دزدی از خانه عارف فقیر

(در شهری، عارف فرزانه‌ای خانه داشت. شبی دزدی به خانه او آمد اما) عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال او را خواهد برد اونگران بود که چیزی در خور ندارد تا نصیب دزد شود و او را خوشحال کند. داخل خانه عارف تاریک بود. پیرمرد شمعی روشن کرد تا دزد بتواند در پرتو آن زمین نخورد و خانه را بهتر وارسی کند. استاد شمع را برد تا روی تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد. دزد بسیار ترسیده بود. او می‌دانست که این مرد مورد اعتماد اهالی شهر است؛ بنابر این اگر به مردم موضوع دزدی او را بگوید، همه باور خواهند کرد.
کد خبر: ۴۰۸۶۵۶

اما آن پیر عارف گفت: نترس آمده‌ام تا کمکت کنم داخل خانه تاریک است. وانگهی من30 سال است که در این خانه زندگی می‌کنم و هنوز هیچ چیز در آن پیدا نکرده‌ام بیا با هم بگردیم اگر چیزی پیدا کردیم پنجاه پنجاه تقسیمش ‌می‌کنیم. البته اگر تو راضی باشی؛ اگر هم خواستی می‌توانی همه‌اش را برداری، زیرا من سال‌ها گشته‌ام و چیزی پیدا نکرده‌ام. پس همه آن مال تو. بالاخره یابنده تو بودی.

دل دزد نرم شد. استاد نه او را تحقیر کرد نه سرزنش. دزد گفت: مرا ببخشید استاد. نمی‌دانستم که این خانه شماست وگرنه جسارت نمی‌کردم.

عارف گفت: اما درست نیست که دست خالی از اینجا بروی. من یک پتو دارم، هوا دارد سرد می‌شود لطف کن و این پتو را از من قبول کن.

استاد پتو را به دزد داد. دزد از این‌که می‌دید در آن خانه چیزی جز پتو وجود ندارد، شگفت‌زده شد، سعی کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد. استاد گفت: احساسات مرا بیش از این جریحه‌دار نکن. دفعه دیگر پیش از این که به من سری بزنی مرا خبر کن. اگر به چیزی خاص هم نیاز داشتی بگو تا همان را برایت آماده کنم تو مرا غافلگیر و شرمنده کردی. می‌دانم که این پتوی کهنه ارزشی ندارد، اما دلم نمی‌آید تو را با دست خالی روانه کنم، لطف کن و آن را از من بپذیر. تا ابد ممنون تو خواهم بود.

دزد گیج شده بود و نمی‌دانست چه کار کند. تاکنون به چنین آدمی برخورد نکرده بود. خم شد. پاهای استاد را بوسید. پتو را تا کرد و بیرون رفت. او پادشاه، وزیر، وکیل و فرماندار دیده بود، ولی انسان ندیده بود. پیش از آن‌که دزد از خانه بیرون رود، استاد صدایش کرد و گفت: فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردی من همه عمرم را مثل یک گدا زندگی کرده‌ام. من چون چیزی نداشتم از لذت بخشیدن نیز محروم بوده‌ام، اما امشب تو به من لذت بخشیدن را چشاندی. ممنونم.

وبلاگ صمیمانه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها