القصه در یکی از این جمعها سخن از پدربزرگی شد که سالهای سال است به دیار باقی شتافته؛ نه از او خاطرهای دارم، نه نگاهش در چشمانم به یادگار مانده، نه کلامش در گوشم طنینی داشته است؛ پدربزرگی که پیش از آن که من بیایم او رفته بود. یاد کردن از این انسانها سخت است؛ وقتی تو تنها باید به شنیدهها اکتفا کنی و او را از زبان دیگران بشناسی و از چشم دیگران نگاه کنی.
اما شک ندارم که او از نازنینان روزگار بوده است، اگر کسی بپرسد چرا؟ میگویم روزی شنیدم که فردی از امام معصوم(ع) نقل میکرد که اگر دیدی در تشییع جنازهای 40 نفر همراه هستند و مستوفی را دعا میکنند، قریب به یقین بدان که خدای مهربان روح او را به بهشت جاودان روان خواهد کرد.
این پدربزرگ نیز از آن گروه است؛ کم دربارهاش شنیدهام؛ اما هر چه گفتهاند خیر بوده است و نیک و پسندیده، از گفتار تا کردارش؛ و به همین دلیل است که همیشه از ندیدنش غبطه میخورم.
آن شب داستان تازهای در مورد او شنیدم؛ داستانی که برای خیلی از ما آدمهای این دوران واقعا داستان است و برای آنها که او و امثال او را میشناسند، بخشی واقعی از زندگی است.
یکی از دخترانش گفت: یک روز او قدری دیرتر از معمول به خانه آمد.
حتما میدانید که آن روزها مردها برای خوردن ناهار گرم دستپخت عیال و بودن در جمع خانواده ظهرها به خانه میآمدند؛ در خانه پدربزرگ هم هر ظهر سفرهای پهن میشد که ماست و سبزی خوردن تازه همیشه باید توی آن حاضر بود؛ همه دور سفره مینشستند و ناهار میخوردند؛ هنگام خوردن، کسی حرف نمیزد، اما پس از جمع شدن سفره هر کس از کار آن روزش میگفت؛ از بزرگ تا کوچک.
آن روز پیش از آنکه کسی حرف بزند، مادربزرگ از پدربزرگ پرسیده بود: صبح که میرفتی کت پوشیدی، اما به خانه که آمدی کت تنت نبود؛ درست میگویم؟
پدربزرگ مثل همیشه، مهربان نگاهش کرده و گفته بود: بله؛ شما همیشه درست میگین.
مادربزرگ ادامه داده بود: پس کتتون چی شده؟
پدربزرگ سعی کرده بود از جواب دادن بگریزد؛ اما نتوانسته بود و چون هیچ وقت دروغ نمیگفت، بالاخره لب به سخن باز کرده بود.
ماجرا از این قرار بود که او آن روز بیرون شهر کاری داشته است؛ هنگام بازگشت صدای زوزه یا به قول خودش ناله سگی را از داخل چاهی میشنود؛ میایستد و سر در چاه میبرد؛ چاه عمیق بوده و او نمیتوانسته داخلش را ببیند. قدری میگردد تا کارگری را پیدا میکند و از او میخواهد سگ را از چاه بیرون آورد؛ کارگر میپذیرد، اما دستمزدی طلب میکند. پدربزرگ که پولی همراه نداشته، به کارگر قول میدهد در ازای این کار کتش را به او بدهد؛ کارگر هم میپذیرد؛ به داخل چاه میرود و سگ را بیرون میآورد و پدربزرگ هم مثل همیشه به قولش عمل میکند.
آن ماجرا برای مادربزرگ هم که بیش از هر کسی همسرش را میشناخت، عجیب بود؛ این را میشد از چگونگی بارها و بارها تعریف کردن آن داستان برای این و آن متوجه شد.
اما پدربزرگ این کار را کرده بود.
پدر بزرگی که حالا گاه و بیگاه فقط قصههایی از او میشنویم.اما من یقین دارم همیشه دنیا پر است از این پدربزرگها؛ شاید ما باید چشمهایمان را بازتر کنیم و اطرافمان را بهتر ببینیم؛ وگرنه همیشه کسانی هستند که به بودنشان افتخار کنیم.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم