سفر ‌روی‌‌ خطوط‌ موازی

در جاده می‌راندم، نگاهم به جلو بود، اما نیم‌نگاهی هم به ریلی داشتم که همراه با جاده پیش می‌آمد، گاه به آن نزدیک می‌شد و گاه دور. انگار می‌خواست خودی نشان دهد و با پنهان و آشکار شدن، ذهن و دل مسافران را با خود به سفر ببرد.
کد خبر: ۴۴۸۷۰۳

آنقدر آمد و رفت تا گرفتار افسونش شدم. به نخستین فرعی که رسیدم، راهنما زدم و به سمت راست پیچیدم. حالا در این جاده باریک و خلوت، نگاهم فقط به ریل بود که لحظه به لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد. آنقدر راندم که فقط 100 متری با آن فاصله داشتم. موتور ماشین را خاموش کردم.

پیاده شدم و روی سنگ ریزه‌ها به سوی ریل راه افتادم. نزدیک آن دو خط آهنی که رسیدم، بچه‌ای 13 ـ 14 ساله بودم که ذوق دیدن خط‌های موازی که هیچ وقت به هم نمی‌رسیدند، وجودم را پر کرده بود.

مانند همان سال‌های دور چند دقیقه‌ای به آنها خیره شدم ، سپس آرام آرام رویشان قدم زدم؛ این بار با ذهنی بازتر و هوشیاری بیشتر.

بعد روی زمین کنار ریل زانو زدم و گوشم را به زمین چسباندم.

مانند همان روزها ذوق شنیدن صدای چرخیدن چرخ قطار روی ریل از فاصله‌های دور دلم را پر کرده بود. ‌آن روزها این مسابقه‌ای بود میان من و دوستانم. برنده هم کسی بود که زودتر صدای قطار را از دل زمین بشنود.

باز هم این ریل‌های خالی مرا به سفری دور برد؛ سفری از امروز به 40 سال پیش.

رفتم به نخستین سفرم با قطار. آن روز که پشت شیشه‌های راهرو، مقابل کوپه ایستاده بودم و فکر می‌کردم شاید در این بیابان و زیر‌این‌آفتاب، چند تا از آن سرخ پوست‌های سوار بر اسب و پر بر سر و رنگ بر صورت پیدا شوند و با تفنگ‌هایشان قطار ما را نشانه بروند. با این خیال آنقدر به دوردست‌ها نگاه کردم تا خواب چشمانم را پر کرد.

همیشه دیدن ریل‌های خالی، مرا به یاد صدای تلق‌تلق حرکت قطار با آن تکان‌های آرام و نرمش می‌اندازد. آن وقت دلم می‌خواهد روی یکی از صندلی‌ها که تخت شده بخوابم و به سفر و مقصد آن فکر کنم.‌ این حس عجیب‌‌حالا بیش از چهل سال است که مرا همراهی می‌کند .شاید همه اش از آنروز در دل و ذهنم جوانه زد که برای اولین بار روی آن صندلی‌های قدیمی ، با نوازش مادر در کوپه‌ای پرسر و صدا به خواب رفت .

نمی‌دانم چرا ولی آنقدر که دیدن ریل‌های خالی مرا به سفر می‌برد، دیدن لکوموتیوی که ده‌ها واگن را به دنبال خودش می‌کشاند و چنان سوت می‌کشد که گویی می‌خواهد همه ببینندش و تحسینش کنند، این حس را در من ایجاد نمی‌کند.

کار این ریل‌های خالی که هر روز زیر آفتاب تند و در تاریکی و سرمای شب، به انتظار مسافرانی هستند که بیایند و بروند، برای من نشانه از خود گذشتگی و صبر است. نشانه‌ای از بودن و ماندن برای کمک به دیگران. نشانه مقدم دانستن دیگران بر خود و سکوتشان از همه رمزآلودتر است.‌ سکوت و آرامش و صبری که همیشه فکر می‌کنم اگر ما انسان‌ها قدری از آن را داشتیم، دنیایمان چقدر آرام‌تر و زیباتر می‌شد.

آروشا عزیزی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها