در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جلال یک راننده تاکسی میان سال است که تمام عمر مسافرانی که میخواستند از ونک بروند تجریش ، سوار پیکان مدل شصت و چهار لیزینگی اش کرده و در همان حالی که برایشان آهنگهای درخواستی میگذاشت، از زندگیاش میگفت.
ژ اولهای کارش، میخندید و جک میگفت. اما حالا دیگر از آن خندههای خاص کمتر اثری هست. حتی دیگر ماشینش ضبط هم ندارد و دیگر خبری از جوکهای مختلف که روده ملت را پاره میکرد، نیست. حالا اوست و نالههایی که مثل نمک ید دار روی زخمهایشان میریزد.
جلال ناامید است و تنها دلخوشی اش دختر جوانش است که قرار است امشب برایش خواستگار بیاید.
آزادی؟!
جلال نگاهی به سر تا پای پسرک جوان میاندازد و میگوید: برو واسه گوشات عینک بخر بچه. دو ساعت گلومو دارم تافتوری میدم میگم تجریش. بعد میای جلوی دماغم وامیستی میگی آزادی. ها؟!
پسرک چپ چپ جلال را نگاه میکند و با تشر میگوید: خب بگو نمیرم...
جلال به پسرک تقریبا میچسبد و به چشمانش زل میزند و میگوید: نمیرم.
پسرک با ناراحتی دور میشود و جلال مانند یک شیر که یک کفتار را از حوزه خودش دور کرده باشد با چشمانش او را تعقیب میکند تا مطمئن شود آنجا را ترک کرده است.
بعد از چند دقیقه ماشین جلال فقط 2 نفر جای خالی دارد که یک مرد میانسال بسیار شیک پوش با کت و شلواری کرم رنگ با پیراهن مشکی به سمت جلال میآید و میگوید: دربست. شهرک
جلال هم بلافاصله میگوید: 9 تومن.
آقای شیکپوش: بریم.
جلال سوئیچش را بالا میاندازد و میگیرد و به سمت ماشینش میرود، در را باز میکند و میگوید: آقایون خانما! ماشین بعدی لطفا.
یکی از مسافرها با لحن شاکی میگوید: مسخره کردی آقا؟!
جلال مودبانه میگوید: من معذرت میخوام. بفرمایید
مسافرها پیاده میشوند وجلال رو به آقای شیک پوش میگوید: آقا بفرمایید.
جلال پشت رل ماشین مینشیند و آقای شیک پوش هم در عقب را باز میکند و سوار میشود. جلال هم راه میافتد. چند دقیقهای میگذرد، جلال حوصلهاش سر رفته، تصمیم میگیرد سر صحبت را باز کند.
جلال در حالی که دستش را از شیشه میبرد بیرون تا آیینه بغلش را صاف کند، میگوید: ببخشید جسارت نباشهها، شما دکترین؟!
آقای شیکپوش لبخند ملیحی میزند و میگوید: آره. از کجا فهمیدید؟!
جلال لبانش را به نشانه تعجب کج و از آیینه وسط به او نگاه میکند و میگوید: کف بینم!
جلال سپس قهقههای مضحک سر میدهد، آقای شیک پوش هم لبخند میزند.
جلال ادامه میدهد: همینطوری. آخه میدونی آقای دکتر، دختر ما یک خواستگار داره کپ شما. ببخشید منظورم اینه که خیلی شبیهتونه. اونم دکترِه. فقط جسارت نباشهها از شما جوونتر و همچین چیزتر. عکسشو دیدم. شاید بشناسینش. اسمش کوروش حسین زاده، همچین چیزیه.
آقای شیکپوش یک لبخند میزند و میگوید: نه.
جلال ادامه میدهد: بعد، اینا بد پولدارن. یعنی خیلی پول دارن. سحر، دخترم، میگه خودِ پسره بنز داره. نمیدونم واس چی اینا رو به شما میگم ولی احساس میکنم منو درک میکنین. میدونین من از دار دنیا این پیکان رو دارم و یک خونه پدری و یک دختر که سعی کردم خوب بارش بیارم. خدا شاهده خیلی دخترماهیه. داروسازی میخونه. درسش عالیه.
آقای شیکپوش همانطور که لبخند برلب دارد، میگوید: باریک الله
جلال ادامه میدهد: به ارواح خاک ننه بابام.منم همیشه اینو میگم بهش. ولی دکتر جان این داستان خواستگار داره رو مخم راه میره. نه اینکه پسر بدی باشه، نه. میدونی، شاید درکم نکنی. ولی احساس میکنم به ما نمیخورن. دخترم خیلی از شون تعریف میکنه، بین خودمون باشه پسره رو هم دوست داره. ولی میترسم دخترم جلوشون شرمنده بشه. ما این جوری، اونا اونجوری. به خدا امشب رفتم از خونه برادر زنم با چه شرمندگی ای مبل قرض گرفتم تا خواستگاراش روی زمین ننشینن. رفتم لباس قرض گرفتم و هزار تا کار دیگه تا دخترم جلو....
ناگهان آقای شیک پوش حرف جلال را قطع میکند: مرسی آقای فریمانی من اینجا پیاده میشم.
جلال میگوید: چشم. ترمز را میگیرد. ناگهان متوجه میشود که او فامیلیش را به آقای شیک پوش نگفته بود.
با تعجب میگوید: ببخشید قربان! اسم منو از کجا میدونین. ؟!!
آقای شیک میگوید: از روی گواهینامه تون که پشت دنده است.
جلال: آهان
جلال روبهروی یک خانه ویلایی نگه میدارد و میگوید: بفرما آقای دکتر. ببخشید مختون رو خوردیم آ.
آقای شیکپوش لبخندی میزند و میگوید: خواهش میکنم. ایشالله شب که خدمت رسیدیم مفصلتر حرف میزنیم.
و یک 10 هزار تومنی به جلال میدهد و میرود.
علی مرواریدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: