به عدالت
به مساوات
بازهم با زبانی که میشناسی
با التماسی که خیس است
میخواهم
خورشید بمان و به صراحت بتاب
بر من
که شاید سنگی باشم
در دست کودکی که خورشید را نشانه رفته است
با من بمان
و بمان
و بمان
من
نه دیوانهام
نه روانی
من
همانم که خورشید تو بودم
اما گرمتر و صریحتر
من همانم که ذوب میشدم در تابستانی
که دستهای تو بود
گرمتر از گدازههایی که از دلم
پرتاب میشدند
با من بمان
و «اگر مثل خانه نیستی مثل بیرون باش»
همان جملهای که در شبی تاریک
به روشنایی خورشید
در گوشت زمزمه کردم