عذاب وجدان برای یک قتل عشقی

عشق و شور و حال جوانی چیزی است که بعضی مواقع به جای سازنده بودن، انسان را به ورطه نابودی می‌کشاند. فرد جوان به همان اندازه که شور و اشتیاق عاشقی دارد حس‌های دیگر هم در او قوی است و رفتارهایش همگی هیجان‌زده‌ است.
کد خبر: ۴۳۰۴۲۲

به یاد دارم زمانی که در کسوت قضاوت بودم پرونده‌ای به من ارجاع شد که طی آن پسر جوانی دوستش را با ضربات چاقو کشته‌ بود.

این قتل درست مقابل چشمان پدر و مادر مقتول اتفاق افتاده‌ بود و آنها می‌گفتند اصلا متوجه نشدند ضربه‌ای به پسرشان وارد شده و تصور می‌کردند متهم و پسرشان در حال صحبت هستند.

متهم را به دادگاه آوردند تا در مورد قتل دوستش توضیح دهد و در برابر اتهام قتل از خودش دفاع کند. او از همان زمانی که روی صندلی ‌ نشست گریه می‌کرد. سن و سال کمی داشت، تاریخ تولدش را که نگاه کردم متوجه شدم او 20 سال بیشتر ندارد و خب طبیعی بود ‌ آنقدر احساساتی و هیجان‌زده باشد. انسان‌ها در سنین پایین چون کمتر مرتکب گناه شده‌اند و هنوز بدی‌ها را یاد نگرفته‌اند وجدان قوی‌تری دارند و اگر مرتکب گناهی شوند بشدت دچار عذاب وجدان می‌شوند.

متهم جوان را به جایگاه دعوت کردم و از او خواستم در مورد کاری که کرده توضیح دهد. بشدت گریه می‌کرد و بریده بریده‌ حرف می‌زد. بعد از چند دقیقه که به خود مسلط شد و توانست صحبت کند همه ماجرا را تعریف کرد. آن‌طور که متهم می‌گفت او و مقتول هر دو عاشق یک دختر شده ‌بودند و متهم زمانی این موضوع را فهمیده بود که دوستش تصمیم گرفته‌ بوده به خواستگاری دختر جوان برود.

متهم می‌گفت: از دوران دبیرستان با آن دختر دوست بودم و عاشقش شده بودم. اول برایم یک دوستی ساده بود، اما بعد از مدتی عاشقش شدم و داشتم تلاش می‌کردم با او ازدواج کنم. کار می‌کردم و هر شرطی که او می‌گفت، قبول می‌کردم. مقتول محرم رازم بود و در مورد عشقم با او صحبت می‌کردم. ما از کودکی با هم دوست بودیم و خیلی رابطه خوبی داشتیم. هر اتفاقی برایم می‌افتاد به او می‌گفتم و هر وقت که با دختر مورد علاقه‌ام دعوا می‌کردم، از او راهنمایی می‌خواستم. او از همه چیز زندگی من اطلاع داشت و حتی می‌دانست که چقدر دوست دارم با آن دختر ازدواج کنم اما به خاطر مشکلات مالی نمی‌توانم. تا این‌که بعد از مدتی به من گفت اگر آن دختر را دوست داری بیشتر از این معطل نکن و کاری کن او خوشبخت شود. اگر نمی‌توانی پایت را عقب بکش. من هم فکر می‌کردم این حرف‌ها را از سر دلسوزی می‌زند. تا این‌که یک روز دختر مورد علاقه‌ام به من گفت دوستم (مقتول) قرار است به خواستگاری‌اش برود.

پسرک خیلی ناراحت بود، احساس می‌کرد به او خیانت شده، می‌گفت: روز حادثه رفتم که با او در مورد این مساله حرف بزنم. وقتی از او پرسیدم واقعا به خواستگاری‌اش رفتی و او هم تایید کرد از خود بیخود‌ شدم، اصلا نفهمیدم چه کردم. یک لحظه احساس کردم زندگی روی سرم خراب شده‌ است.پسرک خیلی ناراحت بود، او درست می‌گفت آنقدر دچار هیجان و اضطراب ‌‌ بوده که ناخودآگاه چاقو کشید و دوستش را کشت.

او خیلی پشیمان بود و آن‌طور که از زندان به ما اطلاع دادند بیشتر وقتش را صرف نماز خواندن برای دوستش می‌کرد. من در پایان جلسه محاکمه از اولیای‌دم خواستم‌ بیشتر درباره درخواست قصاص فکر کنند و توصیه کردم از او بگذرند. آنها در جلسه دادگاه قبول نکردند اما 2 سال بعد به دادگاه آمدند و گذشت کردند. آنها به این نتیجه رسیده‌ بودند که ممکن بود در این رقابت عشقی فرزند آنها مرتکب قتل می‌شد.

آنها پسرک را بخشیدند و او نیز به درخواست اولیای‌دم چند ماه در حرم امام ‌رضا خادم شد. بعد از این‌که خواسته اولیای‌ دم را اجرا کرد، از آن پس خود را وقف معنویت کرد. می‌گفت از این راه بیشتر به آرامش می‌رسد و راحت زندگی می‌کند.

منصور یاورزاده

 قاضی بازنشسته

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها