گزارشی از بازار فروش کتاب‌های دست دوم

گذشته‌ام را چند می‌خری؟

ساعت 2 بعدازظهر است، بازار کتاب در خواب آلودگی رخوتناکی فرورفته است. در میان انبوهی از مغازه‌های بسته و خاموش، چراغ چند کتاب‌فروشی روشن است در آستانه‌ یکی از آنها می‌ایستم در این مغازه کتاب‌های کهنه و اندیشه‌های نایاب می‌فروشند.
کد خبر: ۴۴۰۵۳۵

سیلی از کتاب‌هایی را می‌بینم که همچون سربازان مجروح جنگی به شانه‌های هم تکیه کرده‌اند، فقط با این تفاوت که یونیفورم‌های هر کدامشان به رنگی متفاوت است. پیکر تعدادی‌شان باندپیچی شده است، برگ‌های کاهیشان همچون صورت زرد بیماران است و نقطه‌های درشت کلمات به صورت آبله‌گونی می‌ماند. از ورق‌هایشان چیزی چون صدای خس‌خس سینه‌ای بلند است، از بس که خاک‌ خورده‌اند یا دود سیگار نویسنده‌ها و فیلسوف‌های متفکر را بلعیده‌اند دیگر ازآن غرور و شوکت گذشته‌ که روزگاری پر تفاخر درون کتابخانه‌های اشرافی جاخوش کرده بودند خبری نیست. دیگر از آن گرمای شومینه، مبل‌های راحت و بخار چای یا قهوه، درون اتاقی آرام خبری نیست، آن شب‌های روشن به بامداد خماری رسیده است. دست‌های نوازشگر خواننده‌هایشان زیر خاک است و آنها در دست دلالان منتظر.

صدای بم صاحب مغازه به گوشم می‌خورد که به شاگردش می‌گوید: این همسایه‌های احمد محموده، هر کس خواست بگو 35 هزار تومن قیمتشه.

می‌پرسم: فکر می‌کنید با وجود افست‌های این کتاب توی بازار که بیشتر از 5 تا 7 هزار تومن قیمت نداره کسی اینقدر پول می‌ده؟

صاحب مغازه به من نگاهی می‌اندازد و با پوزخندی می‌گوید: ما تازه داریم ارزون می‌فروشیم، جاهای دیگه 2 برابر این قیمت می‌فروشن و راحت هم فروش می‌کنن خیلی‌ها به دنبال اصل این کتابا می‌گردن مثل کتاب بازها، معمولا افراد مسن توی این دسته‌اند، با افست نمی‌تونن خو بگیرن، هرچند که بعضی وقتا افستا واقعا کیفیت بهتری از نسخه‌های قدیمی دارن. دسته دیگه هم کسانی هستن که می‌خوان بعد از مدتی اینا رو به قیمت بیشتری بفروشن، یعنی منظورم اینه که خیلی‌ها این‌طور کتابارو برای مطالعه نمی‌خرن کسی که یک میلیون پول بابت یک کتاب نایاب میده برای خوندن نمی‌خره چون با هر بار ورق زدن کلی از قیمتش می‌‌افته. معمولا این کتابا برای آدمای ثروتمند نوعی دکوراسیونه و البته برای بعضی‌هام گاو صندوق.

چوب حراج برگنجینه پدری

نگاه خیره کتاب‌های پیر مرا به درون مغازه سمت راست می‌کشاند، تمام کتاب‌ها ساکت و سربه زیر کنار هم ایستاده‌اند، آنها اگرچه درون خود چشم‌انداز آینده نیامده‌ای را رهبری می‌کنند، اما در ظاهر همچون گدایان عصرشان ژنده پوشند.

صدای سکوتشان سرسام‌آور است و این تردید را در برمن بر می‌انگیزند که به احترام خالق فراموش شده‌شان، نه یک دقیقه بلکه برای یک عمر سکوت کرده‌اند.

تن و روحشان زخمی چوبی است که با آن از بهشت خود رانده شده‌اند زخمی چوب حراج؛ وارد مغازه می‌شوم، صاحب مغازه مشغول سر و کله زدن با مشتری است و می‌گوید: به خدا نمی‌خوام دلال بازی کنم، منم این کتابو از دست خریدم.

پرسیدم: آقا چرا مردم کتابا شونو می‌فروشن؟

صاحب مغازه که از فروشنده قبلی مسن‌تر است. از زیرعینک ذره‌بینی‌اش نگاهی به من انداخته و می‌گوید: خب انگیزه‌های مختلفی دارن، یک علت اینه که این کتابا برای افرادی بوده که حالا فوت کردن و وراثشون به دلایلی مثل مشکلات مالی می‌خوان اینا رو بفروشن، اما بیشتر مساله ‌سر کمبود جاست، چون خونه چند صد متری پدری را کوبیدن که چند تا آپارتمان در بیارن ولی این کارشون یک اشتباه بزرگه، چون خیلی از کتاب‌هایی که می‌فروشن بعدا دیگه نمی‌تونن پیدا کنن یا باید اونو به چند برابر قیمت بخرن.

با این گفته در ذهنم نسلی نقش می‌بندد که با کفشی آهنین بر پا، کوله باری خالی بر دوش، رهرو آینده‌ای مغشوش، عجول و سرگردان درون بازار‌های کتاب راه می‌روند و در میان کتاب‌های قدیمی تمام گذشته‌شان را زیر و رو می‌کنند تا همان کتاب‌هایی را بیابند که پدرانشان در یک بعد از ظهر آنها را به دلالی فروخته است.

اما شاید روزگاری بتوانند کتاب‌های به حراج گذاشته‌ پدرانشان را این میراث به تاراج رفته‌شان را، در سرزمینی دور، در موزه‌ای غریب در حالی بیابند که به دنبال همزبانی می‌گردند.

صدایی از پشت سرم گفت: ببخشید. برمی‌گردم مرد ریزاندامی را می‌بینم که کمی قوز کرده، صورتش سیاه شده؛ شاید از دود سیگار ارزان قیمتی که لای انگشتان دست راستش روشن است. لباس‌های سراسر سیاهش کمی خاکی شده، انگار که زمین‌خورده باشد یا به دیوار کاهگلی ساختمانی تکیه کرده باشد .در دست چپش چند کتاب کهنه دیده می‌شود، کتاب رویی عنوان ندارد، چون جلد ندارد! جلو می‌رود کتاب‌ها را به دست مغازه‌دار می‌دهد و می‌گوید: آقا اینا همه‌اش با هم چند؟

مغازه‌دار نگاهی به کتاب‌ها می‌‌اندازد، آنها را با عجله ورق می‌زند و می‌گوید: همه را با هم 5 هزار تومن می‌خرم.

مرد معترضانه می‌پرسد: 5 تا کتابه!

خب باشه، بیشتر از این نمی‌ارزه این که جلد نداره، اینام که ورقاش پاره شده.

مرد کلافه از شیشه نگاهی بیرون می‌اندازد. انگار می‌بیند که کتابفروشی‌های روبه‌رو بسته‌اند و می‌گوید:‌ جهنم و ضرر، حساب کن بریم.

بعد از رفتن او فروشنده می‌گوید: یک دسته‌ام همینا هستن، معتادن دنبال پول برای سوخت وافورشون می‌گردن، اما فکر نکنم کتاب‌های خودش باشد، این طور آدما معمولا کتابای فامیلاشون، پدری، خواهری، برادری رو بلند می‌کنن. تا صاحبش بفهمه که بین این همه کتاب چندتاش نیست، خیلی طول می‌کشه، اما با این حال کسانی هم هستن که به خاطر اعتیاد کتابای خودشون را می‌فروشن، طرف مشتری خودم بود، از همین جا کتاب می‌خرید، بعد که افتاد توی دام اعتیاد کم‌کم اومد همه را دوباره به خودم فروخت‌.

لبخند تلخی می‌زند، انگار به یاد خاطره‌ای افتاده باشد.

ـ یکی ازاونا کتابی رو که بهش هدیه داده بودن فروخت، چند وقت بعد دیدم کسی که اومده این کتابو بخره با خوندن یادداشت یادگاری اول کتاب مات و مبهوت مونده، طفلک خودش این کتابو به طرف هدیه داده بود.

- پس شما معتقدید که دلیل عمده‌‌ فروش کتابای شخصی مشکلات مالی و کمبود جاست؟

ـ بله ویکی دیگه این که نگهداری کتاب سخته کتاب زود ازبین می‌ره.

با شنیدن این حرف مردی که کت و شلوار طوسی رنگی به تن دارد و عینکی ته استکانی زده و به نظر شصت ساله می‌آید، از جستجو روی کتاب‌های زمین دست کشید و رو به ما می‌گوید: علامه طباطبایی معتقد بود که سماق دوای آفت کتاب از موریانه اس.

فروشنده روبه من می‌کند و می‌گوید: ایشون دکترای ادبیات هستن، اینجا زیاد سر می‌زنن.

- آقای دکتر شما چرا ترجیح می‌دین کتابای دست دوم بخرید؟

ـ این کتابایی که من به دنبالشون هستم اغلب نایابند و دیگه تجدید چاپ نمی‌شن یا اگرهم بشن کم و زیاد می‌شن.

نگاهم به دختر بیست و چند ساله‌ای می‌افتد که در قفسه‌ها به دنبال رمان می‌گردد، از او می‌پرسم: این کتابا که افستش بیرون هست، چرا باید بیشتر ازاین هزینه کنی؟

دخترسرش را به طرف من برمی‌گرداند، برق شیطنت‌آمیزی درچشمان سیاهش می‌درخشد، لبخندی می‌زد و می‌گوید: ارزششو داره.

«ارزششو داره» این را ازکس دیگری هم که تقریبا همسن و سال او بود شنیده بودم، کسی که با اشتیاق درون کتاب‌فروشی‌های دست دوم می‌گشت، اصیل‌ترین آثار را می‌یافت و آنها را مشتاقانه درون کتابخانه‌ نسبتا غنی پدری‌اش می‌چید.

وقتی از او پرسیدم چرا اینقدر به جمع‌آوری این نوع کتاب‌ها علاقه‌مند است؟ همین جمله را تکرار کرد: «ارزششو داره» و بعد لبخندی زد و گفت: کاشتند و ما خوردیم، می‌کاریم و دیگران خورند. او خود را به کتابخانه پدری‌اش مدیون می‌داند و می‌خواهد این دین را به نسل‌های خفته درگاهواره ادا کند.

فروشنده می‌گوید: الان مردم که بیشتر جوون‌ها هستن به دنبال رمانای قدیمی ان، که اون‌ها را هم از مغازه‌هایی که کتاب‌های دست دوم دارن می‌خرن.

دختر فورا می‌گوید: آخه کتابای قدیمی اصلش توی بازار نیست. رمانای جدید هم اصلا جالب نیستن، کیفیت خیلی اومده پایین.

فروشنده که انگار خیلی موافق نباشد، ادامه می‌‌دهد: نه مردم، رمانای قدیم می‌خونن، چون مردمی‌ترن زبونشون، حرف دلشون، مثلا شما نگاه کنید که همین جمال‌زاده چقدر مردمی می‌نوشت؟

دلالان زیرگذر سایبرالسلطنه

به یاد دیشب می‌افتم که وقتی با کلید واژه‌ کتاب‌های دست دوم در گوگل جستجو می‌کردم با انبوهی از فروشگاه‌های مجازی مواجه شدم که اعلام آمادگی کرده بودند تا کتاب‌های شخصی مردم را به متقاضیان بفروشند و در این میان برای خود چند درصد حق معامله بردارند یا متقاضیان می‌توانستند در ازای پرداخت هزینه‌ای به حساب بانکی خاصی، کتاب‌های قدیمی را به صورت دست دوم یا افست در منزل خود تحویل بگیرند که البته این بیشتر به کار شهرستان‌‌های دیگر می‌آمد تا تهران یا حتی در صورت عضو شدن در سایت آنها می‌توانستند کتاب‌های ممنوعه را مطالعه کنند. وقتی که با یکی از آنها تماس گرفتم صدای هیاهوی اتومبیل‌ها با رانندگان عجولشان در بزرگراهی که او ایستاده بود، صدایش را به سختی می‌رساند او سوالاتم را مشکوک حس کرد و دستپاچه گفت: همه‌ کارهای من قانونیه، فقط کتابای رسمی را خرید و فروش می‌کنم.

وقتی به او اطمینان خاطر دادم که قصدم تنها تهیه‌ گزارش است خیالش راحت شد و از کار و سابقه خود گفت: از زمانی که اینترنت پا به جامعه ایرانی گذاشت منم ازش کسب روزی کردم، اما با این حال سود این کاراز کتاب‌فروشی و دست‌فروشی کمتره، چون هنوز فرهنگ خرید اینترنتی به خاطر اطمینان نداشتن مردم در کشور جایی پیدا نکرده. مردم ما عادت دارن که اول خودشون کتابو ببینن، لمس کنن، ورق بزنن تا با خیال راحت بخرن.

او در مورد نوع خریداران و کتاب‌های دلخواهشان می‌گوید: بیشتر مشتریان من محققان و اساتیدی هستن و به دنبال کتابایی می‌گردن که طرفداری ندارن یا دیگه تجدید چاپ نمی‌شن و به همین خاطر نایابن. معمولا این طور کتابا فقط به کار تحقیقات اونا میاد، بنابراین این کتابا روبه من سفارش میدن، من هم بین کتاب‌فروشی‌های قدیمی می‌گردم و با کمی سود به اونا می‌فروشم.

اما همکار دیگر او که به این شغل اشتغال دارد با جمله آخرهمکارش مخالف است و آن را این‌طور توجیه می‌کند: دلالان اینترنتی این کتابا رو فقط به این خاطر که در بازار نایاب هستن و محقق فرصت جستجو در کتاب‌فروشی‌های مختلفو نداره به 10 برابر قیمت بهشون می‌فروشن، در حالی که خودشون این کتابا رو به قیمت کمی از دست خریدن.

او که فقط به دلیل علاقه به فعالیت‌های فرهنگی وارد این حوزه شده و عنوان دلال را برای خود قبول ندارد، متقاضیان کتاب‌هایش را افراد فرهیخته و تحصیلکرده‌ای می‌داند که گاهی متعلق به طبقه‌ نویسنده‌ها و محققان مطرح جامعه هستند که به دنبال کتاب‌های خاصی می‌گردند. او همچنین می‌گوید: حتی گاهی نویسنده‌ها و مترجم‌هایی که آثارشان را با هزینه‌ خود به چاپ رسانده‌اند، به جای مراجعه به ناشر از او می‌خواهند که کتاب‌هایشان را در فهرست فروش خود قرار دهد، چون از این طریق هزینه کمتری برای آنها تمام می‌شود. البته او از ضرر‌هایی هم که در این شغل گریبانگیرش شده می‌نالد و تاکید می‌کند که خریدارها به علل مختلف مانند این که در جستجوی کتاب‌هایی با چاپ‌های خاص یا تغییرات ویژه‌ای هستند کتاب‌ها را پس می‌فرستند و او را متضرر می‌کنند.

متارکه با کتاب‌های دانشجویی

فروشگاه‌ بعدی کتاب‌های دست دوم دانشگاهی است که از همه جا شلوغ‌تر است، دانشجوها با عجله و گاهی هم نگران قفسه‌ها را جستجو می‌کنند و به دنبال کتابی با نویسنده‌ای خاص هستند که معمولا استادانشان آنها را معرفی کرده‌اند، وقتی از فروشنده می‌پرسم که چرا دانشجوها کتاب‌های خود را می‌فروشند؟ معترضانه جواب می‌دهد: برای این‌که مدرکشونو گرفتن و فکر می‌کنن دیگه به این کتابا نیازی ندارن، اما پیش اومده که همین دانشجوها از فروختن کتاباشون پشیمون شدن. بعضی‌ها یک سال بعد حتی 2 سال بعد به دنبال همون کتابا می‌گردن، چون ناغافل به اونا احتیاج پیدا کردن.

البته دسته دیگه‌ای هم هستن که ارشد و دکترا قبول شدن و به کتابایی با سطح بالاتری نیاز دارن. کتابایی هم مثل کتابای کامپیوتری دیگه خیلی قدیمی شدن اونا را باید هرچند ماه یک بار عوض کرد طرف 3DMax6 ‌ را برای فروش آورده خب واضحه که دیگه با این کتاب کاری نداره چون الان 3DMax10 توی بازاره.

اگر هم ما این کتابا رو می‌خریم برای اینه که هنوز کسانی هستن که با سیستم‌های قدیم کار می‌کنن و به این کتابا احتیاج دارن، اما تعدادشون کمه.

می‌پرسم چرا دانشجوها به دنبال کتابای دست دوم هستند؟ می‌گوید: چون قیمت کتاب خیلی بالا رفته، بعضی دانشجوها هم شم اقتصادی دارن به جای این که دو کتاب بخرن 50 هزارتومن، پنج تا کتاب می‌خرن 50 هزارتومن بدون کوچک‌ترین تغییر محتوایی.

او در پاسخ به این که دانشجوها بیشتر چه کتابایی از اینجا تهیه می‌کنن؟ می‌گوید: بیشتر به دنبال منابع ارشد هستن، تقاضا برای ارشد خیلی بالا رفته.

مغازه شلوغ‌تر از قبل شده مشتریان به سختی در آن حرکت می‌کنند، آنها فروشنده را احاطه کرده بود و سوال‌های مشابهی از او می‌پرسند و هر کدام برای زودتر انجام شدن کارشان عجله دارند. آنها را بین ذوق خرید یا اندوه فروش کتاب‌هایشان تنها می‌گذارم. از بازار که بیرون می‌آیم، خورشید آهسته آهسته رنگ می‌بازد، همچون برگ کتاب‌های سالمندی که دقایقی پیش در معیتشان بودم، در سایه روشن غروب ستاره‌ها بین پیدایی و پنهانی بلاتکلیف‌اند، باد با نیش سردش صورت را می‌گزید، از کنار کتاب‌فروشی‌های مجلل می‌گذرم که با تمام شکوهشان خلوت‌تر از کتاب‌فروشی‌های دست دوم هستند، طفلک‌ها مثل کتاب‌های کهنه خواستنی نبودند، نفهمیدم برای چه؟ برای تکبرشان؟ لباس پرزرق و برقشان؟ یا آن کم و زیاد شدنشان که مردم از آن صحبت می‌کردند؟ همان‌طور که می‌روم صحبت‌های دیروزم با دکتر پرویز، معاون فرهنگی دیروز وزارت ارشاد و رئیس امروز هیات موسس انجمن قلم را در ذهنم مرور می‌کنم که وقتی نظراو را درباره خرید و فروش کتاب‌های دست دوم در ایران پرسیدم گفت:

این‌طور کتاب‌ها به دلیل عدم رغبت مردم در ایران جایگاهی ندارند، شاید علت اصلی‌اش پایین بودن قیمت کتاب در کشور باشد، چون مردم زمانی رغبت به خرید و فروش کتاب‌های دست دوم دارند که تفاوت قیمت بین کتاب‌های کهنه و نو زیاد باشد در صورتی که در ایران این‌طور نیست.

اما سیاست وزارت ارشاد هم به این گونه نیست که اقدامی برای جلوگیری از خرید و فروش این نوع کتاب‌ها انجام دهد، چون به هر حال رونق خرید و فروش کتاب به رونق بازار نشر کمک می‌کند.

برایم جالب است که بدانم این غوغای خرید و فروش کتاب‌های دست دوم نسبت به سالیان قبل، که من به خاطر نمی‌آوردم چه تغییراتی کرده؟

یادم آمد که او در جواب این کنجکاوی من گفت: چون در مورد خرید و فروش کتاب‌های دست دوم در وزارتخانه چه در گذشته و چه امروز تحقیقی صورت نگرفته، ما نمی‌توانیم آمار ویژه‌ای ارائه دهیم، بنابراین برآورد کلان ما بر اساس کسانی است که به امر خرید و فروش کتاب اشتغال دارند.

وقتی از او پرسیدم که آیا در وزارت ارشاد سیاست خاصی برای ممانعت یا تقویت این بازار دارد؟ پاسخ داد: تا آنجا که من می‌دانم در وزارتخانه چنین بحثی مطرح نشده است.

اما قطعا چرای‌اش مهم است، اصلا درست‌تر این است که از همین «چرا» آغاز می‌کردم، ولی او پرسشم را پیش از آن که مطرح کنم، پاسخ داد شاید به این دلیل که اهمیت آن را خوب می‌دانست. بنابر این این طور توضیح داد: کتاب‌های قدیمی ونسخ خطی که بحثش جداست، چون به دلیل ارزش خاصی که پیدا کرده‌اند خرید و فروش می‌شوند. اما در مورد کتاب‌های چاپی ما به دو دلیل ضرورتی نمی‌بینیم که آنها را در بازار نشر رواج دهیم، چون کتاب‌های چاپی امروز با امکانات بهتر و کیفیت مناسب‌تر در بازار عرضه می‌شوند، کتاب‌های چاپ قبل از انقلاب به دلیل وجود مسائل غیراخلاقی در آنها، برای رواج دادن در بازار نشر مناسب نیستند.

*‌*‌*‌

از خم خیابان می‌گذرم، دستفروشی را می‌بینم که کتاب‌هایش را روی زمین چیده و روی جعبه‌ای مقوایی دولا شده و کتاب‌های درون آن را برانداز می‌کرد، پیرمردی با موهایی سپید و عصایی قهوه‌ای در دست چپ بالای سرش ایستاده و به کتاب‌های داخل جعبه خیره نگاه می‌کند، طوری که دست فروش صدایش را از بین همهمه ماشین‌ها بشنود گفت: گذشته‌ام را چند می‌خری؟

دستفروش با تعجب سربالا می‌آورد؛ پیرمرد در حالی که با انگشت به کتاب‌هایش اشاره می‌کند، می‌گوید: مونس تنهایی هامو می گم.

خدای من پیرمرد چقدر آشنا است، گویی جایی او را دیده‌ام، روزگاری در حفره‌ زمان او را می‌شناختم، زمانی به او سلام کرده بودم و او کلاه از سر برگرفته بود و صبح بخیر گفته بود، بله درست است صبح بود که او صبح بخیرگفته بود، اما نه با لبخندی بی‌معنی، لبخندی که از گنجینه‌ پیران زمین‌گیر می‌گفت و از اندیشه‌های مکتوب هزاران ساله، پیرمردی که در کلاس راه می‌رفت در حس فرو می‌رفت و حافظ می‌خواند. پیرمردی که از پوستین گذشته بر دوش خود خمیده بود و پیرمردی که عصا غریبه‌اش کرده بود، پیرمردی که یاس، غریب چشمانش مایوسانه بود، دبیر ادبیات سال‌های دوری بود که امروزمونس روزهای بازنشستگی‌اش را به چند اسکناس حقیر می‌فروخت. انگار خود او بود که سخت معتقد بود که: خیابان‌های سرد شب تنها، صدای خداحافظ خداحافظ را به حافظه می‌سپارند.

فرشته اثنی عشری / جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها