حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تو و همسرت چند سال باهم زندگی کردید؟
حدود 5 سال و صاحب یک بچه هم شدیم. چند ماه بعد از اینکه باهم ازدواج کردیم، همسرم باردار شد و هنوز یک سال نشده بود که دخترمان به دنیا آمد.
از چه زمانی متوجه شدید دیگر نمیتوانید باهم زندگی کنید؟
در تمام این سالها میدانستم باید از همسرم جدا شوم، حتی چند بار به دادگاه رفتم و درخواست طلاق دادم، اما همسرم راضی نمیشد از من جدا شود.
چرا همسرت با طلاق موافق نبود؟ دلیل خاصی داشت؟
نمیدانم. مقاومت میکرد. شاید به این خاطر که تنها میشد و خانوادهاش او را حمایت نمیکرد.
ریشه اختلافات شما در چه بود و چهطور شد که این کشمکشها شدت گرفت؟
زنم به حرفم گوش نمیکرد. به بچه خوب رسیدگی نمیکرد. مرتب با من دعوا میکرد و میگفت از اینکه بچهدار شده اصلا خوشحال نیست، اما من دخترمان را خیلی دوست داشتم.
شاید همسرت مشکلی داشت که تو در جریان نبودی. آیا هیچ وقت با او در اینباره جدی صحبت کردی؟
چه مشکلی؟ نه اینطور نیست. او بیشتر به خودش اهمیت میداد و برایش مهم نبود چه بلایی سر من و بچه میآید.
اما مهر مادری کاملا معروف است. چهطور مدعی هستی فرزندتان برای او اهمیتی نداشت؟ باور کردن این ادعا کمی سخت است.
میگفت نمیتواند بچه را تحمل کند و چندبار به من گفت بالاخره بچه را میکشد. او همیشه دخترمان را کتک میزد.
این رفتارهایش حتما دلیلی داشته که تو متوجه آن نبودی. او باید از روانپزشک کمک میگرفت. چرا سعی نکردی به او کمک کنی؟
او زن خوشگذرانی بود، فقط به خودش فکر میکرد. مرا خسته کرده بود. دیگر این زندگی فایدهای نداشت. باید به آن پایان میدادم.
خانواده همسرت در جریان این درگیریها بودند؟
بله، آنها میدانستند چه مشکلاتی داریم و میدانستند دخترشان سازگار نیست. چند بار هم با او صحبت کرده بودند. میدانستند مشکل ما حل شدنی نیست.
خب اگر مشکل تا این حد حاد بود، شما میتوانستید از هم جدا شوید. لزومی نداشت او را بکشی؟
من هم قصد کشتناش را نداشتم، حتی وقتی دعوا کردیم از خانه بیرون رفتم تا آرام شوم و دست به کاری نزنم که پشیمانی به بار بیاورد، اما وقتی برگشتم و دیدم چه اتفاقی افتاده دیگر نتوانستم تحمل کنم.
از شب حادثه بگو چه شد که دعوا شروع شد؟
همسرم شام آورد و ما دور سفره نشسته بودیم. دختر 4 سالهام، داشت بازی میکرد. یک دفعه پارچ آب را برگرداند و روی سفره ریخت. همسرم عصبانی شد و با چک و لگد به جان بچه افتاد. عصبانی شدم و با او دعوا کردم و از او خواستم از کتک زدن بچه دست بردارد.
دخترم خیلی دردش میگرفت و همهاش میگفت مامان نزن. خیلی ناراحت شدم. بچه گریه میکرد و حرفهای من فایدهای نداشت. زنم هم میگفت بالاخره میکشمش.
چرا جلوی زنت را نگرفتی؟
فایدهای نداشت. کار خودش را میکرد. برای اینکه با زنم درگیر نشوم از خانه بیرون رفتم و چند دقیقهای در خیابان راه رفتم تا آرام شوم.
اینطور که متوجه شدم درگیری شما دو مرحله داشت. در مرحله دوم وقتی دوباره به خانه برگشتی چه اتفاقی افتاد که دست به قتل زدی؟
وقتی به خانه برگشتم، دیدم دخترم هنوز گریه میکند. معلوم بود زنم دوباره او را کتک زده بود. دیگر نتوانستم تحمل کنم. کنترل خودم را از دست دادم و به سمت همسرم حمله کردم.
همسرت را با چه وسیلهای و چهطور کشتی؟
دم دستم چکش بود. برداشتم و به سرش کوبیدم. خون همه جا را گرفت و زنم روی زمین افتاد. نمیدانستم چه کار باید بکنم.
تو زنت را جلوی چشمهای دخترت به قتل رساندی. دخترت چه واکنشی داشت؟
جیغ میکشید و گریه میکرد. دستپاچه شده بودم و نمیدانستم باید چه خاکی بر سرم بریزم. جسد را داخل ملحفهای پیچیدم و داخل کمد گذاشتم. بعد دخترم را آرام کردم و شب را هر دو در خانه ماندیم. فردای آن روز دخترم را به خانه مادرم بردم.
آیا مادرت از تو نپرسید همسرت کجا رفته است؟
پرسید. گفتم زنم به خانه خواهرش رفته و بچه تنهاست. چون زنم هر چند وقت یکبار قهر میکرد. موضوع عجیبی نبود. مادرم بچه را بغل کرد و به خانه رفت. منهم دوباره به خانه خودم برگشتم.
جسد را تا کی در خانه نگه داشتی؟
وقتی دخترم را به مادرم سپردم به خانه برگشتم. وانتی کرایه کردم و کمد را داخل وانت گذاشتم تا در جایی مخفی کنم.
مرد راننده مشکوک نشد؟
چرا خیلی مشکوک شده بود. گفت داخل کمد چیست. من هم گفتم قصاب هستم و چند کیلو گوشت فاسد داشتم باید آنها را معدوم کنم. به همین خاطر هم آنها را داخل کمد گذاشتم تا در بیابان بسوزانم.
وقتی جسد را میسوزاندی مرد راننده هم بود؟
وقتی به محل رسیدیم کمد را پایین آوردم. مرد راننده آنقدر ترسیده بود که نمیتوانست کاری بکند. سریع سوار ماشین شد و فرار کرد. حتی کرایهاش را هم نگرفت.
بنزین از کجا آوردی؟ قبلا آن را تهیه کرده بودی؟
باخودم برده بودم. وقتی کمد را پیاده کردم بنزین را روی آن ریختم و آتش زدم.
خانواده همسرت از نبود او نگران نبودند؟
همان شب به خانه رفتم. برادران همسرم آمدند و از من در مورد خواهرشان پرسیدند. گفتم از خانه فرار کرده، چون وضعیت خانه عادی نبود برادرزنم شک کرد و گفت اگر اتفاقی افتاده بگو. گفتم چیزی نیست.
گفت چرا کمدتان نیست. جواب دادم خراب شد آن را دور انداختم. سراغ بچه را گرفتند، گفتم به مادرم سپردم. آنها رفتند، اما هنوز به من مشکوک بودند.
بعد از قتل دچار عذاب وجدان نشدی؟
2 شب که گذشت عذاب وجدان سراغم آمد. به طرف کلانتری راه افتادم. وارد کلانتری که شدم حالم بد شد.
پلیس چگونه در جریان ماجرا قرار گرفت و تو را دستگیر کرد؟
خودم گفتم. وارد کلانتری که شدم و حالم دگرگون شد به پلیس گفتم زنم را کشتم و جسدش را سوزاندم.
شما که تا این حد مشکل داشتید، آیا بهتر نبود قبل از اینکه کار به اینجا برسد از هم جدا میشدید؟
اوایل همسرم راضی نمیشد، اما مدتی بود که درخواست طلاق داده بودیم و قرار بود از هم جدا شویم. داشتم مهریه زنم را درست میکردم تا برای طلاق مشکلی وجود نداشته باشد.
تو زنت را کشتی، حتی اگر بتوانی از قصاص هم رها شوی و دوباره به زندگی بازگردی میتوانی جوابگوی فرزندت باشی؟
تمام نگرانی من همین است. دخترم را خیلی دوست دارم و جانم را به خاطرش میدهم. میترسم وقتی بزرگ شد از من بپرسد چرا مادرش را کشتم.
فکر میکنم او نتواند دلیل مرا بفهمد و تا آخر عمرش از من کینه به دل میگیرد. من که خودم تباه شدم و دیگر آدم نمیشوم. از این به بعد باید در عذاب و بدبختی زندگی کنم. نگران دخترم هستم. زندگی او هم تحت تاثیر کاری که من کردم قرار میگیرد.
خانواده همسرت برای تو درخواست قصاص کردهاند. فکر میکنی حکم را اجرا کنند؟
چون باید برای قصاص پول زیادی بدهند، نمیدانم واقعا بتوانند این کار را بکنند یا نه، اما چیزی که برایم مهم است ناراحتی آنهاست. آنها از من ناراحت هستند.
مادرزنم زن خوبی است. برادرهای زنم هم خیلی خوب بودند. آنها من را میفهمیدند. دلم نمیخواهد حتی اگر رضایت دهند آنها را ناراحت ببینم. به هرچه که باور دارند قسمشان میدهم مرا ببخشند و نگذارند اینطور عذاب بکشم. عذاب وجدان تا آخر عمر رهایم نخواهد کرد. لااقل آنها مرا ببخشند تا از دردی که به خانواده همسرم وارد کردم عذاب نکشم.
یعنی واقعا از کاری که کردی پشیمان هستی؟
مگر میشود باعث مرگ کسی باشی و پشیمان نشوی، آن هم زن خودت. خیلی پشیمان هستم. اصلا نمیدانم باید چه کار کنم تا بار این عذاب از روی دوشم برداشته شود. هر شب خواب زنم را میبینم، خواب آن لحظهای که زنم را کشتم میبینم و با داد و فریاد از خواب میپرم. میدانم از این به بعد روزگارم همین است.
مرجان لقایی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....