در بهترین زمان ممکن نمایش داده شد. موقعی که دلسرد از پخش دیگر آثار با فیلمی روبهرو شدیم که هنرپیشههای صاحب سبک قدیمی ما که حالا دهه هفتم عمرشان را میگذرانند در این اثر جوان هستند (هافمن 39 ساله است) چنین دیداری جنبههای نوستالژیک هم پیدا میکند.
ماکس، دزدی که از نوجوانی وارد کار خلاف شده، سال 1954 برای اولین بار زندان نیویورک را تجربه میکند. این تجربه برایش سال 1966 و سپس 1972 هم روی میدهد؛ روندی که تقریبا پیش از آخرین دستگیریش او را به یک آدم روان بیمار یا روانپریش تبدیل کرده است، به نحوی که حتی اگر هم بخواهد خوب باشد، نمیتواند.
زندگی او به شکلی پیچیده شده که حتی اگر بهترین شانس زندگیاش هم به او رو کند (آشناییاش با ترزا راسل) باز هم به دلیل همان روانپریشیاش نمیتواند کار درست انجام دهد. او سهلانگاری است به تمام معنا که وقتی میخواهد دزدی کند، نه برنامهریزی دارد و نه حتی ابزار کافی برای به سرانجام رساندن کارهایش. فقط اصرار دارد پولی کلان جمع و جور کند و خودش را کنار بکشد؛ کنار کشیدنی که بعید است. اتکای او فقط به تجربه و شانس است و دیگر هیچ و همین اتکاست که او را باز هم به دردسر میاندازد. جری، بهترین دوستش به ضرب گلوله پلیس کشته میشود و او هم برای درست کردن ماجرا، راننده تیم دزدیهایش را با گلوله میزند.
شخصیت او در لحظاتی سفید است، مثل وقتی به ترزا قول میدهد یا فکر میکند زمان رستگاری و درستکاری فراهم آمده است، زمانی هم سیاه است؛ موقعی است که پا روی همه افکار پوسیدهاش میگذارد و هر که دم دستش برسد را ناکار میکند. اینگونه است که ماجراهای مکس، دزد کلهپوک نیویورکی مثل یک داستان کوتاه رادیویی میماند که نه جذابیتی دارد و نه هیجانی تولید میکند. قصهای یکخطی و بیزاویه که تعریف کردنش فقط 2 دقیقه میارزد و دیگر هیچ.
الو گروسبارد، سازنده زمان رستگاری، پس از فیلم «با من از گلهای رز بگو» (موضوع گلهای رز) در سال 1962 کمی تا قسمتی خودش را معرفی کرد؛ جوانی که به خانه میآید و هنوز درگیر رخدادهای جنگ است نه میتواند مثل سابق با پدر و مادرش تعامل داشته باشد و نه پدر و مادر دیگر او را درک میکنند. قصه و فیلمی که جک آلبرتسون به دلیل بازیش در آن به اسکار رسید و پاتریشیا نیل، دیگر بازیگر فیلم نامزد این جایزه شد و اما کارهای بعدی او خوب نبودند. اگرچه گروسبارد در دهه 80 این شانس را داشت که با بهترین بازیگران کار کند (فیلمهای عاشق شدن و اعترافهای واقعی را به یاد بیاورید) اما نتوانست خودش را به عنوان یک کارگردان ششدانگ نشان دهد، چون براستی عمده فیلمهای او بازیگر محور از کار درآمدند و سهم بازیگر و قهرمان فیلم اصلا قابل مقایسه با میزان اثرگذاری کارگردان نبود. دقیقا همان اتفاقی که برای زمان رستگاری نیز افتاد.
داستین هافمن در ایفای نقش مکس چیزی کم نگذاشته است. فیزیک حرکتی او مثل همیشه عالی و تعاملش با هنرپیشه نقش مقابل یا مکملش هم راهبردی است. هری دین استنتون هم با کولهباری از تجربیات تئاتری و سینمایی در نقش جری قرار گرفته و در واقع تیم بازیگریشان با کتی بیتس و ترزا راسل تکمیل شده است؛ اما داستان کمبنیه و مهمتر از همه دوربین الکن و دکوپاژ ناقص گروسبارد نمیگذارد حداقل این فیلم، بازیگرمحور از کار درآید.
به هر حال، این فیلم جزو آخرین کارهایی است که داستین هافمن را در نقش جوانی چابک میبینیم و حالا که او به کهنسالی رسیده دیدنش در سن و سال مکس جالب است و جذابیت نوستالژیک دارد. استنتون نیز که جای خود دارد. او را که سالهاست تکیده و فرسوده میدیدیم، زمان رستگاری فرصتی بود تا میانسالیاش را نیز ببینیم.
یک نکته مهم دیگر تاثیرگذاری همیشگی و وامدار بودن سینما به ادبیات و در اینجا ادبیات پلیسی است. فیلم جاودانه شاهین مالت را به یاد بیاورید. نوول درخشان دشیل همت، پایه گذار این کار بود و این روند کجدار و مریز حتی با ورود آثار مزخرف و متوسط پلیسی به سینما هم ادامه پیدا کرد. زمان رستگاری را ادوارد بانکر نوشته است که دست بر قضا خود فیلمنامهنویس این فیلم نیز هست. بانکر خودش زندگیای مثل مکس داشته است. در واقع ادوارد بانکر تا 16 سالگی اموراتش را با سرقت میگذراند، چون از 5 سالگی که از یتیم خانه فرار کرده در خیابان زندگی میکرده است. با این همه نه رمان او و نه فیلمنامهای که نوشته کار در خوری به حساب میآیند. مهم اینجاست که هنرپیشه نقش اول این فیلم یعنی داستین هافمن به عنوان یک سوپراستار، یک سال بیشتر از این، در اثر ماندگار کریمر علیه کریمر درخشیده و طبیعی بود زمان رستگاری او نیز دیده شود.
مهدی تهرانی